پارت یازدهم:
اما هیچ کس نمیفهمید که من با صدای بچه اتاق بغل زجه میزنم هیچ کس نمیفهمید که من با نگرانی از کس دیگه ای میپرسم (پرستار بخش نوزادان) خانم توروخدا بهم بگو بچم گریه میکنه یانه
شیر میخوره یا نه
بالای سر پسرم وامیستم و به لوله ای نگاه میکنم که از بینیش فرستادن تا ریش که نفس بکشه که بینی کوچولو و خوشگلش رو زخم کرده حق ندارم به بچم دست بزنم یا اولین عکسشو تو بغلم ثبت کنم
اون تخت کوچولوعه کنارمو خالی میبینم و لباساش که با عشق تو ساکش چیدم تا تنش کنم واسم شده آیینه دق
من مثل زنای دیگه وقت نکردم نگران اولین راه رفتن بعد زایمانم باشم
یا واسه شوهرمو پدرم ناز کنم
باید قوی میبودم باید بخاطر پسرم محکم میبودم
من قلبم بیرون از بدنم بود و همه ازم توقع داشتن بزارمش برم خونه
دیگه دوست ندارم بچه دارشم چون اون شبا اون اتفاقا واسم کابوسه
من تا ده روز بعد آوردن پسرم تو خونه چشم روی هم نذاشتم و فقط نفاشو چک میکردم حتی الان که بهش فکر میکنم تا دم مرگ میرم
همسر من که تو مدیریت شرایط عالی عمل می‌کرد تو اون روزا حالش درحدی بد بود که من بهش دلداری میدادم

۱۰ پاسخ

پسرمنم زودرس بود خیلی یهویی کاهش حرکت حس کردم رقتم ان اس تی دقیقا اژ ۱۵۰ میوفتاد رو ۳۰-۴۰ که زنگ دکترم زدن دکترم گفت ریسک نمیکنم ببرینش اتاق عمل تا بیام وقتی به هوش اومدم فقط میگفتم بچم بچم بچم پسر من ۸ روز ان ای سیو بود هم تنفس هم شیر خوردن هم ضربان منظم قلب و همینطور خیلی خیلی کوچولو بودنش همه ی اینا شده بود دلیل گریه و غش کردن های مداوم برای من با همه وجود درکت میکنم واقعا خیلی سخته ببینی همه بچه هاشون پیششونه صدای گریه نینی ها از اتاق بغلی بیاد ولی تو‌ تنها یه گوشه باشی و تازه هرکی از فامیل هم میاد هی حرف مفت بزنه من هیییبچ وقت حرفایی که بهم زدن رو نمیبخشم هیچچچچ‌وقت

کاملا درکت میکنم چون منم همین مشکلو داشتم وقتی گل بالا سرم دیدم ک برام آوردن میخاستم بشکونم تخت بغلی بچش بغلش بود من زار میزدم

خداروشکر عزیزم الان گل پسرت کنارت خوابیده خدا پشت و پناهش

من خودم بعد زایمان مریض شدم بستری شدم و از طرفیم پسرم بخاطر زردی بستری شد همسرم میگه اونشب نمیتونستم برگردم خونه ای که تا یه ساعت قبلش تو و بچمون بودین توش حالم خیلی بد بود

خداروشکر که بهت قدرت داده بتونی اون روز هارو تحمل کنی خداروشکر که پسرت سر مر گنده الان جلوت چشت داره بزرگ میشه

منم زایمانم شبیه تو‌بود بچه تو شکمم ایست قلبی کرد مرده به دنیا اومد پسرم حال خودم بد بود پزشک مرد آوردن بالا سرم برای زایمان پسرم تو کانال زایمان گیر کرده بود چون نمیتونم زور بزنم میخواستن ببرن سزارین اونقدر گریه کردم و التماس کردم نبردن داشتن اتاق عمل آماده میکردن برام و از همه بدتر من پنج تا بیحسی بهم زدن و کامل سر تا سر منو باز کردن ک فقط بچه به دنیا بیاد اونقدر بخیه خوردم تا ۱۰ ماهگی پسرم بخیه ازم می افتاد

