فرزند بچه پوشک شیر خشک ###
با شوهرم دعوام شده مهمون داشتیم اول اینکه برا برادر شوهرم همه همسایه هستیم با یکیش دیوار بینمون بازه میان و میرن خلاصع اینقدر دور بچه من بودن ک بخدا بچه من به جای اینکه بیاد بغل من همش می‌ره بغل جاری یعنی گریه می‌کنه برا اون بخدا ی جوری شده این بچه مامان نمی‌شناسه به اون میگه مامان از صبح که چشم باز میکنم خونه ما هستن دیوانه شدم خلاصه ظهر. داشتم به شوهرم غر میزدم ای چ وصعه این جور حرفا شب مهمون داشتم دختر خواهرش بعد عمری از شهر دیه اومد بود خودمون شب بمونم..خلاصه پسرم همش ایراد باباش می‌گرفت بغلش کنه اینم عصبی یقه بچه رو گرفت ببره خونه جاری بد یقه بچه رو گرفته بود پسرم همش جیغ میزد اعصابم خورد شد رفتم بچم گرفتم اونم وایساده سر صدا تقصیر تو هس نمیزاری ببرمش خونه جاریم ابرو برام نزاشت جلو جاریم همه ریختن جلو همه هم دست روم بلند کرد اینقدر اعصابم خورده اشکام بند نمیاد مامانم اینا هم نیستن برم خونشون چی کار کنم خیلی زشت شدم جلو مهمونام اونم بعد عمری اومدن....بچهههه پوشششششکککک شیر خشک

۱۶ پاسخ

نمیدونم چی بگم بخدا اما خیلی خیلی ناراحت شدم برات

بی محلش کن رفتارش واقعا زشت بوده حریم خصوصی تو خونتون ندارین خیلی بده ب جاریت بگو حد و حدود رو رعایت کنن

باید ب جاریت بگی رفت آمد رو کم کنی بنظرم

عزیزم خیلی جاری خوبی داری اصلا رابطه ت رو باهاش خراب نکن ببین چه دل مهربونی داره که خودش به بچت غذا میده وگرنه کی حوصله کثیف کاریای بچه رو داره
بچت بخاطر همین دوستش داره

عزیزم بنظرم الان مهمون داری کاری نکن فقط باهاش قهر باش ولی تو اتاقی جایی تنها شدین هشدار بهش بده الانکه میبینی اینجام بخاطر مهموناس جواب کارتو بعدا میگم بهت. مهمونات که رفتن اگه میخوای قهرکنی بری یاهرچی دیگه تصمیم خودته

دقیقا پسر من قبلاً از خالم کنده نمیشد
اما حالا با اینک خیلی دوسش. داره ولی وقتی میخایم بریم خونه کمتر اذیت می‌کنه و میاد باهام خونه

من حالا در مورد وابستگی بچه نمیدونم
ولی واقعا اینکه از صبح تا ظهر هر روز بیان خونتون خب درست نیست
ادم باید حریم خصوصی داشته باشه
اگه در این مورد مشکل داری به جاریت خیلی محترمانه بگو
چون حقیقت من دوست ندارم یه نفر هر روز از صبح تا ظهر بیاد خونم
البته من ادم درونگرایی ام بازم به خودت بستگی داره

فک میکنی وابسته نمیشه بچه فامیل ماهم اینطوری بود به موقعش که میفهمه اصلایادش میره باشوهرتم سنگین باش تا منت کشی کنه

رابطه ات وبا جاریت محدود کن نصف فتنه ها تقصیر همین رفت وآمد هاهستش منم همین مشکل تو رو دارم متاسفانه....

قبلا سابقه داشته بزنه

بچه من کلا عاشق مامانم و خالمع 😐😂منم عشق میکنم ریلکس میکنم این وسطا
حتی پوشکشم باید اونا تعویض کنن نمیزارع من تعویض کنم😂دقیقا میگن محل مامانش نمیزارع
منم میگم دارم عشق میکنم😂

برو قهر تا بیفته ب گوخوری

چقد بیشعوووره

حق نداشت بزنتت. بنظرم الان زمان خوبیه ک قهر کنی و بگی باید حیاطمونو جدا کنی وگرنه دیگ اینجا نمی‌مونم. خانوادت اومدن برو اونجا و نیا تا حیاط رو دیوار بکشه.

خیلی دلم گرفت ولی الان جایی نرو تا فردا صبر کن فردا با ذهن آروم تصمیم بگیر عزیزدلم

وای کار شوهرت افتضاح بوده بیارش گوه خوردن اولا

دوما منم دقیقا شرايط زندکیم اینجوری حریم خصوصی نداریم دوسال قهرم نرفتم تو اون خانه یا مستقلی یا فهر

