۸ پاسخ

من چون هیچ کسی دورم نبود و تنهای تنها بودم حتی فرصت افسردگی پیدا نکردم😑😑😑😑😂😂😂😂

بنظرم افسردگی پس از زایمان یکی از بدترین چیزایکه ماخانوما تا الان تجربه کردیم
حال من عین روزای بود که داداشم از دست داده بودم
کارم گریه بود
دخترم زیر مهتابی بود من میرفتم گوشه اتاق بالش میذاشتم جلو دهنم هق هق گریه میکردم
وای متنفرم از اون روزا

خیلی ها این حس رو تجربه کردن.
افسردگی دوران بارداری و زایمان خیلی رایجه.
اونی باید عذاب وجدان بکشه که تو این شرایط نمک رو زخم میپاشه و با حس گناه دادن حال زن باردار یا تازه زایمان کرده رو بدتر میکنه

عذاب وجدان نداره
مگه حس هات دست خودت بوده؟
منم خیلی فکرا و حسای بدی داشتم
افسردگیه دیگه، شرایط نرمال نیس

هرکس به نحوی تجربه کردیم.من تا چندروز بعداز زایمان هنوز کنار نیومده بودم
کیف مدارک تیانا تو کابینت بود اسمش روش بود یهو باتعجب به مامانم گفتم تیانا کیه این مال کیه
این به این معنا نیست که آدم بدی هستیم
شرایطابد بود من بارداری وحشتناکی داشتم همش به اعصاب خوردی و گریه گذشت.
بعد زایمانم شرایط بدتر شد
عذاب وجدان نگیر گلم

عزیزم همه مون این حس رو کم یا زیاد کوتاه مدت یا طولانی.حتی در حد ۵ دقیقه داشتیم.مخصوصا دوماه اول.خداروشکر بخاطر وجود بچه هامون

جووون مجسمه رو🤣🤣

هممون به نحوی تجربه کردیم افسردگی بارداری و زایمان رو
حق داشتی و عذاب وجدان نداشته باش😊❤️

سوال های مرتبط

مامان الیسا مامان الیسا ۱ سالگی
یادمه وقتی بچهم به دنیا آوردن گفتم خودم به تنهایی میتونم بزرگش کنم بعد ده روز اومدم خونه خودم صبح وقتی همسرم رفت سر کار من موندم با یک بچه کوچیک تمام وجودم ترس گرفت بچه منم از اون بچه‌هایی بود که رفلکس کولیک داشت همش گریه ... با این که همسرم تا صبح با من بیدار بود ولی باز بدنم کم آورد یا دمه یک روز دخترم از بس گریه میکرد همسرم سر کار بود منم چند روز خوب نخوابیده بودم خسته بودم و پا به پا ش گریه میکردم لاغر ضعیف شده بودم ...یک روز از پنجره آشپز خونه پرواز پرندها دیدم دلم دلم خواست جا اونها باشم آزاد رها ...خودم خواستم از پنجره بندازم .. صدا گریه دخترم من به خودم آورد ... بعد اون همسرم من برد خونه مامانم دو ماه نیم اونجا موندم بعد اونم یک ماه نیم خواهرم اومد پیشم ..این ها گفتم که افسردگی بعد زایمان جدی بگیرین من خانوادم .و همسرم نجات دادن همه پشتم بودن همراهم بودن .. یک زن تازه زایمان می‌کنه مثله همون بچه که تازه به دنیا اومد خیلی نیاز به توجه داره افسردگی بارداری و بعد بارداری جدی بگیرین ...الان خداشکر میکنم که همچنین خانواده دارم و خدا این فرشته کوچولو بهم داد شکرت خدا
مامان یونس🌜 و السا⭐ مامان یونس🌜 و السا⭐ ۲ سالگی
یه تجربه از بچه دوم آوردن بهتون بگم؟🥰

این روزا میبینم خیلی ها برای دومین بار باردار شدن
دوست داشتم تجربه های مثبتم رو به اشتراک بزارم باهاتون


