هی ...چیکار کنم از وقتی پسرم به دنیا اومده من استرسی شدم اونم شدید شاید ۸۰ درصد مامانا همین باشن و درک کنن البته بعضیا دیدم نسبت به بچه بیخیالن دلشون بزرگ میگیرن
ولی من حس میکنم همه رو ناراحت میکنم با رفتارم دست خودم نیست خواهرشوهرم گاهی وقتا میاد خونه خیلی اصرار میکنه بچه رو ببرم میگم نه اصلا یجوری شدم رودرواسی ندارم خیلی راحت حرفم میزنم بعد گاهی با اونا میریم پارک پسرم همش میخواد راه بره اون کنارش راه میره میگه حواسم هست ولی کمی که دور میشن استرس میگیرم همش فکر میکنم اتفاق بدی میوفته اصلا حرفای اون جمع نمیتونم بشنوم دلم پیش پسرمه بلند میشم میرم سمتش خب اونا حتما بهشون بر میخوره
یه شب تو پارک دختری میدوئید خورد به پسرم سرش اومد زمین منم زار زار اشک می‌ریختم همش اون صحنه جلو چشمم بود یعنی یه طور سر من اومد که تا صبح سردرد و دست درد داشتم از بش فشار عصبی
خلاصه که حرفامو رک میزنم حس میکنم بهشون بر میخوره کاش اونا من نگران درک کنن ولی کلا اونا خانواده ای هستن بیخیال نسبت به بچه کل تعطیلات بچه هاون خونه پدربزرگاشون می‌مونن من نمیدونم چطور طاقت میارن
خدا نگهدار همه کوچولوها باشه واقعا مادر بودن سخته

۹ پاسخ

منم همینم هیچوقت بچمو به کسی نمیسپارم برم واسه خودم با بقیه حرف بزنم خودم همش دنبالشم
حس میکنم فقط خودم میتونم مواظبش باشم
یه بار پسرخالم پسرمو با خودش برد مغازه سر کوچه کلا ۳ دقیقه هم نشد ولی همش تو بالکن داشتم نگاه میکردم تا بیارش قلبم داشت از حلقم میزد بیرون
ایشالا یکم بزرگتر بشن ما هم ارامش بگیریم

طبیعی نیست این شدت از حساسیت.شبیه وسواس فکریه بیشتر

منم همینم مادرشوهرم میگ بیار اینجا با اینک خسته ترینم از بچع داری آرزومه تایم آزاد داسته باشم ب هیچی جز خودم فک نکنم ولی نمیزارم پیشش همش میگم چون بیخیال اگ ی چی بده بهش اتفاقی بیوفته اگ ی جی بشه سرش مثلا جایی بخوره بهم نگه و خدایی نکرده صدمه ای بهش وارد شه چجوری خودمو ببخشم چجوری طرفو سرزنش کنم ک پس خودم چرا مراقبت نکردم....جز همسرم کلا ب هیچکس نمیتونم بسپرم حتی خانواده ی خودم همین دارم نابودم میکنه میگم بزرگتر شه حداقل نصیحتش کنم ک مراقب خودش باشع چیزی شد بهم بگه

اتفاقا خوب میکنی و مراقب بچه تی .. این نگرانی ها هم ناشی از اینه که اعتماد تام به کسی نداری من خودم پسرم پیش مادرم باشه راحت ترم تا پیش مادر شوهرم اما باز با این حال پیش مامانم گذاشتنی هر ساعت زنگ میزنم .. همش هم دلواپس و استرسیم

حرفاتو درک میکنم خودم هم نسبتا اینجوری هستم اما سعی میکنم کنترل کنم خودمو
این وابستگی هم به ضرر مادره هم به ضرر بچه
بچه باید تجربه کنه
خدای نکرده زیادی روش حساس باشی اعتماد به نفس بچه میاد پایین
ترسو میشه
و...

