۱۲ پاسخ

‌عزیزم همون نرفتی خوب کردی من باهمسرم ازروز دهم همش بیرون بودیم بیشترش هم نه ازنظرجسمی خودم حالم خوب بود نه بچم تا۴۰روز زن واقعا زاچ راستهچون بدن ازنظرجسمی زخم های تورحم خوب نشده واحتمال هرگونه اسیب هست وازاون طرف بچه هنوز تا۴۰روزکلاآبه
منم اعتقاد نداشتم ولی دیگه باورم شد که درسته وبعدفهمیدم ازنظر علمی هم درسته واینکه بچه روتوجمعای شلوغ تایردوسال نبری بهتره ویا زن بدنش تادوسال بعدزایمان شرایط بدنی اش قوی میشه همه ی همهش راسته
توخوب کردی عزیزم 👏👏

منم روزای خیلی خیلی سختی داشتم هیچ جا نمی‌رفتم از ی طرف شوهرمو مادر شوهرم گیر داده بودن که تو و خانوادت بلد نیستید از بچه مراقبت کنید واقعا نمی‌دونم چرا این حرفارو میزدن
هر چی از اون روزای سخت بگم کم گفتم
از روزی که مادر شوهرم اومد خونمونو شوهرمو جوری پر کرد با بخیه های سزارین کلی کتک خوردم
جلو بچه م منو زدن
من هیچ وقت اون روزا و فراموش نمیکنم
نمیزاشتن مامانم بیاد مراقبم باشه نه مامان بیاد نه من برم

منی که روز سوم بردمش پیش مادربزرگم که میخواست ببینتش ولی جاافتاده بود و نمیتونست

من ۱۵ روز بود که زایمان کرده بودم از تبریز اسباب کشی کردم به سیرجان😁

چ خرافاتا من ۲۰روزش بود رفتم شهرستان عروسی😁

اونا خرافاتن الان تو این دوره گوش دادن به این حرفا واقعا تعجب اور برام

چقد عین من..بااین تفاوت ک هیچکس کمکم نمیکردو فقط خودم بودم..مادرم نمیگف حالت بده پنج دقیقه من نگه میدارم برو بیرون ی دوری بزن

مال ماهم میگفتن ولی من ازروز شیشم تنها شدم .روزا تقریبا بیست وپنج روزه بود ژرفای صبح باپسرم میزاشتمش توکالسکه می‌رفتیم دورمیزدیم .دیگه ازچهل روزگی علنی بردمش با کالسکه الآنم راحت می‌مونه داخلش

من بچم پنج شش روزه بود دنبال خونه می‌گشتم با بچه ،بچم 15 روزه بود اسباب کشی کردم خیلی سخت بود آرزو میکردم خونه می‌بودم استراحت میکردم

وای خیلی خوبه منم دقیقا خیلی اوایل اذیت شدم الان هر روز پارک و پاساژ و پیاده روی ایم دوتایی واقعا آدم ذوق میکنه

خوبه ک شرایطتت خوب شده و حالت خوبه
ماهم همینو میگیم
ولی با ماشین میرفتیم هراز گاهی دور میزدیم
بعد از چهل روزگی دخترم هر روزش با کالسکه بیرون بودیم
حتی زمستون کاور کالسکه گرفته بودم تو برف و بارون بیرون بودیم
هیچ کس نباید محدود کنه واست چیزی رو
قطعا با برنامه و ارامش به زیباییت کارات خودت میرسی

واقعا تا چله نباید بره بیرون ادم؟من روز سوم با شوهرم و بچه رفتیم دور دور🫠

سوال های مرتبط

مامان آقا
هیرمان مامان آقا هیرمان ۱۶ ماهگی
یه توصیه برا مامانایی که بچشون تازه بدنیا اومده یا کوچیکه هنوز تا وقتی خودش بهتون نیاز نداره نرید کنارش نازش ندید باهاش صحبت نکنید بزارید آروم بمونه تو خودش باشه خودش بازی کنه من چون تنها بودم و پسرم رو خیلی دوست داشتم نمی‌خواستم یلحظه هم تنهاش بزارم حتی ساکت بود من میزاشتمش رو پام قربون صدقه اش میرفتم و الان انتظار دارم بچه خود به خود یاد بگیره که دیگه نمیتونم کل روز با اون باشم قربون صدقه اش برم و کار نکنم کلا با اون باشم من این مسیر رو با یک باور که بچم خجالتی نشه بچه ساکتی نباشه اشتباه رفتم و الان یکسالو نمیشه هرروز بهم چسبیده تقریبا هیچ بازی به تنهایی نمیکنه و من همش باید کنارش باشم یه آشپزی برا خودش رو با عذاب انجام میدم چون همش گریه که من برم پیش اون با اون باشم کاش من میدونستم که نباید انقدر بهش بچسبم که الان اون بهم چسبیده آرزومه بچم یکم با اسباب بازی هاش سرگرم شه بازی کنه فک میکردم کار من درسته الان بهش رسیدم که باید ولش میکردم برا خودش صدا دربیاره و دست و پا بندازه و ..... کاش من هم یه پیام اینجوری می‌دیدم...
مامان رمان نیاز مامان رمان نیاز ۱۵ ماهگی
#نیاز ۱۲۹



