حدود یکسال نیم پیش خونه ای که با هزار زحمت تونسته بودیم بگیریم و بخریم رو گرفتن از ما اونم به زور ۸ماهه باردار بودم اون موقع کم‌کم اتاق کل پسرم داشت آماده میشد که گفتن باید تخلیه کنین حتی مامور هم آوردن من با این شرایط و شکمم به پاشون افتادم التماسشون کردم که حداقل تا زایمانم صبر کنن بزارن تو خونه خودمون بمونم اما قبول نکردن اون موقع اومدم تو گهواره گفتم دردو دل کردم یکی از خانما گفت ببخششون و من درجوابش اینو گفتم خونه رو که از ما گرفتن خونه ای که با سختی با بدون هیچ پشتیوانه ای تونسته بودیم بخریم بعد ما خونه مادرشوهذم چند وقت زندگی کردیم و پسرم دنیا اومد بعد چند ماه رفتیم خونه جدیدمون آن آقاهه که خونه رو آزمون گرفت همون موقع ها بچش سرطان گرفت اومد با گل و شیرینی معذرت خواهی کرد ولی من نتونستم ببخشمش نمیتونستم التماسامو فراموش کنم نمیتونستم فراموش کنم که از شدت استرس راهی بیمارستان میشدم اونم با وضعی که داشتم نتونستم همش می‌گفت می‌دونم بخاطر آه خانم شما و بچه تو شکمش بوده
امروز خبر رسید بچش فوت کرده عذاب وجدان گرفتم نکنه واقعا بخاطر من بوده چرا اون موقع نبخشیدمش و اینا نظر شما چیه؟

#شیرخشک
#پوشک
#پوشک مولفیکس
#رفلاکس
#کولیک
#فرزند آوری

تصویر
۱۶ پاسخ

تقاص کار بد خودش بوده نیاز نیست تو عذاب وجدان بگیری ، اگر قرار بود با نفرین هایی که همه میکنن اتفاقی بیوفته که سنگ رو سنگ بند نمیشد ، سرنوشت اون زبون بسته همین بوده . بمیرم واسه دل مادرش

وقتی ظلم کنی ب ظلم گرفتار میشی

خب چرا خونتون بگیرین چه حقی داشتن؟؟

شما هم ک نفرین نمی‌کردی بالاخره کایینات هست
دنیا دار مکافاته
خدا بهشون صبر بده داغ فرزند سخته ولی ی مثالی مامانم میگه پدران کنند فرزندان کِشنَد ...
ان شاالله ک هم شما خونه خوب الان نسیبتون شده و هم خدا ب اونا صبر عظیم بده

عزیزم عذاب وجدان نگیر هر کسی تو شرایط تو بود نمیتونست ببخشه ولی کاش بجای بچه بیگناه خودش گرفتار درد میشد

من فک نمیکنم این چیزا واقعیت باشه اون بچه به هر حال سرنوشتش این بوده.توام برای ارامش روان خودت باید میبخشیدی اگه امکانش بود.اگر نه که نباید بخشید تا یاد بگیرن هر کاری کردن مورد ببخشش واقع نمیشن

همین بلا سر خواهر من اومد باردار بود، پیمانکار خونه رو نمیدونم با املاکی چجوری بسته بود که خواهرم چند ماه تو خونش نشسته بود بعد محبور شد خالی کنه، خواهرم آواره شد با بچه تو شکمش هر چند وقت خونه یکی آواره بود ، هیلی شرایط بدی داشت اشک چشمش خشک نمیشد ، اینم آخرشم زنک زد به پیمانکار گفت با این شکم حامله منو آواره کردی حلالت نمیکنم، پیمانکار بشدت مولدار بود خانمش استاد بود یه بچه داشت، بعد چند سال اتفاقی یکجایی دیدنش، زنش ولش کرد رفت خارج تمام اموالش رو از دست داده بود عزیزاش رو ازدست داده بود نمیدونم بچش بود کیش بود رو از دست داده بود ، به هیچی رسیده بود، اما الان خواهر من خداروشکر یه زندگی خیلی خوبی رو ساخته درسته خیلی روزای بدی رو گذروند اما زمان برد و درست شد ، نفرین نکن، نفرین برگشت داره، به چشم دیدم، ، ببین خدا تقاص کاری که با تو کرده رو میگیره ، تو نفرین نکن که در هر صورت تشعشع اون نفرین دامن خودت رو میگیره، ، ولی واقعا سخته ، واقعا، یعنی خدا برای هیچکس نیاره ، امیدوارم روزای بهتری رو پیش رو داشته باشی