عزیزم احساس میکنم خودم این متنو نوشتم منم همینم🥺
حتی شده پشت سرم گفتن لابد بچه ش مریضه ک انقد نگرانشه ک ندو و نخوره زمین یا مثلا من میترسم با بچه های بزرگ تر از خودش بازی کنن چون اونا بدو میکنن میخورن بهش یا با پدرش میره خونه پدر شوهرم همش زنگ میزنم چطوره خوبه گریه نکرد یا فلان...بهم گفتن مگه چیزیش هست که نگرانشی ولی بخدا بچم خداروشکر هم سالمه هم خوش اخلاق😥

عزیزم بچت پیش مادر خواهر خودتم بزاری باز همینجوری نگرانی؟؟؟؟من خیلی بچم پیش خواهرام میزارم یا بیان خونمون دنبالشون میره چون نزدیک هستیم بعد نیم ساعت میرم میارم

من سه تا بچه رو با همین استرس هام بزرگ کردم الان واقعا کم اوردن ۲۷سالمه خستم مثل یه پیر زن ۹۰ساله حتی افسردگی شدید گرفتم

منم عین توام تاحالا نزاشتم بچم پیش کسی بمونه مگه اینکه خیلی ناچار باشم در حد چندساعت. اینقدم دلم شور میزنه براش. به همه ام رک حرفمو میگم

سوال های مرتبط

مامان مهدی مامان مهدی ۱ سالگی
فرزند بچه پوشک شیر خشک ###
با شوهرم دعوام شده مهمون داشتیم اول اینکه برا برادر شوهرم همه همسایه هستیم با یکیش دیوار بینمون بازه میان و میرن خلاصع اینقدر دور بچه من بودن ک بخدا بچه من به جای اینکه بیاد بغل من همش می‌ره بغل جاری یعنی گریه می‌کنه برا اون بخدا ی جوری شده این بچه مامان نمی‌شناسه به اون میگه مامان از صبح که چشم باز میکنم خونه ما هستن دیوانه شدم خلاصه ظهر. داشتم به شوهرم غر میزدم ای چ وصعه این جور حرفا شب مهمون داشتم دختر خواهرش بعد عمری از شهر دیه اومد بود خودمون شب بمونم..خلاصه پسرم همش ایراد باباش می‌گرفت بغلش کنه اینم عصبی یقه بچه رو گرفت ببره خونه جاری بد یقه بچه رو گرفته بود پسرم همش جیغ میزد اعصابم خورد شد رفتم بچم گرفتم اونم وایساده سر صدا تقصیر تو هس نمیزاری ببرمش خونه جاریم ابرو برام نزاشت جلو جاریم همه ریختن جلو همه هم دست روم بلند کرد اینقدر اعصابم خورده اشکام بند نمیاد مامانم اینا هم نیستن برم خونشون چی کار کنم خیلی زشت شدم جلو مهمونام اونم بعد عمری اومدن....بچهههه پوشششششکککک شیر خشک
مامان آیسام مامان آیسام ۲ سالگی
سلام خانما من یه پسر ۹ساله دارم ما تو یه شهرک زندگی میکنیم بچه های همسایه ها همه میریزن بیرون بازی میکنن که بیشترشون پسر هستن تقریبا همسن و سال هستن پسر منم میره چون تو خونه تنهاست .اما از یه طرف دوست ندارم بره همه ی پسرای همسایه هامون پرو هستن پسرم میاد خونه بهم همه چی رو میگه خودم ازش خواستم بگه که یوقت کسی بهش نزدیک نشه .دیروز پسرم به من گفت مامان پسر همسایه مون به من گفته من میخوام برم پشت خونمون ج*ق بزنم به پسر من که بلد نبود توضیح داده گفته مامان بهم گفته از اونجایی که شاش میکنی کف سفید در میاد وقتی ج*ق بزنی به پسرم گفته میرم حموم اینکارو میکنم همش ۳ ماه از پسر من بزرگ هست من موندم واقعا چیکار کنم به پسرم چی بگم بخدا از دیروز اعصابم خورده استرس دارم چرا باید پسرای ۹ ساله همه چی رو بدونن اونم با توضیحات کامل بلدن به پسر منم گفته خوب من نمیدونم چیکار کنم به دوستش بگم ؟چرا با پسر من این حرفهارو میزنی .از یه طرف نمیتونم تو خونه زندانیش کنم بگم نرو بیرون چون صدای بچه ها تا خونه میاد پسرم گریه میکنه که منم برم کوچه بچه ها دارن فوتبال بازی میکنن .اما هر اتفاقی که می افته میاد خونه میگه حتی دوستش چند ماه پیش اونجاشو گذاشته تو ک*و*ن اون یکی دوستش اون موقع داشتن فوتبال بازی میکردن پسرم اومد به من گفت.من چیکار کنم واقعا کمکم کنید