۱۱ پاسخ

یه قراردادی مینوشتین ، بیعانه ای چیزی میدادین !
ایشالا هرچی خیره پیش بیاد

مقداری پول باقولنامه ..چون هرکس بیاد یه تومن بیشتر بده میده بهش

ما یه چند سالی بود همش دنبال خونه خریدن بودیم ولی خب خیلی جدی نبودیم تا اینکه پارسال رفتیم شهرستان به شوهرم گفتم دیگه حتما قرض اینا بکنیم بخریم گفت باشه منم همش تو دیوار دنبال خونه بودم یکی پیدا کردم باورت شاید نشه اولین خونه بود رفتیم دیدیم گفتیم همینو میخریم صاحب خونه ش گفت من میرم شمال ماهم گفتیم پس فعلا ما بیعانه میدیم تا شما برید وبرگردید بعدشم که اومدن هی تعطیلات بود یا ما در گیر بودیم مریض داشتیم خلاصله خدادرست کرد اصلا باورم نشد چه جوری خدا کمکون کردان شاللع واسه شما هم هرچی خیره همون بشه

اگه بیعانه ندادید بله ممکنه بفروشه ببخشید رو حساب یه حرف که مشتری دست به نقد رد نمیکنه

هیچی ندارین برای فروش؟ ماهم خونه پیدا کردیم ولی هنوز خونه خودمون رو نفروخته بودیم . برای همین از صاحب خونه جدیده مهلت گرفتیم ده روزه که پولشو کامل بدیم و قولنامه نوشتیم و طلا داشتیم دادیم بهش که خونه رو به کسی نده
اینجوری دیگه خیالمون راحت بود

ما برا خونه خریدن ده تومن روز اول دادیم قولنامه نوشتیم روزای دیگه کم کم پولو گرفتیم دادیم

خب زنگ بزنید یه بیعانه ای چیزی بدید بهش،البته توی بنگاه بدید و ثبت کنید نه راه هوا

یه مقدار پول می‌دادید بهش نگه میداشت

ان شاءالله به خواسته دلت برسی عزیز شما تلاشتو داری می‌کنی اگه قسمت باشه مطمئن باش این خونه برا شماست
ما رفتیم یه خونه پسند کردیم بیعانه دادیم بنگاه که بعداز ظهر صاحبخونه بیاد صحبت کنیم و قرارداد بنویسیم نگو بنگاهیه با یکی دیگه بستن که الکی بگن این زودتر بیعانه داده خلاصه همسرم رفته بود دیده بود دارن با یکی دیگه صحبت میکنن میخواسته بیاد خونه گفته بزار بشینم ببینم تهش چی میشه طرف پولش کامل آماده نبود و اون خونه برا ما شد

قولنامه ننوشتید؟

بنظرم زنگش بزنین باز

سوال های مرتبط

مامان 🎀ماه🌙 مامان 🎀ماه🌙 ۱ سالگی
پارت ۶
من سمیه رو دوست دارم اما اگه واقعاً کاری کرده باشه چی؟
فرهاد از جا بلند شد و عصبی به سمت در خونه رفت و گفت: من تا زمانی که احترام زنمو نگه ندارین پامو تو این خونه نمی‌گذارم
گفتم :ما بهش بی‌احترامی نکردیم اون داره تو زندگی ما خلل ایجاد می‌کنه فرهاد گفت باشه پس ما یه مدتی اینجا نمیایم و رفت..
رفتن فرهاد حدود سه ماه طول كشيد بماند كه در اين سه ماه چقدر پدر فرهاد به من سركوفت زد و گفت تو باعث شدى اينها از ما دورى كنن دل شكسته و نااميد از همه جا بودم چند بارى به پسرم زنگ زدم تا آشتى كنم اما با واكنش بدى روبرو شدم به سميه هم كه زنگ مىزدم جوابم رو نمىداد پريشان حال فقط از خدا مىخواستم كه جورى به همه ثابت شود كه من بىگناهم و حرفهايم درست است اما هيچ اتفاقى نيفتاد بعد از سه ماه بالاخره با پادرميونى پدر فرهاد ،پسرم و عروسم به خانه امدن پدر فرهاد گفت: ازشون عذرخواهى كن حرف درستى نزدى با اينكه خيلى سختم بود و خار و خفيف شدم اما از عروسم عذرخواهى كردم سميه هم با چشم و ابرو نازك كردن و با هزار منت پذيرفت و گفت ديگه دلم نمىخواد از اين حرفا بشنوم فرهاد هم گفت اگه انقدر رو سميه حساس شدين

پوشک شیرخشک گهواره