چراخونه روگرفت ازتون اقاهه؟؟ عمردسته خداس

عزیزم حالا ببخشش خودتم راحتری

منم هفت ماهه باردار بودم که مثل شما خیلی دلم شکست از چند نفر و از ته دلم خواستم یه روز حال منو بفهمن فشار عصبی و استرس و ناراحتی باعث شد دخترم دو هفته رشد نکنه و دو هفته هم زودتر به دنیا اومد هیچ وقت تا عمر دارم ازشون نمیگذرم واسه همین بهتون حق میدم

چه غم انگیز🥲

چرا به چه حقی و چطوری ازتون خونه رو گرفتن اخه؟

چرا خونه رو گرفتن

عزیزم کی خونتو ازت گرفت؟ برای چی؟ من نفهمیدم

کی خونه رو ازتون گرفت عزیزم؟ چرا آخه

عذاب وجدان نگیر. حق داشتی

سوال های مرتبط

مامان آیسام مامان آیسام ۲ سالگی
سلام خانما من یه پسر ۹ساله دارم ما تو یه شهرک زندگی میکنیم بچه های همسایه ها همه میریزن بیرون بازی میکنن که بیشترشون پسر هستن تقریبا همسن و سال هستن پسر منم میره چون تو خونه تنهاست .اما از یه طرف دوست ندارم بره همه ی پسرای همسایه هامون پرو هستن پسرم میاد خونه بهم همه چی رو میگه خودم ازش خواستم بگه که یوقت کسی بهش نزدیک نشه .دیروز پسرم به من گفت مامان پسر همسایه مون به من گفته من میخوام برم پشت خونمون ج*ق بزنم به پسر من که بلد نبود توضیح داده گفته مامان بهم گفته از اونجایی که شاش میکنی کف سفید در میاد وقتی ج*ق بزنی به پسرم گفته میرم حموم اینکارو میکنم همش ۳ ماه از پسر من بزرگ هست من موندم واقعا چیکار کنم به پسرم چی بگم بخدا از دیروز اعصابم خورده استرس دارم چرا باید پسرای ۹ ساله همه چی رو بدونن اونم با توضیحات کامل بلدن به پسر منم گفته خوب من نمیدونم چیکار کنم به دوستش بگم ؟چرا با پسر من این حرفهارو میزنی .از یه طرف نمیتونم تو خونه زندانیش کنم بگم نرو بیرون چون صدای بچه ها تا خونه میاد پسرم گریه میکنه که منم برم کوچه بچه ها دارن فوتبال بازی میکنن .اما هر اتفاقی که می افته میاد خونه میگه حتی دوستش چند ماه پیش اونجاشو گذاشته تو ک*و*ن اون یکی دوستش اون موقع داشتن فوتبال بازی میکردن پسرم اومد به من گفت.من چیکار کنم واقعا کمکم کنید
مامان نیکیار مامان نیکیار ۱ سالگی
یه مامانی تو گهواره نوشته بود مسیر فرزند پروری ما خیلی وابسته به عواملی زیاده
مثلا:همراه بودن همسر، خانواده،حامی داشتن،شرایط مالی،کمک دوست و آشنا

من خودم گهگداری حامی داشتم
مثلا مامانم یا همسرم

الان چند روزه که هر دوشون یکم سرشون شلوغه و من تنها بودم
امروز هم خونه رو به شدت تمیز کردم و هم با پسرم بازی میکردم

