سلام خانوما خوبین کوچولوهاتون در جه حالن؟
امروز بعد یک سال و نیم پسرمو بردم واسه اکو قلب(نوزادی بخاطر دوتا سوراخی که تو قلبش بود بستری شده بود دکتر گفته بود رفع میشن محض احتیاط بردیم)حالا خدارو هزار بار شکر رفع شده بودن حالا بماند که از ۷ صب تا ۹ شب تو راه بودیم(رفت و برگشت)
از وقتی که رسیدم بقدری ناراحت شدم و اعصابم خراب شد که نگم براتون (ما با مادرشوهرم اینا تو یه ساختمونیم از دیروز همسرم بهشون گفته بود که میریم دکتر و....)مادر شوهرم یه زحمت برا خورش نداده که یذرا شام برا آرسام نگه داره چون ناهارم براش از بیرون خریدیم دیگه نخواستم شامم غذای بیرون بدم حالا برا بقیه بچه هاش هر جا برن شام و ناهار دعوت میکنه و .... منم خیلی دلخورشدم میگم چطور برا اونا که بیرونن هر کاری میکنن ولی برا ما کوچیکترین کارم نمیکنن.. بخدا بحث غذا نیس ولی اینکه فرق میزارن ناراحتم میکنه
بیچاره پسرم تا من براش غذا آماده کنم گرفت گشنه خوابید
نمیدونم واقعا من زیاد حساسم یا حق دارم دلخور شم🥲

۴ پاسخ

تو روح اون مادر شوهر 💩💩💩

چرا یه تخم مرغ اب پز ندادی بی خیال مادرشوهر عن

ما هم با مادر شوهرم تو یک ساختمانیم فکر میکردم فقط مادر شوهرم من این مدلیه انقدر فرق میزارن یکسره بچه های دیگش میان صدا بگو بخندشون میاد مارو از قصد نمیگه یا به قول شما بیرون میریم دیر میایم یه بار نشد شام بپذه بگه بیاید خیلی ناراحت میشم با اینکه خوبم باهاشون اما احترامی قائل نمیشن شاید از. نظر بقیه شما توقع بی جا داشته باشی اما منی که تو شرایط شمام واقعا درکت میکنم همونطور که اون توقع فرزندی دارن یکسره چون نزدیک هستیم همه کاراشون رو دوش ماست ما هم توقع داریم یکو بهمون بها بدن

حق داری ناراحت شی ولی هرچی سطح توقع مون پایین تر بیاریم آرامش مون بیشتره
بچه ها هم تا سیر نباشن خواب نمیرن گلم حتما شیر خورده بعدا ک بیدارشد بش غذا بده 🥰

