۶ پاسخ

منم همینم نزدیک پریودیم بود دیروز پریروز همش پاچه میگرفتم خودمو انقدر زدم صورتم قرمز شد امروز پریود شدم یاد کارای روزای قبلم افتادم خیلی پشیمونم البته هرماه همینم ولی خیلی ناراحتم ازاینکه نمیتونم خودمو کنترل کنم

کانال غذای کودک در روبیکا .🍲💕.
@food_babyy

منم نزدیک پریودیمه و بسیار هاپو شدم

درکت میکنم💔

والا منم پاره شدم خانوادمم دورن ازم کلا کسی ندارم کمکم کنه خیلی شبام شوهرم کلا نیست رسما جر خوردم دست تنها میگذره ولی

سلام عزیزم فکر میکنم تقریبا همه مون همینیم. کاملا طبیعیه. منم با اینکه خیلی تلاش میکنم دعواش نکنم و ذاتا هم آدم آرومی بودم، الان متاسفانه مدام تبدیل میشم به یه هیولا و داد و بیداد میکنم. خدا کمکمون کنه بهتر بتونیم تحمل کنیم...🌹

سوال های مرتبط

مامان نیکان مامان نیکان ۲ سالگی
نیازی به سرزنش ندارم چون خودم به اندازه کافی خودم رو سرزنش کردم
امشب خیلی از دست خودم عصبی و ناراحتم، حس بدی دارم
نیکان اگر آخر شب غذا نخوره تا صبح هزاربار برای شیر بیدار میشه اما اگر غذا بخوره یک بار بیشتر بیدار نمیشه
امشب تا ساعت 10 و نیم دکتر بودم و قبلش هرچی به نیکان غذا دادم نخورد برای همین تا اومدن خونه و شروع کردم به غذا دادنش شد 11 و تا 12 و ربع درگیر غذا دادن بودیم، لقمه آخر رو گذاشتم دهنش سریع بالا او. و همیشه بهش میگم تف کن، تف میکنه و دیگه بالا نمیاره اما امشب بهش گفتم تف کن به خودش فشار اورد و هرچی خورده بود رو بالا آورد و منم به شدت عصبی شدم، طفلی با دستای کوچولوش فرش رو نشون میداد که کثیف شده و رفت دستمال آورد تمیز کنیم اما من به شدت عصبی بودم و سریع بلندش کردم و باهاش کلی غر زدم و لباساش رو عوض کردم و برقا رو خاموش کردم و همه‌ی اینکارا روی دو تند و با تنش زیاد بود!
اولین بار بود که اینجوری از کوره در رفتم و باهاش برخورد بدی داشتم و الان به شدت حالم بده، دلیل از کوره در رفتنم بخاطر این بود که تمام تلاشم برای غذا دادنش هدر رفت اما ته ته ذهنم از مامای مطب دکتر عصبی تر بودم بخاطر رفتار بدی که باهام داشت ، الهی بمیرم که امشب دیواری کوتاه تر از بچم پیدا نکردم 😭😭😭
مامان 🌊  🤍A مامان 🌊 🤍A ۱ سالگی
درود بر یکونیم سالگی ...
آقا بچه داری برای من خیلیی راحت شده . اظطراب جداییش تا ۸۰ درصد کم شده . دیگه میتونم برم دسشویی بدون اینکه گریه کنه یا ببرمش با خودم ... چند روزی هست میمونه خونه و من میرم راهرو دسشویی رااحت . چش نخوره ایشالا😂
هرچند با خوابش چالش دارم هنوز و شبا بیدار میشه ...