اونم غررر میزد
نق میزد
کارایی انجام میداد که خطرناک بود و من گهگداری با صدای بلند میگفتم که اونکارو انجام نده(که از صبح تا همین الانش عذاب وجدان داره منو خفه میکنه)

امروز فهمیدم من نباید بگم بچه ام غر غروعه
بچم نق نقو عه فهمیدم از روزی که کمک ندارم منم که خواسته های اونو براورده نمیکنم
منم که خونه جارو میکشم اون غر میزنه چون نمیخواد تنها باشه
کارایی میکنه که توجه منو جلب کنه ولی من عصابم خورد میشه با صدای بلند بهش میگم که نکن…

امروز فهمیدم برای من به شخصه خونه تمیز با یه بچه با روان سالم جواب نمیده باید بین این دوتا یکیو انتخاب کنم

و من پسرمو انتخاب میکنم👶🏻😍
مامان الیسا مامان الیسا ۱ سالگی
یادمه وقتی بچهم به دنیا آوردن گفتم خودم به تنهایی میتونم بزرگش کنم بعد ده روز اومدم خونه خودم صبح وقتی همسرم رفت سر کار من موندم با یک بچه کوچیک تمام وجودم ترس گرفت بچه منم از اون بچه‌هایی بود که رفلکس کولیک داشت همش گریه ... با این که همسرم تا صبح با من بیدار بود ولی باز بدنم کم آورد یا دمه یک روز دخترم از بس گریه میکرد همسرم سر کار بود منم چند روز خوب نخوابیده بودم خسته بودم و پا به پا ش گریه میکردم لاغر ضعیف شده بودم ...یک روز از پنجره آشپز خونه پرواز پرندها دیدم دلم دلم خواست جا اونها باشم آزاد رها ...خودم خواستم از پنجره بندازم .. صدا گریه دخترم من به خودم آورد ... بعد اون همسرم من برد خونه مامانم دو ماه نیم اونجا موندم بعد اونم یک ماه نیم خواهرم اومد پیشم ..این ها گفتم که افسردگی بعد زایمان جدی بگیرین من خانوادم .و همسرم نجات دادن همه پشتم بودن همراهم بودن .. یک زن تازه زایمان می‌کنه مثله همون بچه که تازه به دنیا اومد خیلی نیاز به توجه داره افسردگی بارداری و بعد بارداری جدی بگیرین ...الان خداشکر میکنم که همچنین خانواده دارم و خدا این فرشته کوچولو بهم داد شکرت خدا
مامان سید حسین مامان سید حسین ۲ سالگی
مامانا اینو بخونین ببینین شما جای من بودین چه رفتاری میکردین؟
من شاغلم ۳ روز در هفته میزم سر کار ۴ روز دیگه خونه ام بعد اون ۳ روز که میرم سر کار ۲ روزشو بچه رو میزارم خونه مادرشوهرم ۱ روزشم خونه مامانم بعد ۱ ماه پیش اسباب کشی داشتم مامانم اومده بود کمکم مادرشوهرم بچه مو گذاشته بودم خونش نگه میداشت تقریبا ۱ هفته درست و حسابی پسرم پیشم نبود حالا گذشت و گذشت چند روز پیش رفتم خونه دختر خاله مادرشوهرم که باهاش تقریبا نزدیک و صمیمی هستن بعد اون روانشناسه من راجب اوتیسم و اینا صحبت کردم که نگرانم پسرم داشته باشه اونم گفت نه من رفتارشو میبینم عادیه ولی این بده که بچه همش اینور اونوره😐حالا منو بگی تعجب کردم یهو اینو گفت بعد منم گفتم خیلی اینور اونور نیست فقط روزایی که سر کارمه و چند وقت پیش که اسباب کشی داشتم که نمیتونستم نگهش دارم
بعد یه جوری حرف میزد که انگار بچه من همش پیشم نیست بعد میگفت بچه رو بهضی شبا پیش خودت بخوابون خونه خودتون باشه 🫠حالا هی من میگفتم بابا بچه من بیشتر پبش خودمه هی یه جوری رفتار میکرد که نه 🫤بعد یهو دخترش برگشت گفت آره چند روز پیش که جاریت اینجا بود گفت حسین خونه شو نمیشناسه فک میکنه خونه بابا بزرگش خونشونه😑که حالا بعدا مشخص شد جاری من نگفته و خود اونا گفتن . حالا دیشبم مادرشوهرم دعوتشون کرده بود یهو شوهر همون دختر خاله گفت که خوب شد بچه رو امروز نگه داشتین مادرشوهرت مهمونی داشته🤦🏻‍♀️یعنی انقدر حرص کردم که نگو 🥴این همه آدم که ۶ روز هفته کار میکنن یعنی آدم باید اینجوری باهاشون برخورد کنه و قضاوت کنه😓
مامان همتا مامان همتا ۱ سالگی
بارداری بارداری بارداری پوشک پوشک پوشک😐😭