سوال های مرتبط

مامان پسملی مامان پسملی ۲ سالگی
سلام خانما
میخواستم یه چیزی بگم هم اینکه شما حواستون باشه مثل من اشتباه نکنین بعد اینکه اگه میشه کمکم کنین از نگرانی دربیام
حقیقتا امشب شام برا پسرم تخم مرغ گذاشتم آبپز شع بعد چون گشنش بود و عجله داشتیم زودتر از رو گاز برداشتم سفیده هاش کامل پخته بود فقط زردش یک قسمتی از هردوتاشون حالت عسلی شده بود
بعد من دودل بودم بهش بدم ولی خب چون همسرم اصرار کرد و گفت که این بیشترش پخته منم همشو دادم خورد اتفاقا پسر من زرده نمیخورد ولی چون یه کوچولو عسلی نرم تر بود خیلی خوشش اومد دوتا زردشو خورد قبلاً فقط سفیده هارو میخورد شاید خیلی کم از زردشون
خلاصه همه چی اوکی بود تا قبل خواب یکبار یکم بالا آورد گفتم شاید به شکمش فشار اومده یک لحظه یا یه همچین چیزی تا اینکه همین نیم ساعت پیش با جیغ و گریه های شدید از خواب پاشد مونده بودم چشه محض احتیاط یکم عرق نعنا دادم که خدارو شکر خوب شد و گرفت خوابید دوباره ولی من تازه فهمیدم همه اینها واسه اون زردع تخم مرغ بود که کامل کامل نپخته بود
راستی الان خوابیده به نظرتون مشکلی پیش نمیاد صبح ببرمش دکتر یوقت تبی چیزی نکنه خیلی نگرانم ؟؟
مامان جوجو مامان جوجو ۱۷ ماهگی
مامان جوجه جان مامان جوجه جان ۱ سالگی
من وقتی میخواستم به دنیا بیام مامانم چون راهش از بیمارستان دور بوده همون جا تو نمازخونه میمونه تا درداش بیشتر بشه البته هی می‌رفته بخش زایمان و معاینه می‌شده و میگفتن وقت زایمانت نیست برو بعد بیا دوباره معاینه کنیم.. بعد که دیگه درداش بیشتر میشه بستریش میکنن داشته میزاییده که دکتر نمیومده بالاسرش حالا نمیدونم دکتر تو بیمارستان بوده یا توی خونه هرچی هست خیر نبینه
ماما ها هم پاهای مامانم رو باز نمیکردن که بچه بیاد بیرون محکم گرفته بودن که مامانم هرچی میگفته بچم داره به دنیا میاد میگفتن باید دکتر بیاد برای ما مسئولیت داره و مامانم بیهوش میشه و اونا پاشو باز میکنن تا بزاد من که به دنیا میام گریه نمیکردم انگار که در آستانه مردن بودم چندبار محکم میزنن پشتم تا گریه کنم.. بعدا که مادرم به یک دکتر اطفال نشان داده منو گفته بوده که چه اتفاقی افتاده گفته بودن که خیلی شانس آوردم چون ممکن بوده بخاطر نرسیدن اکسیژن دچار فلج بشم🥲🥲🥲
ولی خب مامانم این قضیه رو یک‌بار فقط برام تعریف کرد اونم بخاطر اینکه گفت شاید این مشکل کوچیک ( شبیه واریس) که دارم بخاطر اون قضیه اکسیژن نرسیدن اول تولد باشه که یه دکتر هم گفته بود احتمالش هست..
خلاصه دیگه درموردش صحبت نکرده
ولی من بارها و بارها از نحوه زایمانم و اتفاقاتش جلو همه نالیدم و گریه کردم و از مخم بیرون نرفته... حتی دیشب تلویزیون زدم که شاد بشم تو فیلم یه خانمی با چندتا زور تو ماشین زایید و صدای گریه پخش شد منم زدم زیر گریه...
یا مثلا یکی از دوستام پیش یک ماما زاییده بود فیلمش تو

ادامه کامنت
مامان حلماخانم🍒 مامان حلماخانم🍒 ۱ سالگی
مگه میشه که هر روز و هر شب برنامه منظم داشت با وجود بچه ها
امروز حلما از وقتی بیدار شد تمام مدت گریه و غر میزد و نا آرام بود به خاطر چهارتا دندونش که یه دفه باهم دارن درمیان
یک لحظه از بغلم جدا نمیشد میرفتم دسشویی گریه گریه داد و فریاد تا بیام بیرون ..
این تجربیات رو همه ما مادرا درک میکنیم و حتما شماهم میگید اتفاقا منم امروزم اینطور گذشت با بچه ام
ولی وقتی کسی از بیرون نگاه میکنه و آدم رو قضاوت میکنه اونم نه هر کسی مادر خودم باشه واقعا خستگی آدم چند برابر میشه
حرف زدیم و متوجه شد که هنوز شام نذاشتم کلی حرف زد به من که تو همیشه میزاری ساعت ۸ شب شام میپزی شام رو باید از ساعت ۴ بپزی الان هیچی آماده نمیشه ..نمیدونم همیشه کارت همینه آره بچه داری ولی باید راهشو یاد بگیری چجوری با بچه غذا بپزی و خونه داری کنی!!
یه نفس آروم کشیدم گفتم مادر من همیشه که اینطور نمیشه امروز اینطور گذشت یه چیزی میپزم بدون شام نمیمونیم نگران نباش
باز هی حرف خودشو زد و ادامه داد منم سکوت کردم تا خداحافظی..
جالبه که همسر من اصلا سخت نمیگیره توی شام چون میدونه حلما گاهی روزا اصلا همراهی نمیکنه نهایت یا یه شام سبک میخوریم یا از بیرون میگیریم ..چون این اتفاق هر روز نمیفته
این رو گفتم چون واقعا نیاز داشتم با کسی درد و دل کنم ولی نمیشه به هر کسی بگم ..
دلم گرفت حقیقتا مادر من هیج خبری نداره از اینکه امروز حلما چقدر از من انرژی گرفت از اینکه امروز من ساعت ۲ تونستم صبحونه و ناهار باهم بخورم ، از اینکه تمام سر و صورت خودشو و منو ماستی کرد و بعدش با جیغ و داد اونو تمیز کردم ..
خدایا شکرت الحمدلله کاش یکمی مادرا رو درک کنند ما نیاز به نصحیت و راهنمایی نداریم همیشه گاهی نیاز به دیده شون و درک شدن داریم (((: