من وقتی میخواستم به دنیا بیام مامانم چون راهش از بیمارستان دور بوده همون جا تو نمازخونه میمونه تا درداش بیشتر بشه البته هی می‌رفته بخش زایمان و معاینه می‌شده و میگفتن وقت زایمانت نیست برو بعد بیا دوباره معاینه کنیم.. بعد که دیگه درداش بیشتر میشه بستریش میکنن داشته میزاییده که دکتر نمیومده بالاسرش حالا نمیدونم دکتر تو بیمارستان بوده یا توی خونه هرچی هست خیر نبینه
ماما ها هم پاهای مامانم رو باز نمیکردن که بچه بیاد بیرون محکم گرفته بودن که مامانم هرچی میگفته بچم داره به دنیا میاد میگفتن باید دکتر بیاد برای ما مسئولیت داره و مامانم بیهوش میشه و اونا پاشو باز میکنن تا بزاد من که به دنیا میام گریه نمیکردم انگار که در آستانه مردن بودم چندبار محکم میزنن پشتم تا گریه کنم.. بعدا که مادرم به یک دکتر اطفال نشان داده منو گفته بوده که چه اتفاقی افتاده گفته بودن که خیلی شانس آوردم چون ممکن بوده بخاطر نرسیدن اکسیژن دچار فلج بشم🥲🥲🥲
ولی خب مامانم این قضیه رو یک‌بار فقط برام تعریف کرد اونم بخاطر اینکه گفت شاید این مشکل کوچیک ( شبیه واریس) که دارم بخاطر اون قضیه اکسیژن نرسیدن اول تولد باشه که یه دکتر هم گفته بود احتمالش هست..
خلاصه دیگه درموردش صحبت نکرده
ولی من بارها و بارها از نحوه زایمانم و اتفاقاتش جلو همه نالیدم و گریه کردم و از مخم بیرون نرفته... حتی دیشب تلویزیون زدم که شاد بشم تو فیلم یه خانمی با چندتا زور تو ماشین زایید و صدای گریه پخش شد منم زدم زیر گریه...
یا مثلا یکی از دوستام پیش یک ماما زاییده بود فیلمش تو

ادامه کامنت

۱۱ پاسخ

کانال ماما دیدم که ماما بهش میگفت این دفعه حتی بخیه و برش هم نخوردی اره میگفت اره و آنقدر زایمانش راخت بود که تو گروه نوشته بود کاش ما میزاییدیم یکی دیگه بزرگ میکرد حالا برعکس حرف من که میگم کاش یکی دیگه میزایید ما بزرگ میکردیم
ادامه کامنت

زایمان اول منم خیلی عذاب کشیدم اول که هی میرفتم معاینه مبگفتن هنوز دهانه رحم باز نشده جا داری تا ۴۱ هفته م پر شد بازم نمیخواستن بستری کنن با اصرار خودم قبول کردن ، آمپول فشار زدن ۱۵ ساعت درد کشیدم ولی دهانه رحمم بیشتر از ۴ سانت باز نشد که یهو ضربان قلب دخترم افت کرد و اورژانسی بردن اتاق عمل اونجا هم که منو سلاخی کردن هنوز بی حس نشده بودم که شکممو بریدن ینی تا مغز استخونم سوخت جیغ کشیدم داشتم میمردم چه زجری کشیدم که یه آمپول بهم زدن درجا بیهوش شدم وقتی هم بهوش اومدم شکممو فشار میدادن و من مثل چی میلرزیدم دندونام جوری به هم میخورد میگفتم الانه که بشکنه ، چقدرم ازم خون رفت ، بچمم انقد تو آب مونده بود تمام دست و پاهاش چروک بود و جون نداشت گریه کنه خلاصه که دستی دستی من و بچمو داشتن به کشتن میدادن ، اولین زایمانم خاطره بدی بود سر دومی هم خیلی وحشت داشتم تو اتاق عمل همش التماس میکردم بیهوشم کنن دکتر بیهوشیم یه پیرمرده بود تا لحظه اخری که ملکا رو بیارن بغلم کنارم موند که نترسم خدا خیرش بده

منم این تعریفا رو کم و بیش شنیده بودم. آدم مکه تو عمرش چند بار میخواد زایمان کنه؟ همون چند بارو بره بیمارستان خوب جونشو به خطر نندازه.