مرداتون تو کارای خونه کمکتون میکنن یانه؟؟؟


امروز میخواستم وایسم پا تمیز کاری خونه
دیشب دیر خوابیده بودیم با همتا تا ۱۲/۵ خواب بودیم
اما شوهرم ۸/۵ پاشده بود رفته بود سرکار
ظهر زنگم زد برو دنبال بابام بیارش مغازه وایسه تا من بیام خونه خیلی خوابم میاد
گفتم آخه همتا تا ظهر خواب بوده دیگه خوابش نمیاد میخوای من برم خونه مامانت اینا تا تو بری بخوابی؟گفت اره برو من اصلا نمیتونم نخوابم

خلاصه که ما دوسه ساعت رفتیم خونه مادرشوهر جان تا شوهرم خونه خودمون راحت بخوابه
ساعت ۴/۵ زنگم زد که بیدار شدم بیاین خونه

تا اومدم خونه از در آسانسور که باز شد بو تمیزی از خونه زد بیرون
یه نگاه انداختم دیدم سرامیکا برررررق میزنه🫠🤌

گفتم مگه تو نخوابیدددده بوووودی
گفت نه دیدم خونه کثیفه گفتم گناه داری خسته میشی دیگه قید خوابو زدم وایسادم پاتمیزکاری🥺😭😭😭😭


یعنی من هر بااااار شرمنده این پسر میشم میمیرررررررم برااااااش





#شیرخشک#زایمان#بارداری#مایبیبی
شیرخشک شیرخشک
مامان آرهان🩵 مامان آرهان🩵 ۱۶ ماهگی
من ی رفیق دارم که ۱۸ساله دوستیم باهم این ی بچه ۳ساله و ی بچه ۸ماهه داره امشب خونه مامانش بودیم پسر بزرگش هی ارهانو میزد یا هول میداد رفیقمم هربار بچرو کلی میزد که هیچ مادرشم پامیشد تا میخورد بچرو میزد این بماند چند وقت پیش ارهان خونه مامانم اینا کاغذ دیواریشونو پاره کرد مامانم دوتا زد به پشت دست پسرم من گفتم چرا زدیش نباید بزنیش بهش بگو نکنه مگ من تا حالا دست روش بلند کردم که تو بلند میکنی رو بچم
حالاامروز اونجا که بودیم مامانم با گلایه گفت ببین این مادرش بچشو میزنه ی کلمه نمیگع من ی یواش بچتو زدم تو دراومدی پشتش گفتم به من چ که این از بچش دفاع نمیکنه و میذاره هرکی از راه رسید یدونه بخوابونه زیر گوشش
مامانم حالا قهر کرده و ی دعوای بزرگ راه انداخته که تو پشت بچت درمیای نمیذاری ما ادبش کنیم فلان 😐مغزم نمیکشه دیگ بابامم پشت منه میگ چه لزومیه بزنی بچرو اینک حالیش نیست دیوونمون کرده مامانم عین بچه ها لج میکنه نمیدونم دنبال چیه انگار هر غلطی بقیه میکننو اینم باید بکنه


شیرخشک پوشک مولتی ویتامین آد