۸ پاسخ

عزیزم برای دلداری نمیگم واقعیته اتفاق واسه همه میوفته دلیل بر مادربد بودن نیست اگه بچه ها از این اتفاقا براشون نیوفته ک بزرگ نمیشن با صبوری و درد کشیدن اشنا نمیشن
اگه این اتفاقا براشون نیوفته بدنشون ساختار خودش رو تقویت نمیکنه درست مثل واکسن زدنه
به شوهرت توجه نکن🤍مادر خوبی هستی مث همیشه مراقبشون باش هر روز براشون صدقه بده و اول صبح به خدا بسپارشون و براشون دلی دعا کن و کنارش چهارقل یا ایت الکرسی بخون
از این اتفاقا میوفته پسر منم چند روز پیش از ارتفاع یک متری افتاد🤕

عزیزم بزنیم ب بی خیالی
همیشه در مورد مادرها بی عدالتی میشه این همه مواطبت نگهداری بازم مارو مقصر میدونن
من خودن دیروز با داداشم اینارفتن بازار بعد مدت ها هوام عوص شه یک هو پام گیر کرد افتادم و بچم بغلم بود معجزه بود ک دختر برادرم متوجه شد و پسرمو گرفت و نذاشت زمین بخوزه صحیح و سالم
من در حد شکستگی پام شد و از شوک اینک نکنه بچم افتاده بیهوش شدم همش فک میکردم بچم با صورت خوردا زمین تا وقتی دیدم خداروشکر خراش برنداشته
بعدشم حتی حالمو همسرم نمرسید و میگفت بچم ک گریه نکرد بچم ک توی خاک ها نیفتاد
میدوتی چقد قلب ی مادر میشکنه
بیا اصلا توقع از اینا نداشته باشیم هیجکس جای مادر نمیشه و نگران بچش نیست

عقیقه کن حتما

الهی بگردم پیش میاد عزیزم خداروشکر کن اتفاق بدتری نیوفتاده .
۲۴ساعت شبانه روز باید مراقبت کنی بنظرم شوهرتون باید بهتون حق میداد شاید الان حالتون بهتربود

اگه میتونی عقیقه کن دوتاشون رو اگر هم نمیتونی یه‌خروس سیاه گیر بیار . بکش به نیت سلامتی بچه هات بده به کسی که اوضاع خوبی نداره . خیلی خوبه . دختر منم همینطور بود دائم مریض‌میشد تا اینکه عقیقه کردم خدا رو شکر بهتر شد

عزیزم براشون قربونی کن یا نذری چیزی بلا ازشون دور باشه

مگه تقصیر شماست،اتفاقه دیگه میفته
چرا همیشه باید مادرا مراقب باشن؟مگه میشه همیشه چشممون رو بچه باشه؟
به غیر بچه کار دیگه ای نداریم؟
اینا همه طبیعیه خودتون رو ناراحت نکنید
امیدوارم شوهرتون بیشتر باهاتون همکاری کنن به جای قهر کردن

عزیزم خودتو سرزنش نکن پیش میاد

سوال های مرتبط

مامان جوجه مامان جوجه ۱ سالگی
هی ...چیکار کنم از وقتی پسرم به دنیا اومده من استرسی شدم اونم شدید شاید ۸۰ درصد مامانا همین باشن و درک کنن البته بعضیا دیدم نسبت به بچه بیخیالن دلشون بزرگ میگیرن
ولی من حس میکنم همه رو ناراحت میکنم با رفتارم دست خودم نیست خواهرشوهرم گاهی وقتا میاد خونه خیلی اصرار میکنه بچه رو ببرم میگم نه اصلا یجوری شدم رودرواسی ندارم خیلی راحت حرفم میزنم بعد گاهی با اونا میریم پارک پسرم همش میخواد راه بره اون کنارش راه میره میگه حواسم هست ولی کمی که دور میشن استرس میگیرم همش فکر میکنم اتفاق بدی میوفته اصلا حرفای اون جمع نمیتونم بشنوم دلم پیش پسرمه بلند میشم میرم سمتش خب اونا حتما بهشون بر میخوره
یه شب تو پارک دختری میدوئید خورد به پسرم سرش اومد زمین منم زار زار اشک می‌ریختم همش اون صحنه جلو چشمم بود یعنی یه طور سر من اومد که تا صبح سردرد و دست درد داشتم از بش فشار عصبی
خلاصه که حرفامو رک میزنم حس میکنم بهشون بر میخوره کاش اونا من نگران درک کنن ولی کلا اونا خانواده ای هستن بیخیال نسبت به بچه کل تعطیلات بچه هاون خونه پدربزرگاشون می‌مونن من نمیدونم چطور طاقت میارن
خدا نگهدار همه کوچولوها باشه واقعا مادر بودن سخته