راه رفتن سخت بود شوهرم چون مادر مهربونش کفته بود ۹ تا بچه آوردم این کار رو نکردم بگو پاشع خودش کار هاش رو کنه
منم نشستم مفصلللللللللل گریه کردم کم مونده بود شلوارم رو هم دربیارم بهشون بخیه هارو نشون بدم برگ هاشون بریزه 😂😂😂😂

خداروشکر
خداروشکر
خداروشکر خدایا عشقم نفسم از رگ بهم نزدیکتر خیلی دوستتدارم شکر ک دل این خانوم شده ❤️🩵

😭😭😭😭

چ ماجرایی

من بچم نارس رود صد برابر تو بیشتر درد کشیدم هیچ وقت نگو خیلی بهت بد گذشته از تو بد تر به من گذشت 🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
مامان ‌‌‌ایلیا مامان ‌‌‌ایلیا ۲ سالگی
روی صحبتم بیشتر با ماماناییه که تازه مادر شدن، مادرایی که مثل اون روزهای خودم حس می‌کنن توی یک باتلاق گیر افتادن و قرار نیست هیچ وقت از توش دربیان و هیچ کسی نه درکشون می‌کنه نه می‌تونه کمکی بهشون بکنه، مامانایی که با وجود این که جوری عاشق نوزادشونن که تا قبل از اون عاشق کس دیگه‌ای نبودن ولی خسته‌ن و بی‌نهایت احساس تنهایی می‌کنن، می‌خوام بگم خیلی از ماها این شرایط رو تجربه کردیم، حالا بعضی‌ها کمتر بعضی‌ها بیشتر، من خودم تا سه ماه اول فقططططط نشسته بودم داشتم بچه شیر میدادم چون شیرم کم بود و دائم زیر سینه بود پسرم و واقعا حتی حموم رفتن هم برام سخت بود چه برسه به کارای خونه و آشپزی، این در شرایطی بود که بارداریم هم برنامه ریزی شده نبود و درست تو شرایطی که من درگیر دفاع ارشدم و مقاله و شروع دکترا و این مسائل بودم پیش اومد، با این که هیچ وقت ناشکری نکردم بابتش ولی خییییلی خییییلی سخت گذشت، فکر می‌کردم دنیا دیگه برام تموم شده و همه اهداف و آرزوهامو باید ببوسم بذارم کنار، ولی اگر بخوام منصف باشم هر چی جلوتر رفت بیشتر تونستم به روتین زندگی خودم قبل از به دنیا اومدن بچه نزدیک شم،
ادامه تو کامنت
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت ششم:
من بعد مرخص شدنم از بیمارستان رفتم کرج خونه خودم خلاصه من تو بارداری روزی دوتا آمپول میزدم اون شد روزی سه تا و یه قرص به صدها قرصی که میخوردم اضافه شد و من هفته ای یه سونو و یه روز درمیون ان اس تی میدادم تا اگه خطری بود بفهمیم تو ایام عید که همه جا تعطیل بود پوستم کنده شد یعنی همسرم با هزار بدبختی اون یه ماه آخر رو مرخصی گرفت تا خودش خونه باشه  و من دیگه حتی اجازه سرویس رفتن نداشتم و دکتر گفته بود باید لگن بزاری خیلی روزای سختی رو گذروندم خدا خیر دنیا و آخرت به همسرم بده تو اون مدت همیشه کنارم بود حتی سفره پهن می‌کرد و منو روی تخت حموم می‌کرد بالاتر از گل بهم نمی‌گفت مبادا ناراحت شم خیلی ممنون دارشم تو کل بارداری مثل پروانه دورم چرخید قشنگ قبل زایمان فکر میکردم از اون شوهراس که واسش ده تا شکم بیاری بازم کمه حتی بگم واسه اینکه خیلی وقتا سختم نباشه رفته بود تزریقات یادگرفته بود و خودش تو خونه انجام می‌داد