به کارای خونه جدیدا خوب میرسم . میدونی انگار حرفامو خیلیی بهتر متوجه میشه . میگم اینو بنداز اشغالی میندازه . بعضی وسیله هارو جاشو میدونه . میگم بزار فلان کشو خودش جاشو بلده انقدر ریخته بیرون
مثلا میگم دمپایی درار میفهمه کلا خیلی خوب شده .
واقعا این روزا از بچه داری نسبت به دوماه اخیر بیشتر لذت میبرم
اینم بگم قبلا خیلییی میرفتم خونه مامانم هرروز عصر اونجا بودم حتی شام . اما الان یه هفته ای هست میمونیم خونه و خیلی به خونه مونون عادت کردم و راحت شده برام
کلا همه چیز یه روتین خاصی گرفته . تایم خوابش و بازی و کارا و ..‌
امیدوارم همه مامانا هرچیزی که اذیتشون میکنه درست شه

حتی مهمونی رفتیم انقدرر آقا بود درسته شیطونی میکرد اما گریه نه . برعکس سری های قبل که همش بغلم بود و گریه . ادمای جمع دلشون برام میسوخت
مامان ملورین مامان ملورین ۲ سالگی
سلام اومدم درد و دل کنم
حالم خیلی بده از ی طرف درد دیسک کمرم و دیسک گردنم
از طرفی فشار عصبی هایی تحمل می‌کنم که قابل بازجویی نیستم
از طرفی شیطنت های دخترم
از طرفی شوهرم می‌خواد همیشه خونمون تمیز باشه وقتی تمیز نیست غر میزنه
از طرفی همش نگاه زن های خوش هیکل میکنه و من به شدت چاق شدم و شکم آوردم و رژیم گرفتن برام غول شده
از طرفی رفتار های عجیب دخترم کارم میگیره با غریبه ها سریع دوست میشه و همراهتون میره
قبلا همه چیز رو زود یاد میگرفت اما الان یک دقیقه هم نمیشینه یک جا
قبلا داروهاش رو به راحتی میخورد اما الان با جیغ و داد و واویلا
قبلا غذا میخورد کیف میکردم اما الان دهنشو میبنده که قاشق تو دهنش نکنم
خیلی خسته ام خیلی
دلم می‌خواد به مدت یک هفته بمیرم یا برم مرخصی برا خودم باشم من واقعا دیگه نمیکشم دست تنهایی
قبلا به دخترم یچیزی میگفتم گوش میداد اما الان فقط لجبازی میکنه و منم سرش داد میرنم دیگه طاقتم طاق شده
از طرفی دست تنهام نه مادری نه همراهی نه شوهری
مامان شاهان مامان شاهان ۱ سالگی
اخه چراااا این پسر اینقدر با محبته میمیرم براش نمیدونم چرا ولی راذمان برام یه چیز دیگه اس من دوتا پسر دارم هردوشونم دوست دارم خیلی هردوشون هم جیگر گوشه هامن هرکی میبینه میگه شاهان خیلی دوست داری بیشتر از رادمان؟ چون میبینن که من به بچه کوچیک اهمیت میدم این فکر میکنن اما برعکس درسته شاهان خیلی میخوام و هرکدوم رو یجوری دوست دارم اما راجب رادمان نمیتونم واقع مقایسه کنم این بچه تو این 8 سال زندگی غمخوارم بود تو شادیام خندید تو ناراحتیام اشکام پاک کرد همیشه حمایتم میکنه پیش همه و همچتین پدرش اگه مثلا شوهرم قربپن صدقه اش بره میگه بابا پس مامان چی؟ اول اون اگه شوهرم داد بزنه پسرم میگه مادرمه سرش داد نزن حتی ب شوخی و من حس میکنم گاهی خیلی بهش ظلم میکنم الکی گیر میدم اونم از سر خستگی و لجباری خودش من از کوره در میرم و احساس گناه میکنم اماااا این بچه بازم حامی منه و نگرانمه همیشه یه اخ بگم اونم دردش میگیره الهی دردش بجونم خیلی با محبته همش میگم فکر نکنم شاهان اصلا نمیتونم چجوری بگم یا بیان کنم که حسم به رادمان چجوریه از چشاش مهربونی میباره بچه ام شاهان هم ایشالا بزرگتر بشه مثل داداشش بشه اما باز میگم رادمان مادر غمخوارم رفیقم کسی که همیشه پای دردو دلام مینشست از بچگی چیزی نمیفهمید اما من براش تعریف میکردم و اون گوش میداد شاید چون همیشه عصبی هستم دیگران فکر کنن من پسر بزرگمو دوست ندارم اما واقعا اینطور نیس حس بین من و اون قوی تر از این حرفاست هم خودش و هم من بهتر میدونیم