پارت چهارم:
تو کل مسیر فقط قرآن گوش دادیم و من گریه کردم ۶ ماه پیشش دایی بزرگمو از دست داده بودم که خیلی دوست داشتم از دست داده بودم باهاش صحبت می‌کردم و ازش میخواستم حواسش بهم باشه
همسرم میدونه من وقتایی که حالم بده فقط باید تو خودم باشم و هیچ حرفی نمیزد
اونم نگران بود هم نگران من هم نگران پسرم
وقتی رسیدیم بیمارستان دکترم ( دکتر فاطمه آزادی خدا خیرش بده یکی از فرشته هایی که تو زندگیم دیدم) خودشو رسونده بود پزشک من فوق تخصص پریناتولوژی بود باهم رفتیم سمت اتاق سونو و خودش نشست پشت دستگاه و همه چی رو با دقت چک کرد همه چی خوب بود فقط ضربان قلب بچه هی پایین و بالا میشد وعلت خونریزی مشخص نمیشد مثل همه ی اون ۸ ماه دیگه من اوایل بهمن آمپول بتا واسه تشکیل ریه زده بودم ولی دکتر چون احتمال زایمان زودرس میداد بازم گفت باید بستری شدی و دور دوم آمپول ها رو بزنی من اونجا با رضایت شخصی خودم مرخص شدم و رفتم بیمارستان لاله بستری شدم

تصویر
۲ پاسخ

الهي شكر كه ني ني به سلامتي به دنيا اومده الحمدلله
دكتره منم دكتر آزادي بود تو ميلاد مطبش هم فاطميه 😍
عاليه يني ماهه ماه

چرا من نگران‌تر میشم

سوال های مرتبط

مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت ششم:
من بعد مرخص شدنم از بیمارستان رفتم کرج خونه خودم خلاصه من تو بارداری روزی دوتا آمپول میزدم اون شد روزی سه تا و یه قرص به صدها قرصی که میخوردم اضافه شد و من هفته ای یه سونو و یه روز درمیون ان اس تی میدادم تا اگه خطری بود بفهمیم تو ایام عید که همه جا تعطیل بود پوستم کنده شد یعنی همسرم با هزار بدبختی اون یه ماه آخر رو مرخصی گرفت تا خودش خونه باشه  و من دیگه حتی اجازه سرویس رفتن نداشتم و دکتر گفته بود باید لگن بزاری خیلی روزای سختی رو گذروندم خدا خیر دنیا و آخرت به همسرم بده تو اون مدت همیشه کنارم بود حتی سفره پهن می‌کرد و منو روی تخت حموم می‌کرد بالاتر از گل بهم نمی‌گفت مبادا ناراحت شم خیلی ممنون دارشم تو کل بارداری مثل پروانه دورم چرخید قشنگ قبل زایمان فکر میکردم از اون شوهراس که واسش ده تا شکم بیاری بازم کمه حتی بگم واسه اینکه خیلی وقتا سختم نباشه رفته بود تزریقات یادگرفته بود و خودش تو خونه انجام می‌داد
من با همین شرایط تا ۱۷ فروردین گذروندم (امان از لحظه سال تحویل)
۱۷ ام رفتم پیش دکتر آزادی ۳۲ گفتارتان بین جفت و بچه خیلی ضعیفه شرایط به سمت iugr واسه ۲۲ ام فروردین بهم نوبت سزارین داد بیمارستان لاله تهران
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت دوم:
هورام تو دوره بارداری روی بستنی و موز خیلی حساس بود امکان نداشت من این دوتاشو بخورم و اون تکون نخوره
اما امروز سرناسازگاری داشت باهام
دکترم بهم گفت تا غروب صبر کن اگه حرکت کرد که هیچ اگه نه سریع برو بیمارستان ان اس تی
بعد از اینکه با دکتر صحبت کردم دوباره زنگ زدم به همسری با گریه وقتی حالمو فهمید گفت صبر کن تا غروب خودمو بهت میرسونم از کجا از سمت کرمانشاه تا قزوین من اون موقع خونه مادرشوهرم قزوین بودم
خب غروب شد و پسری هیچ حرکتی نکرد حتی باباش هم نیومد داشتم برای خودم قرآن میخوندم تا یکم آروم شم که یهویی احساس کردم (ببخشید واسه تعریف این قسمت)
همین الان باید برم دستشویی خودمو رسوندم به دستشویی هنوز لباسمو درنیاورده بودم که (اگه بخوام تعریف کنم مثل خونریزی بعد از زایمان همونقدر شدید بود) تا پایین پام خون ریخت از شدت ترس همونجا نشستم دست خودم نبود نمیتونستم اصلا تکون بخورم