من با همین شرایط تا ۱۷ فروردین گذروندم (امان از لحظه سال تحویل)
۱۷ ام رفتم پیش دکتر آزادی ۳۲ گفتارتان بین جفت و بچه خیلی ضعیفه شرایط به سمت iugr واسه ۲۲ ام فروردین بهم نوبت سزارین داد بیمارستان لاله تهران
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان آقا
هیرمان مامان آقا هیرمان ۱ سالگی
یه توصیه برا مامانایی که بچشون تازه بدنیا اومده یا کوچیکه هنوز تا وقتی خودش بهتون نیاز نداره نرید کنارش نازش ندید باهاش صحبت نکنید بزارید آروم بمونه تو خودش باشه خودش بازی کنه من چون تنها بودم و پسرم رو خیلی دوست داشتم نمی‌خواستم یلحظه هم تنهاش بزارم حتی ساکت بود من میزاشتمش رو پام قربون صدقه اش میرفتم و الان انتظار دارم بچه خود به خود یاد بگیره که دیگه نمیتونم کل روز با اون باشم قربون صدقه اش برم و کار نکنم کلا با اون باشم من این مسیر رو با یک باور که بچم خجالتی نشه بچه ساکتی نباشه اشتباه رفتم و الان یکسالو نمیشه هرروز بهم چسبیده تقریبا هیچ بازی به تنهایی نمیکنه و من همش باید کنارش باشم یه آشپزی برا خودش رو با عذاب انجام میدم چون همش گریه که من برم پیش اون با اون باشم کاش من میدونستم که نباید انقدر بهش بچسبم که الان اون بهم چسبیده آرزومه بچم یکم با اسباب بازی هاش سرگرم شه بازی کنه فک میکردم کار من درسته الان بهش رسیدم که باید ولش میکردم برا خودش صدا دربیاره و دست و پا بندازه و ..... کاش من هم یه پیام اینجوری می‌دیدم...
مامان رادوین مامان رادوین ۱ سالگی
حدود یکسال نیم پیش خونه ای که با هزار زحمت تونسته بودیم بگیریم و بخریم رو گرفتن از ما اونم به زور ۸ماهه باردار بودم اون موقع کم‌کم اتاق کل پسرم داشت آماده میشد که گفتن باید تخلیه کنین حتی مامور هم آوردن من با این شرایط و شکمم به پاشون افتادم التماسشون کردم که حداقل تا زایمانم صبر کنن بزارن تو خونه خودمون بمونم اما قبول نکردن اون موقع اومدم تو گهواره گفتم دردو دل کردم یکی از خانما گفت ببخششون و من درجوابش اینو گفتم خونه رو که از ما گرفتن خونه ای که با سختی با بدون هیچ پشتیوانه ای تونسته بودیم بخریم بعد ما خونه مادرشوهذم چند وقت زندگی کردیم و پسرم دنیا اومد بعد چند ماه رفتیم خونه جدیدمون آن آقاهه که خونه رو آزمون گرفت همون موقع ها بچش سرطان گرفت اومد با گل و شیرینی معذرت خواهی کرد ولی من نتونستم ببخشمش نمیتونستم التماسامو فراموش کنم نمیتونستم فراموش کنم که از شدت استرس راهی بیمارستان میشدم اونم با وضعی که داشتم نتونستم همش می‌گفت می‌دونم بخاطر آه خانم شما و بچه تو شکمش بوده
امروز خبر رسید بچش فوت کرده عذاب وجدان گرفتم نکنه واقعا بخاطر من بوده چرا اون موقع نبخشیدمش و اینا نظر شما چیه؟