هفته ای که گذشت با چیزی که فکرشو میکردم خیلی در تناقض بود ، فکر میکردم که برم شرکت و خودمو بیشتر به البرز نزدیک کنم ولی اون کل روزای هفته رو با اخم میومد شرکت و با اخم میرفت ، نمیدونم چرا ولی زیاد با بقیه صحبت نمیکرد، من درس دادن به کارکنان رو شروع کرده بودم و چند باری بود که وقتی سرمو میاوردم بالا میدیدم به چهار چوب در اتاقش تکیه داده و با یه ماگ تو دستش نگام میکنه البته فقط چند بار بود و تعدادش از دفعاتی که نگاش میکردم و پشت میزش نشسته بود و دستش زیر چونش بود خیلی کمتر بود ، اون حتی عصرا هم زودتر از بقیه میرفت و صبح ها هم تا من اون ترافیک رو رد میکردم و میرسیم بقیه همه اومده بودن
زیبا واقعا راست میگفت البرز دبی زمین تا اسمون با البرز تهران فرق داره ، حتی رفتن به اتاقش هم کار درستی نیست چون اوم مدیره و من یه کارمند معمولیشم و اینکه نمیخوام عین این دخترای هر جایی هی برم مزاحمش بشم ولی خب امروز چون با خودم شیر کاکائو و کیک نیاز پز اورده بودم بهانه داشتم که برم پیشش ؛ لیوانشو پر از شیر کردم و کیک هم توی ظرف گذاشتم و رفتم جای اتاقش
چند تقه به دیوار نیمه شیشه ای زدم‌ و رفتم داخل، میدونم که با اینکه به صفحه کامپیوترش خیرس بازم میتونه منو ببینه چون من ورژن دبیش رو دیدم که در حال دوازده ساعت کد زدن بازم حواسش بهم بود ! ولی خب الان حتی سرشم بلند نکرد ، به خودم لعنت فرستادم و دوباره این فکر کردم که احتمالا چون براش ل ^^خ ت نشدم الان دیگه تمایلی بهم نداره
بهرحال من لیوان و بشقابش رو گذاشتم روی میز
بازم بدون نگاه کردم بهم گفت: علی آقا مگه نیست که تو چیزی بیاری؟
مامان النا کوچولو مامان النا کوچولو ۱ سالگی
من خیلی عصبی میشدم ، مشکلاتی که قبلا با همسرم داشتم(خیانت و...) افسردگی بعد از زایمان ،تروماهای کودکی همه اینا تاثیر خیلی خیلی بدی روی زندگیم گذاشته بود .. افکار منفی و پرخاشگری .. من بخاطر دخترم تصمیم گرفتم درمان بشم ، از صحبت با روانشناس ترس داشتم درحدی که تماس گرفته بودم و قطع کردم اما دیگه خیلی همه چیز درحال بدتر شدن بود انقدر داد می‌کشیدم که دخترم دوتا دستش رو میزاشت روی صورتش از ترس... شده بودم یه هیولای واقعی 💔 اما بلاخره تونستم یه قدم برای خوب شدن بردارم الان حدود یک ماه و نیمه که تحت نظر روانپزشک هستم نمیگم صد درصد اوکیم اما خیلی خیلی بهتر از قبلم ... امید به زندگی دارم انرژیم بیشتر شده و مهم تر از همه رفتارم با دخترم خیلی بهتر شده و الان همش میگم کاش زودتر به دنبال درمان رفته بودم که حال خودم خوب بشه و مامان بهتری باشم واسه دخترم که تنها پناهش منم❤️‍🩹
اینا رو اینجا گفتم که اگه کسی با شرایط سابق من هست حتما به دنبال راه درست درمان باشه واقعا نصف عمرم رفت تو اون دوره مزخرف کاش زودتر دنبال درمان خودم بودم و از زندگیم لذت می‌بردم...❤️