۸ پاسخ

من همین الانشم درگیرم
تا پسرم یکم شیطونی کنه نتونم کنترلش کنم خودزنی میکنم🙂
در صورتی بچم خیلی بچه خوبیه
من خرم یکم🥲

و منی که فقط مشاوره تلفنی تونستم بگیرم اره منم هستم

فقط خودت نجات دهنده خودتی تا نخوای حالت خوب نمیشه تا مشکلات و چالشای زندگی رو نپذیری همینه من خودم بارها افسردگی گرفتم زیاد خونه نمون کارایی که حالت رو خوب میکنه انجام بده به هیچ وجه خونه نشین فیلمای کمدی ببین گل طبیعی خونت نگه دار
خلاصه باید از خودت یه آدم قوی بسازی نه یه زن شکننده

باید درمانش کنی عزیزم وگرنه تو سن بالاتر خیلی شدید میشه برات

فقط خودت میتونی به خودت کمک کنی بنظرم اگر امکانش داری برو باشگاه یا عصرا با بچت برو پیاده روی پارک بزن بیزون روحیت عوض بشه مسائلی ک اذیتت میکنن نشین عمیق فکر کن یجوری اون لحظه سر خودت گرم کن مثلا من عاشق کیک پزیم یا به نقاشی خیبی علاقه دارم شده حتی یه کاغذ بگیر دستت خط خطی کن فیلم ببین بستگی داره به چی علاقه داری

عزیزم افسردگی ی چیزی هست ک خودت باعث و دچارش میشی
تنها کسی هم ک می‌تونه کمکت کنه خودت هستی
با خودت صحبت کن
بهت پیشنهاد میکنم توی تلگرام این دوره های آموزشی رایگان خیلی هست مال استاد ارشیان فر
عباس منش
سوده هروی فوق العاده هستن
فایل های انگیزشی بشین گوش کن بخون
ی مدت افکار منفی بزار کنار
دفتر شکرگذاری داشته باش
از تک تک چیزات شکر کن حتی بگو خدایا شکرت ک خونم پرده داره
در این حد
ببین بعد از چند روز چقدر حالت خوبه
بیرون میری ب طبیعت بیشتر توجه کن
خیلی کارا هست ک میتونی بکنی و از این حالت بیای بیرون
اصلا بنظرم افسردگی وجود ندارع
آدم خودش باعث میشه حالش بد شه

منم داغونم همش میگم کاش گذشته بود

منم همچنان درگیرشم قرص میخورم

سوال های مرتبط

مامان الیسا مامان الیسا ۱ سالگی
یادمه وقتی بچهم به دنیا آوردن گفتم خودم به تنهایی میتونم بزرگش کنم بعد ده روز اومدم خونه خودم صبح وقتی همسرم رفت سر کار من موندم با یک بچه کوچیک تمام وجودم ترس گرفت بچه منم از اون بچه‌هایی بود که رفلکس کولیک داشت همش گریه ... با این که همسرم تا صبح با من بیدار بود ولی باز بدنم کم آورد یا دمه یک روز دخترم از بس گریه میکرد همسرم سر کار بود منم چند روز خوب نخوابیده بودم خسته بودم و پا به پا ش گریه میکردم لاغر ضعیف شده بودم ...یک روز از پنجره آشپز خونه پرواز پرندها دیدم دلم دلم خواست جا اونها باشم آزاد رها ...خودم خواستم از پنجره بندازم .. صدا گریه دخترم من به خودم آورد ... بعد اون همسرم من برد خونه مامانم دو ماه نیم اونجا موندم بعد اونم یک ماه نیم خواهرم اومد پیشم ..این ها گفتم که افسردگی بعد زایمان جدی بگیرین من خانوادم .و همسرم نجات دادن همه پشتم بودن همراهم بودن .. یک زن تازه زایمان می‌کنه مثله همون بچه که تازه به دنیا اومد خیلی نیاز به توجه داره افسردگی بارداری و بعد بارداری جدی بگیرین ...الان خداشکر میکنم که همچنین خانواده دارم و خدا این فرشته کوچولو بهم داد شکرت خدا
مامان جوجه جان مامان جوجه جان ۱ سالگی
من وقتی میخواستم به دنیا بیام مامانم چون راهش از بیمارستان دور بوده همون جا تو نمازخونه میمونه تا درداش بیشتر بشه البته هی می‌رفته بخش زایمان و معاینه می‌شده و میگفتن وقت زایمانت نیست برو بعد بیا دوباره معاینه کنیم.. بعد که دیگه درداش بیشتر میشه بستریش میکنن داشته میزاییده که دکتر نمیومده بالاسرش حالا نمیدونم دکتر تو بیمارستان بوده یا توی خونه هرچی هست خیر نبینه
ماما ها هم پاهای مامانم رو باز نمیکردن که بچه بیاد بیرون محکم گرفته بودن که مامانم هرچی میگفته بچم داره به دنیا میاد میگفتن باید دکتر بیاد برای ما مسئولیت داره و مامانم بیهوش میشه و اونا پاشو باز میکنن تا بزاد من که به دنیا میام گریه نمیکردم انگار که در آستانه مردن بودم چندبار محکم میزنن پشتم تا گریه کنم.. بعدا که مادرم به یک دکتر اطفال نشان داده منو گفته بوده که چه اتفاقی افتاده گفته بودن که خیلی شانس آوردم چون ممکن بوده بخاطر نرسیدن اکسیژن دچار فلج بشم🥲🥲🥲
ولی خب مامانم این قضیه رو یک‌بار فقط برام تعریف کرد اونم بخاطر اینکه گفت شاید این مشکل کوچیک ( شبیه واریس) که دارم بخاطر اون قضیه اکسیژن نرسیدن اول تولد باشه که یه دکتر هم گفته بود احتمالش هست..
خلاصه دیگه درموردش صحبت نکرده
ولی من بارها و بارها از نحوه زایمانم و اتفاقاتش جلو همه نالیدم و گریه کردم و از مخم بیرون نرفته... حتی دیشب تلویزیون زدم که شاد بشم تو فیلم یه خانمی با چندتا زور تو ماشین زایید و صدای گریه پخش شد منم زدم زیر گریه...
یا مثلا یکی از دوستام پیش یک ماما زاییده بود فیلمش تو

ادامه کامنت
مامان جوجو مامان جوجو ۱۶ ماهگی
پارت اول:
یه بارداری سخت با استراحت مطلق که خب خیلی قضیه اش مفصله بعدا براتون از برداریم میگم
من و همسرم  ۲۰ اسفند ۱۴۰۳ پدربزرگ مشترکمون رو خیلی یهویی از دست دادیم حالم خیلی خراب بود درست ۸ ماه بود که ندیده بودمش آرزوش بود پسر منو ببینه
پدر من و پدرشوهرم تازه یکم روابطشون بهتر شده اونم بخاطر ماجرای بارداری من بود تازه داشت همچی خوب میشد
همه درگیر بودن و همسرم خونه نبود من بعد دوسال ناباروری باردار شده بودم
منی که نباید از رو تخت بلند میشدم حتی واسه آب خوردن مجبور بودم خودم به کارام برسم دوباره خونریزی دوباره کاهش حرکت دوباره انقباض طوری که هرلحظه میگفتم نکنه الان بچم دنیا بیا نکنه چیزیش بشه داشتم دق میکردم تنهایی و خوابیدن تو یه اتاق ۹ متره یهویی بیرون اومدن از کار نبود چند روزه همسرم همه و همه باعث شده بود افسرده بشم و نگرانی های بارداری پر خطر داشت از پا درم میاورد
زنگ زدم به گوشی همسری برنداشت تو شرایط شغلی همسرم خیلی طبیعیه ولی من باز نگرانش بودم
زنگ زدم مامانم و با نگرانی گفتم مامان هورام از صب اصلا تکون نخورده
وسط شلوغی های دور و برش گفت اشکال نداره بد به دلت راه نده و زنگ بزن به دکترت بعدم نتیجه اشو بهم بگو