سختیه زایمان من فقط اونجایی بود ک قل دختر سرزایمان مرد و من با دستای بسته به تخت اتاق عمل سرمو میکوبیدم به تخت و عر میزدم پسرم زود در اوردن گذاشتن رو صورتم ولی انقدر بد عر میزدم چشام پر اشک بود پسرمو نتونستم ببینم نفس پسرم رفت بردن احیا کردن اوتجایی ک پشت در اتاق عمل اوردن منو بیرون شوهرم تا منو دید زد تو سرش هنوز ک هنوزه دلم پیشه دخترمه 😭

منم خیلیییییی زایمانم سخت بود. دقیقا مثل شما مینالیدم زیاد یا میگفتم چی میشد یه دلیل بیاره ک سز کنن و این حرفا
ولی منم پسرم چون سرش بزرگ بود سرش داخل واژن گیر کرده بود و کامل پاره کردن ک تونستن بچه رو نجات بدن و دقیق یادمه وسط اون همه درد پسرم بدون نفس اومد و یهو نفس بالا اومد زدن پشتش و رفت زیر اکسیژن
بماند ک تا یه ماه تمام نتونستم بشینم و از درد پا ب خاطر پوزیشن زایمان چقدر زار زدم
یه بار با خودم گفتم چرا ب جای این همه اما و اگر و ناله نمیگم خدایاشکرت ک پسرم سالم و سلامت بهم دادی
حالا 20 تا بخیه بیشتر از عادی چند ساعت بیشتر درد کشیدن میارزه ب داشتن بچه سالم و سلامت

زایمانت چجوری بود

عزیزم زایمان طبیعی بخدا یه کابوسی بیش نیست و واقعا راسته بعصیا خوش زا هستن بعضیام ن.. من از زن داداشم شنیدم که می‌گفت اصلا نفهمیدم چطور بچه اومد انگار از آستینم دراومد ولی من خودم تجربه طبیعی و سزارین هردو دارم ولی امان از طبیعی ک چقد سخت زاییدم بخدا مرگ رو چشیدم خیلی خیلی وحشتناکه مطمعنم عذاب قبر که میگن راحت‌تر از اینه.. ولی سز بخدا شرف داره خیلی خوبه خیلی خیلی خوبه بعدش درد داری ولی با دارو کنترل میشه خوبه همچی وای وای عزیزم من میدونم چی میگی

منم زایمانم مثل کابوس بود برام .الانم متنفرم از زایمان و واقعا اینقدر اذیت شدم حتی از بچه دار شدن هم متنفرم

مگه زایمانت چطور بود؟
الان دیگه به این فکر کن ک اون همه سختی تموم شد و الان فرشته کوچولوت تو بغلته