من از اون اول بارداریم خیلی برام مهم بود
یونس حس مثبتی داشته باشه به خواهرش
🔺براش کتاب داستان هایی که در مورد خواهر یا برادر دار شدن بود می‌خوندم
روزا صحبت می‌کردیم در مورد نینی توی دلم

🔺بعد که السا به دنیا اومد
همسرم رفت برای یونس یه دوچرخه خرید
گفتیم آبجی واست کادو خریده
خیلی حالش رو خوب کرد این کادو
و هر روز با بابای خودم می‌رفت پارک


🔺بعد چون یونس خیلی بابایی بود
به همسرم گفتم میای خونه سمت السا نیا
اصلا بغلش نکن
فقط با یونس وقت بگذرون
خلاصه که یونس می‌خوابید
همسرم میومد پیش السا


یکی دو ماه گذشت با همه این کارهایی که کردیم
یونس خیلی بهونه گیر شد بود
دائم لجبازی میکرد
البته با مادرم مهد می‌رفت
با باباش هرشب پارک یا خانه بازی
با مشاور صحبت کردم
گفت چون از تو دور شده
یه بچه دیگه رو شیر میدی و بغل می‌کنی ناراحته ناراحتیش رو با لجبازی نشون میده
گفت السا الان فقط به شیر و خواب و پوشک تمیز نیز داره
بیشتر توجه آن رو بزار برای یونس

خلاصه که دیگه مهد هم خودم میبردمش
اون زمان هایی که بیرون بودیم السا پیش مامانم بود

🔺یه نکته مهم هم روتین بچه اول اصلا بهم نخوره
یعنی اگر پارک می‌رفتید
اگر مهد می‌رفت
اگر آخر هفته گردش داشتید
اون روتین رو بعد از به دنیا اومدن بچه هم داشته باشید


السا که هشت ماهه شد
یکم شیرین بازی هاش شروع شد😍
خداروشکر این دوتا دیگه رفیق شدن


ادامه توی کامنت👇
رها رها قصد بارداری
خب سلام مامانا خواستم اپن تجربه ای ک خودم ب دست آوردم باهاشون ب اشتراک بزارم
من پسرم از بس خوراکی می‌دادیم غذا خونگی پس میزد تا یک‌سالگی خیلی خوب غذا میخورد درسته برا خواب اذیت میکرد ولی خورد و خوراکش خیلی خوب بود ، از یکسال و یک ماهگی تا یکسال ۳ ماهگی به شدت بد غذا بد خواب هیچی نمیخوره ، وعده های غذایی فقد شام اونم در حد ۳ ۴ قاشق با ماست فراوون ، صبحانه و لبنیات و تخم مرغ اصلا
جوری بود که ، از دستش نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم میومد لباس رو بالا میداد ، یا خیلی خودمو سرگرم میکردم بالشت و کوشی کنترل می‌آورد ک و همراه گریه ک بهش شیر بدم ، از یک‌سالگی وعده های شیر خوردنش تو روز ۳ بار شب دوبار از شن تا صبح بی نهایت ، از این کمتر نمیتونستم بکنم ، بالاخره از یکسال و ۴ ماهگی چند روزی گذشته بود که یدفه ب سرم زد بیام از شیر بگیرمش ، سر سینه هام رو چسب پهن ، به همراه رژ زدم ، ننو رو هم آوردم دو روز اول کلا کیک بیسکوییت ، شام هم برنج مرغ با ماست میخورد ینی دو روز اول بهش سخت نگرفتم ، بعد از اون خداروشکر خداروشکر تو روز خوابش خیلی خوب شد ، دو شب اول خیلی اذیت شدم ، بعد تو خاب بهش شیر دادم ، تا صبح دو الی سه بار می‌خورد صبح ها هم قبل از بیدار شدن پسرم پا میشدم چسب میزدم
بقیش تو کامنت ها