پسری رو دارم میخوابونم نمیتونم تند تند بنویسم
مامان ✨️🫀هیلدا🫀✨️ مامان ✨️🫀هیلدا🫀✨️ ۱۷ ماهگی
سلامی دوباره من اومدم تا براتون تعریف کنم که این چند وقتی که کم بودم چیشد ...
اون دوستای قشنگم که از اکانت قبلی باهام بودن در جریانن که من چقدر عصبی و پرخاشگر شده بودم
تحمل هیچ حرفی برام نمونده بود همه چی عمیقا غصه دارم میکرد و کارای اشتباه هیلدا منو به جنون میرسوند بچمو دعوا میکردم فریاد میزدم سرش و میزدمش و بعد مثل سگگگگ پشیمون میشدم و عر میزدم که هیچ فایده ای نداشت من روان خودمو از دست داده بودمو داشتم به بچم که همه ی وجودم بود سالها حسرتم بود آسیب میزدم
همونطور همه ی دیوووه بازیا ادامه داشت تا اینکه یکروز به خودم اومدم و دیدم وسط ژه دعوای مسخره و بی ارزش با چاقو دارم تلاش میکنم به خودم آسیب بزنم
تصمیم گرفتم رفتم پیش روانپزشک معلوم شد افسردگی به شدت مزمن دارم با هفته اول دوز ۱۰ قرصم شروع شد و به دوز ۲۰ رسید ماه اول آروم بودم خیلییی آروم بدون هیچ فکری بدون بحث و دعوا قرار بود ماه دوم برم که نشد برم
ماه دوم کم کم اوضاع برگشت به روال قبل ‌و دوباره بدتر شدم نوبت گرفتم و سر ماه سوم رفتم پیش پزشکم و گفت باید مشکلات حل نشده ذهنم حل شه و همزمان تراپی برم
و یچیز عجیب که پایین میگم:
مامان آرین مامان آرین ۲ سالگی
مامانهای عزیز لطفا هر کس می‌دونه منو راهنمایی کنه چون خودم خیلی شکه شدم... امروز شوهرم بعد از ظهر خوابید منم پسرمو برداشتم بردم تو سالن و در اتاق خواب را بستم که صدا شوهرمو اذیت نکنه و بخوابه.. تو این مدت هم کارهامون کردم یه مقدار میوه تو یخچال بود که همه را برداشتم و شستم که بذارم تو یخچال ولی خوب وقفه افتاد و میوه ها نیم ساعتی بیرون یخچال موندن... شوهرم که بیدار شد بهش گفتم چیزی میخای برات بیارم... گفت آره میوه بیار منم رفتم تو آشپزخانه... پسرم کنار شوهرم رو کاناپه نشسته بود و باری میکرد یهو با نخ افتاد زمین به طوری که ملاجش رو زمین خورد و پاهاش بالا بود ... یه لحظه گفتم گردنش شکست ... حالا شوهر عوضبم شروع کرد فحش به من بده....که مادر فلان شده ت (یعنی من ) مقصره... حالا من هیچی نگفتم ... نشست میوه بخوره گفت چرا میوه ها داغه و شروع کرد به داد و بیداد ..اون نشسته بود رو کاناپه و من رو زمین کنار بچه م نشسته بودم که بهش میوه بدم .... بعد بند شد و با پاهاش محکم کوبید تو بازو چی من.یه جوری که انگار داره شوت می‌کنه یه توپ رو و بعد بهم گفت برو لباساتو بپوش کمشو از خونه من بیرون ... من بلند شدم برم تو اتاق دو باره با پاس زد به باسن من که یعنی تیرپایی داره میزنه بهم ...مدام هم می‌گفت میذارمت دم در و فلان.... من رفتن تو اتاق پسرم و همین طور شوکه بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم چون شوهرم خیلی خرو گاوه و اگر میرفتم از خونه بیرون محال بود بذاره بچه رو ببرم و به هیچ عنوان هم نمی اومد دنبالم ... بعد چند دقیقه اومد گفت بیا بچه رو عوض کن چون پی پی کرده بود ...
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی
مامان آقا
هیرمان مامان آقا هیرمان ۱ سالگی
یه توصیه برا مامانایی که بچشون تازه بدنیا اومده یا کوچیکه هنوز تا وقتی خودش بهتون نیاز نداره نرید کنارش نازش ندید باهاش صحبت نکنید بزارید آروم بمونه تو خودش باشه خودش بازی کنه من چون تنها بودم و پسرم رو خیلی دوست داشتم نمی‌خواستم یلحظه هم تنهاش بزارم حتی ساکت بود من میزاشتمش رو پام قربون صدقه اش میرفتم و الان انتظار دارم بچه خود به خود یاد بگیره که دیگه نمیتونم کل روز با اون باشم قربون صدقه اش برم و کار نکنم کلا با اون باشم من این مسیر رو با یک باور که بچم خجالتی نشه بچه ساکتی نباشه اشتباه رفتم و الان یکسالو نمیشه هرروز بهم چسبیده تقریبا هیچ بازی به تنهایی نمیکنه و من همش باید کنارش باشم یه آشپزی برا خودش رو با عذاب انجام میدم چون همش گریه که من برم پیش اون با اون باشم کاش من میدونستم که نباید انقدر بهش بچسبم که الان اون بهم چسبیده آرزومه بچم یکم با اسباب بازی هاش سرگرم شه بازی کنه فک میکردم کار من درسته الان بهش رسیدم که باید ولش میکردم برا خودش صدا دربیاره و دست و پا بندازه و ..... کاش من هم یه پیام اینجوری می‌دیدم...