وایییی چقدر باید سنگ دل باشن اخه 🥺🥺🥺

زایمانت چطور بوده مگه؟

سوال های مرتبط

مامان آرکان مامان آرکان ۱ سالگی
#تجربه
سلام مامان های عزیز امیدوارم هم خودتون هم نی نی هاتون همیشه سلامت باشین .....
چند وقتیه میخوام بیام اینجا یه تجربه ای رو انتقال بدم شاید تجربه ای بشه برای خیلی ها گفتم دیگه امروز باید بگم....
هم من و هم همسرم در مورد بچه خیلی حساس هستیم و خیلی استرس میکشیم درموردش که خدایی نکرده اتفاقی براش نیفته ولی متاسفانه جلوی بعضی اتفاقات رو نمیشه گرفت😔
من میدونستم به زیر سه سال نباید مغزیجات بدم یعنی ممنوع هست بخاطر همون آسیاب کرده بهش میدم ولی مغز تخمه بهش میدادم و خیلی دوست داشت( توی تاپیکهای قبلیم هست که پرسیدم میدم و خیلی ها هم گفتن خوبه براش)
حدودا 1.5 ماه پیش پسرم مغز تخمه خواست من میخواستم تو ظرف براش بریزم که از دستم افتاد ریخت زمین و پسرم نشست زمین برداشت بخوره من تند تند جمعشون میکردم چون زیاد بود میترسیدم براش ضرر داشته باشه، در حین اینکه دهنش بود گریه کرد پرید گلوش و چندتا سرفه زد.... من بعد آرومش کردم و شب خوابیدیم صبح که از خواب بیدار شدیم رفتیم خونه مامانم من هی میدیم پسرم وقتی نفس میکشه یه صدایی ازش میاد هی به مامانم میگفتم اونم میگفت من نمیشنوم، از اونجا که پسرم حساسیت داره مامانم گفت شاید بوی گل ها اذیتش میکنه گفتم بعید میدونم تا حالا اینجوری نشده خلاصه اون روز گذشت من فرداش دیدم پسرم مدام سرفه میکنه به دکترش زنگ زدم و توضیح دادم جریان رو دکتر گفت شاید مغز تخمه پریده تو ریه اش ...
ادامه کامنت اول
مامان الیسا مامان الیسا ۱ سالگی
یادمه وقتی بچهم به دنیا آوردن گفتم خودم به تنهایی میتونم بزرگش کنم بعد ده روز اومدم خونه خودم صبح وقتی همسرم رفت سر کار من موندم با یک بچه کوچیک تمام وجودم ترس گرفت بچه منم از اون بچه‌هایی بود که رفلکس کولیک داشت همش گریه ... با این که همسرم تا صبح با من بیدار بود ولی باز بدنم کم آورد یا دمه یک روز دخترم از بس گریه میکرد همسرم سر کار بود منم چند روز خوب نخوابیده بودم خسته بودم و پا به پا ش گریه میکردم لاغر ضعیف شده بودم ...یک روز از پنجره آشپز خونه پرواز پرندها دیدم دلم دلم خواست جا اونها باشم آزاد رها ...خودم خواستم از پنجره بندازم .. صدا گریه دخترم من به خودم آورد ... بعد اون همسرم من برد خونه مامانم دو ماه نیم اونجا موندم بعد اونم یک ماه نیم خواهرم اومد پیشم ..این ها گفتم که افسردگی بعد زایمان جدی بگیرین من خانوادم .و همسرم نجات دادن همه پشتم بودن همراهم بودن .. یک زن تازه زایمان می‌کنه مثله همون بچه که تازه به دنیا اومد خیلی نیاز به توجه داره افسردگی بارداری و بعد بارداری جدی بگیرین ...الان خداشکر میکنم که همچنین خانواده دارم و خدا این فرشته کوچولو بهم داد شکرت خدا
مامان آرسام🧿💙 مامان آرسام🧿💙 ۲ سالگی
سلام خانوما خوبین کوچولوهاتون در جه حالن؟
امروز بعد یک سال و نیم پسرمو بردم واسه اکو قلب(نوزادی بخاطر دوتا سوراخی که تو قلبش بود بستری شده بود دکتر گفته بود رفع میشن محض احتیاط بردیم)حالا خدارو هزار بار شکر رفع شده بودن حالا بماند که از ۷ صب تا ۹ شب تو راه بودیم(رفت و برگشت)
از وقتی که رسیدم بقدری ناراحت شدم و اعصابم خراب شد که نگم براتون (ما با مادرشوهرم اینا تو یه ساختمونیم از دیروز همسرم بهشون گفته بود که میریم دکتر و....)مادر شوهرم یه زحمت برا خورش نداده که یذرا شام برا آرسام نگه داره چون ناهارم براش از بیرون خریدیم دیگه نخواستم شامم غذای بیرون بدم حالا برا بقیه بچه هاش هر جا برن شام و ناهار دعوت میکنه و .... منم خیلی دلخورشدم میگم چطور برا اونا که بیرونن هر کاری میکنن ولی برا ما کوچیکترین کارم نمیکنن.. بخدا بحث غذا نیس ولی اینکه فرق میزارن ناراحتم میکنه
