۱۴ پاسخ

منم عاشق عکاسی هستیم

وای ببین چقد پارتنر میتونه روی ادم اثر بذاررره،منم همینطوووور😖هردفعه بزووور شوهرمو میارم عکس بگیره😤

من از سیزده سالگی فهمیدم عاشق عکاسی و فیلمبرداریم وقتی دوست داشتم برم یاد بگیرم ولی متاسفانه پونزده سالم بود پدرم فوت کرد افسردگی شدید گرفتم
فراموش نکردم همیشه برام غم بزرگی بود اون چیزی که دوست داشتم نرسیدم
ولی الان با گوشیم کار میکنم عکس ادیت میکنم و می‌سازم و روز به روز هم بیشتر بهش علاقه مند میشم کم و بیش رسیدم بهش اما خیلی دیر...❤️‍🩹

وای منم همینم😅ذوق عکس یادم رفته
و وقتی بهش فک میکنم عصبی میشم که از خودم دور شدم
هرچند الان اون خوب شده و هرچندتا بخوام عکس بگیرم پایه ست ولی من دیگه حوصلشو ندارم🥲

زندگی

والا ذوق همه چیز در ما کور شده خواهر چسبیدیم به بچه داری

ذوق زندگی

من دخترم عاشق عکاسیه و خدایی خیلی هم عکاسی و ادیت ویدیو و عکسش خوبه

من دخترم عاشق عکاسیه و خدایی خیلی هم عکاسی و ادیت ویدیو و عکسش خوبه

عزیزم از کجا یاد گرفتی ادیت و اینارو میش ب منم بگی خیلی خوشگله شده عکس دخترت🫠🙂🙂🫠🫠🫠🫠😍😍😍

من خیلیی دوس داشتم رانندگی کنم،اگه دوسه سال دیرتر ازدواج میکردم قطعا ماشین گرفته‌ بودم،ولی خب همسرم کلا آدم محتاط و استرسی هس خصوصا در خصوص رانندگی،اصلاا دوس نداره رانندگی کنم،من هنوزم بعد ۶-۷ سال میگم و میدونه دلم میخواد ولی خب ذوق اولیه اش کور شد و از بین رفت🫠

دقیقااا منم، اوایل ازدواج عاشق عکاسی بودم حتی شوهرم میگفت دوربین میخرم برات، اما فامیلاش انقدر مسخره کردن ذوقم کور شد، ولی از هر لحظه ی دخترم سعی میکنم بگیرم

از از بچگی عاشق نقاشی بودم و هستم
ولی اصلا دنبالش نرفتم

درخواست دادم قبول کن هنرمند

سوال های مرتبط

مامان بچه هام❤️ مامان بچه هام❤️ ۱۵ ماهگی
دیشب یه بلایی سرم اومد خدا سر دشمنمم نیاره😑دخترم ۱۴ ماهس از اول هرکاری کردم غذا نخورد که نخورد همه جور غذا ها همه چیم امتحان کرده بودم براش بعد یکسالگی گاهی وقتا که عشقش میکشید یه کوچولو اونم درحد خیلی کم از غذا میخورد اونم کم ها خلاصه چند وقتی بود این دختر من وقتی همون خیلی کم غذارو میخورد شکمش درد میکرد زیاد نه ولی اذیت میشد معلوم بود واینکه هر روز مدفوع نمیکرد یک روز درمیون بعضی وقتا هم دو روز یبار خلاصه معجزه شد و دیروز و پریروز دخترم هر وعده زیاد نه ولی یکم خودش غذا میخورد منم فوقالعاده خوشحال بودم تا دیشب که یکم آش خورد موقع خواب یکم اذیت کرد بزور خوابید از ساعت ۱شب بلند شد گریه کرد نفخ کرده بود شکمش باد کرده بود سفت سفت بود هرکاری کردم بهتر نشد شکمشو کمرشو ماساژ ندادم یکم عرق نعنا دادم پاهاشو باز و بسته کردم خونه مامانمم بودم شوهرمم نبود ببرمش دکتر یا برم دارو بگیرم تا خود صبح گریه کرد به خودش پیچید دیگه صبح ساعت ۸پاشدم رفتم داروخونه براش شربت ضد نفخ گرفتم با روغن گلیسیرین اوردم یکم زدم به مقعدش یکم شربت دادم به زور یکم پی پی کرد الان یکم داره خوب میشه یعنی میتونم بگم دیشب بدترین شب بود برام😭
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۷_زایمان ۲۸هفته ای
#فرزند_پروری
تا صبح تحت نظر بودم و دم دمای ۶ صبح بعد از کلی چکاب و ان اس تی گفتند میتونی بری دیگه همه چیز نرماله ولی دوباره مطلق:)
از این‌کلمه متنفر بودم دیگه😅
با خودم میگفتم به ۳۰هفته هم برسونم به هفته های امن برسونم بقیش انشالله میگذره فقط منتظر بودم ۵هفته دیگه هم به خیر بگذرونم به هفته های ایمن برسم
توی همین حین دیدم یکی از دوستای گهوارم که دوقلو داره توی ۳۰ هفته زایمان کرد و یه قلشون آسمونی شد🖤
خیلی ترسیده بودم خیلی حالم بد بود تموم احساس های بد تو قلبم ریخته بودن کلی گریه میکردم تا اینکه شدم ۲۷هفته و قرار بود برم چکاب شم
رفتم و اونجا دکترم ازم ازمایش گرفت فشارم یکم بالا بود و مشخص شد که دیابت هم گرفتم از خوش شانسیم و نزدیک بود دوباره بستری بشم🫠
خلاصه رفتیم توی رژیم سخت و حذف شدنه حداقل ۹۰ درصد موادهای غذایی چون دیابت هم خطرناک بود
سخت ترین روزارو میگذروندم همش گریه میکردم گرسنم میشد فقط مجاز بودم روزانه یه کف دست نان سنگک بخورم و یه کف دست سینه مرغ و یه پیاله کاهو و میوه جات هایی که شیرین نباشن
همش هوس چیزای شیرین میکردم و محدود بودم پیرشده بودم از غصه سر شکموییم🙊😂