#شیرخشک
#پوشک
#پوشک مولفیکس
#رفلاکس
#کولیک
#فرزند آوری
مامان آیسام مامان آیسام ۲ سالگی
سلام خانما من یه پسر ۹ساله دارم ما تو یه شهرک زندگی میکنیم بچه های همسایه ها همه میریزن بیرون بازی میکنن که بیشترشون پسر هستن تقریبا همسن و سال هستن پسر منم میره چون تو خونه تنهاست .اما از یه طرف دوست ندارم بره همه ی پسرای همسایه هامون پرو هستن پسرم میاد خونه بهم همه چی رو میگه خودم ازش خواستم بگه که یوقت کسی بهش نزدیک نشه .دیروز پسرم به من گفت مامان پسر همسایه مون به من گفته من میخوام برم پشت خونمون ج*ق بزنم به پسر من که بلد نبود توضیح داده گفته مامان بهم گفته از اونجایی که شاش میکنی کف سفید در میاد وقتی ج*ق بزنی به پسرم گفته میرم حموم اینکارو میکنم همش ۳ ماه از پسر من بزرگ هست من موندم واقعا چیکار کنم به پسرم چی بگم بخدا از دیروز اعصابم خورده استرس دارم چرا باید پسرای ۹ ساله همه چی رو بدونن اونم با توضیحات کامل بلدن به پسر منم گفته خوب من نمیدونم چیکار کنم به دوستش بگم ؟چرا با پسر من این حرفهارو میزنی .از یه طرف نمیتونم تو خونه زندانیش کنم بگم نرو بیرون چون صدای بچه ها تا خونه میاد پسرم گریه میکنه که منم برم کوچه بچه ها دارن فوتبال بازی میکنن .اما هر اتفاقی که می افته میاد خونه میگه حتی دوستش چند ماه پیش اونجاشو گذاشته تو ک*و*ن اون یکی دوستش اون موقع داشتن فوتبال بازی میکردن پسرم اومد به من گفت.من چیکار کنم واقعا کمکم کنید
مامان کیان مامان کیان ۲ سالگی
تو رو خدا شما بهم راهنمایی کنید من که دیگه گیج شدم،دیوانه شدم
پسرم از دست من غذا نمیخوره فقط دوست داره خودش غذا بخوره
مجبورم ظهر ها گوشت یا مرغ ریش ریش کنم بزارم جلوش بخوره ، برنج رو با زور و سرگرمی موبایل چند قاشق بهش میدم
صبحانه با موبایل بهش فرنی و حریره و ... میدم
میان وعده اگر چیزی باشه که بگیره دستش مثلاً میوه یه کم میخوره وگرنه چیزهاییمثل شیر بیسکوییت و ... باید به زور موبایل و سرگرمی بهش بدم
حالا امروز عصر افتاد روی استفراغ و تا همین یک ساعت پیش هر چی خورده بود آورد بالا دیگه حتی شیر هم میخورد استفراغ میکرد، رفتیم درمانگاه بهش آمپول ضد تهوع زد و دارو داد حالا خوابیده
مشکل من اینجاست که همه فکر میکنن من بهش زیاد غذا میدم که اینجوری شده
شوهرم ماموریت هست و دو روزه خونه مادر شوهرم هستم
همش پچ پچ میکنن که غذا روی دل بچه مونده، و...
گفتم این بچه از ساعت۲ که ناهار خورده دیگه هیچی نخورده حتی عصرانه نخورده
بهشون میگم فشار بچه میوفته این همه استفراغ کرده دیگه هیچی تو دلش نیست
میگن مال غذا اضافی اینجوری شده
بخدا کیان اگر من بهش غذا ندم لب به غذا نمیزنه، منم با بدبختی چهار تا قاشق بهش میدم
بخدا آرزوی من این شده که پسرم قشنگ خودش غذا بخوره
بچه های شما روزانه چقدر غذا میخورن؟؟
مامان ماهان وتو دلی مامان ماهان وتو دلی هفته سی‌وسوم بارداری
#زایمان زود رس
پارت ۳
ادامه پارت قبلی
داستان زندگی من