بیچاره پسرم تا من براش غذا آماده کنم گرفت گشنه خوابید
نمیدونم واقعا من زیاد حساسم یا حق دارم دلخور شم🥲
مامان توت فرنگی مامان توت فرنگی ۲ سالگی
روز دوم واکسن...
.
دیشب کلی تب کرد و بالاخره ۴صبح به هزار زور و زحمت خوابوندمش،خودمم شب سختی رو گذروندم کلی گریه کردم عصابم داغون بود دلم ب شدت گرفته بود کلی از خدا گله کردم که چرا من!!!
وقتی با مامانم دردودل میکردم اونم با من گریه میکرد که منم فکر نمیکردم تو این سنم همچین اتفاقی واسم بیوفته فکر میکردم بعد از این همه سختی و زحمتی که کشیدم قراره یه نفس راحت بکشم و اشک تو چشاش حلقه زده بود و به یه نقطه خیره شده بود منم اونقد گریه کردم ک سرم داشت منفجر میشد،گذشت مثل همه شبای سختی ک گذشت
.
.
ظهر شد بازم بی قراری میکرد خودمم حال روحی خوبی نداشتم مامانم هم داشت میرفت جایی،با هزار زور و زحمت بعد۲ساعت کلنجار خوابش گرف ک بخوابه یهو مامانم درو باز کرد شروع کرد به گریه اینقد گریه کرد،داشتم از گشنگی میمردم ار دیشب هیچی نخوردم بودم رفتم دیگ رو همینطوری آوردم رو سفره با یه کاسه،غذاکشیدم ک بخورم یهو اومد پیشم نشست با چنگال زد تو خورشت،چند قطره پاچید رو دستم،داغ بود از سوزش دستم نه از سوزش قلبم دیگه طاقتم تموم شد،کنترلم از دستم رفت با تموم وجود فریاااد زدم سرش ک سوووختم،خیلی گریه کرد از ترس میلرزید تا حالا منو اینقد عصبی ندیده بود اولین بار بود با این شدت سرش داد میزدم،بغلم کرد گریه:کرد منم باهاش گریه کردم ۲تایی با صدای بلند از اعماق وجود گریه کردیم اینقد گریه کرد خسته شد،چن قاشق برنج خوردم داشتم از سرگیجه میمردم،براش وسایل آوردم نشست بازی کرد بعدش ۲تایی خوابیدیم...
.
.
‌۱۴۰۴/۱۱/۶
.
دلنوشته از روز دوم واکسن
بماند به یادگار از یه روز سخت دیگه..‌.
مامان 🩵شاهان&آیهان🩵 مامان 🩵شاهان&آیهان🩵 ۲ سالگی
ما دیروز رفته بودیم خونه زندایی مامانم
خاله هام و مادربزرگم و مامانم هم بودن
دختر خالم که سه سالشه گوشی مامان منو برداشته بود بعد وقتی داشت میوه میخورد گوشبو گذاشت زمین شاهان رفت برداشت اورد داد به مامانم که زنگ بزن به دایی خلاصه زنگ زدو پسرم با داییش حرف میزد که دختر خالم اومد گوشیو از دست شاهان گرفت برد شاهان جیغ و. گریه خودشو کوبید زمین که باید همونو بدید هرکاری کردم گوشی منو نگاه کنه اصلا نخواست مامانم بردش اشپزخونه سرگرم بشه منم حرصی شده بودم داشتم میترکیدم خودمو بزور نگه داشته بودم که خونه مردم اوقات تلخی راه نندازم و بعدا حلش کنم
که خالم گفت تقصیر شاهانه چرا گرفت و فلان منم برگشتم گفتم اولا تقصیر دخترته یهو حمله میکنه از دست بچه میگیره دوما گوشی خودتو یکبارم ندادی دست بچت همش میگی برو. گوشی خاله رو. نگاه کن برگشت گفت ببخش دیگهههههه نیشخند زدم عادتشه همیشه برا اینکه بچش شلوغی نکنه میگع گوشیتونو بدید ریحانه اروم بشه
قبل جریان گوشی هم با شلوغیاشون زده بودن دکوری خونه صاحبخونه شکسته بود
خلاصه با حرص پاشد گوشبو از دخترش گرفت آورد درت کرد رو من
منم گفتم اینجوری بهت تحویل داده بودن که پرت میکنی شخصیت خوب چیزیه بهش برخورده خانم بعد اینکه پاشدن رفتن به مادر بزرگم. گفته دیگه نه من نه اونا حتی بچشم بدنیا بیاد دیگه نمیرم خونشون و فلان انگار مثلا من الان باید با این حرف ناراحت بشم 😂😑
نمیدونم چرا انقد پرتوقع شدن انگار بچه اون آدمه مال ما هیچی نیست اعصابم بهم میریزع کسی زور شاهان بگه