منی که برای لحظه به لحظه بند بند وجودش که تو بدن من شک میگرفت استرس کشیده بودم غصه میخوردم رو تخت سونو خشک شده بودم بچم انگار حس کرده بود که مامانش دیگه بدنش حس نداره انگار صدای دکتر رو نمیشنیدم داشت با درد هام اضافه میشد دیگه از شوک در اومده بودم تو دلم گفتم اگر قراره بچه طوریش بشه نباشه دیگه منم نیستم یا با هم میمیریم یا سالم بیرون میایم رفتیم دوباره به اون بیمارستان لعنتی چشمم که به درش خورد تموم اون لحظه های که جیغ زدم التماس خدارو کردم که بچمو نگیره جلو چشمم اومد گلو خشک شده بود دست پام به شدت یخ بود چشمام سیاهی میرفت رفتیم اوراژنس سونو رو که دید گفت باید معاینه کنیم چون سرکلاژی اگر فشار رو رحم باشه پاره میشه رحم گفت یک لحظه اجازه میدید مامانمم همراهم بود به بهانه ای فرستادمش بیرون گفتم اجازه نمیدم معاینه کنید صداشو برد بالا خانوم پس چرا اومدید اینجا مگه من مسخره شمام بغض داشت خفم میکرد اون نمیدونس که جیگرم داره پاره میشه از درموندگی فقط حرف میزد گفتم نمیزارم گفت پس باید امضا کنی که اگر رحمت پاره شد مردی ما مقصر نیستیم اون لحظه نمیدونستم دارم نامه مرگ خودمو امضا میکنم یا مرگ بچمو فقط میدونستم که دوتا انتخاب بود یا دوتامون قرار بود بمیریم یا هیچ کدوم دستم میلرزید اما امضا مردم نه با تردید با دل جون امضا کردم #ادامه پارت بعدی#
مامان هرچی خدابخواد۲ مامان هرچی خدابخواد۲ ۱۷ ماهگی
امشب یکم که نه خیلی ناراحتم 💔یا پارسال افتادم
روزی که فقط ۳ روز از زایمانم گذشته بود و تحت هیچ شرایطی شیر نداشتم به پسرم بدم (روی دوتا بچه های دیگمم نداشتم)فک میکردم چون سر این پسرم بی نهایت دوماه اخر چیزای شیر افزا میخوردم
میگفتم دیکه حتما شیر دارم😔
خلاصه نشد که نشد بچم از روز سوم شیر خشکی شد💔😭چقدر مامانم و همسرم توی ۱۰ روز زایمانم تلاش کردن بهترین چیزارو برام میگرفتن و درست میکردن نیومد که نیومد😔
از اون روز تا به امشب اجازه ندادم هیچ کسی بهش شیر با شیشه بده هیچ کسی حتی همسرم و پسرم و مادرم
فقط خودم دادم اونم توی همین حالت سینه دادن
یعنی اینجوری بگم براتون حتی توی زاجی هم هر دوساعت شب تا صبح هم همین حالت شیر دادم(حالت نشسته)
یاد حرفای فامیلا افتادم که میگفتن بچه ای که شیر خشکی باشه چیزی از مهر مادری نمیفهمه😭😭😭💔
اخ که چقدر دلم شکست و من با گریه و قلبی شکسته به بچم شیر میدادم😔
از اون روز یکسال و ۴ ماهه میگذره🫠
علاوه بر اینکه خودش شیشه نمیگره از دست هیچ احدی هم شیر نمیخوره😅😅
یعنی به معنای واقعی ....🙃🙃
و حتی این دستشم از ۵ ماهگی همینجاست🤩🤩
چطوری باید بچمو از سینم و شیشه بگیرم ؟؟😅😅🤣🤣🤣
دوتا مشکل دارم من خواهراااا
عکس(مال سرشبه که خوابید🥺😘)
فرزندپروی