سوال های مرتبط

مامان ماهورا🦋🌈 مامان ماهورا🦋🌈 ۱ سالگی
شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک شیر خشک
داغون ترینم فقط خداروصدهزار مرتبه شکز میکنم که خودم خونه دارم ورگنه با بچه نمیتونستم یک روز خونه مامانم بمونم از دست این بردار کوچیک بیشعورم یعنی بخدا چقدر امروز اشک ریختم اون ۱۰سالشه دیگه بچه این سن که مغز توی سرش هست بعنی همش داره سر به سر بچم میزاره بچم گریه میکنه منم خیر سرم داشتم خونه مامانم سفارش داشتم درست میکردم همسرم سرکار بود ورگنه میزاشتمش پیش اون فقط همین یک بار بود برده بودمش خونه مامانم برادرم گوشی مامانم دستش بود فیلم میدید بچم گریه میکرد گوشیمو بسونه من بهش گفتم بیا این گوشی منو بگیر همون فیلم تو گوشی من ببیین گوشی مامانو بده بچم گوشی کنو نمیخواسنه همش دادو بیداد میکنه نمیده همش سر به سر بچم میزاره بخدا منم دیکه اعصابی ندارم از دست بچه اونم اذیت این میکنه دیگه با گریه داد از خونشون ا‌مدم در گفتم نمیام تو این خونخ ایقدر اعصابم خورد بود چون مامان بابام هیچی به این پسرشون نمیکن
من بدبخت همش باید بچم گریه کنه از دست اون
مامان شاهانم مامان شاهانم ۲ سالگی
خانما دلم گرفته پسرم از دیشب اسهال شدبدگرفت یعنی تا صبح من هر یه ربع به یک ربع داشتم بچه میشستم
اونجوری خواب درست حسابی ندارم پسرم شب تا صبح نمیخوایه دیشبم از یک بیدار بود تا پنج ونیم صبح دیروز خونه مامانم اینا اومدم
من فقط در حد یک ساعت ونیم بچمو پیش مامانم نگه میدارم میرم باشکاه اونم صبح زود میرم برمی‌گردم بچه یه تایمشو بیشتر خوابه
بعد یه مقدار دست مامانم درد می‌کنه میگه نرو باشگاه فلان مجبوری بری گفتم باشگاه دوست دارم میرم روحیه میگیرم میگه اخلاقتو نمی‌بینی کند شده فکر می‌کنی اخلاق داری یهو توپیت بهم همه بچه دارن دارن بچه نگه میدارن یکیم تو
ما بالا پایین مادر شوهرم اینا می‌نشینیم چون تو خیابون نمیتونم بچه ببرم بیرون پیاده رو نداره بیشتر خونم مگر اینکه شب شوهرم بیاد اونم همش خسته فلان با ماشین یدونه دور بزنیم اینجا خونه مامانم میام یه بیرونی یا بازاری برم اونم بچه میبرم
وقتی اینجوری گفت همه بچه دارن توهم داری اخلاقتو نمی‌بینی دلم نمیدونم چرا گرفت
یه جوری بهم توپید خودش با خواهرش اعصابشو خورد میکنن سر من خالی میکنه بخدا خواب درست حسابی ندارم همش استرس دارم خشتممم فقط
مامان علی‌جان مامان علی‌جان ۱ سالگی
سلام مامانا. میدونم همه مشکل دارن و ذهنشون به نحوی درگیره. ولی ممنون میشم یه راهنمایی کنید.
پسرم مریض شده. دیشب کلا نخوابیدم. تبش رو چک میگردم یا شیر میدادم بهش. صبح ساعت ۹ بیدارشد. فرستادمش پیش باباش خیرسرم نیم ساعت بخوابم. اصلا جون نداشتم. پسرم خیلی شیر خورد تا صبح. ضعف و سردرد داشتم
خلاصه شوهرم شروع کرد به غر زدن که من باید استراحت کنم میخوام برم سرکار. تو تا شب خونه ای، میخوابی، من تا دیروقت شیفتم. باید خواب کافی داشته باشم. منم گفتم به خدا تا صبح نخوابیدم چشام باز نمیشه. گفت به جهنم نخوابیدی، بچه مریضه وظیفته مراقبش باشی و از این حرفا که ذره‌ای بوی شعور و درک و ادب نمیده.
خلاصه من نخوابیدم. رفتم پیش پسرم. شوهرم بره بخوابه دوباره، که ساعت ۱۲ میخواد بره شیفت، خدانکرده دچار سردرد یا کم‌خوابی نشه...
پسرم نق میزد و بهانه می‌گرفت. چون مریضه بدقلقه، شوهرم نتونست بخوابه.
با عصبانیت از اتاق اومد بیرون، جلو بچه هرچی از دهنش دراومد به پدرو مادرم و خودم گفت. منم عصبانی شدم جوابشو دادم.
حمله کرد منو زد جلو بچه. پسرم ترسید. داشت جیغ میزد و گریه میکرد.

ادامه کامنت...
مامان جوجه مامان جوجه ۱ سالگی
هی ...چیکار کنم از وقتی پسرم به دنیا اومده من استرسی شدم اونم شدید شاید ۸۰ درصد مامانا همین باشن و درک کنن البته بعضیا دیدم نسبت به بچه بیخیالن دلشون بزرگ میگیرن
ولی من حس میکنم همه رو ناراحت میکنم با رفتارم دست خودم نیست خواهرشوهرم گاهی وقتا میاد خونه خیلی اصرار میکنه بچه رو ببرم میگم نه اصلا یجوری شدم رودرواسی ندارم خیلی راحت حرفم میزنم بعد گاهی با اونا میریم پارک پسرم همش میخواد راه بره اون کنارش راه میره میگه حواسم هست ولی کمی که دور میشن استرس میگیرم همش فکر میکنم اتفاق بدی میوفته اصلا حرفای اون جمع نمیتونم بشنوم دلم پیش پسرمه بلند میشم میرم سمتش خب اونا حتما بهشون بر میخوره
یه شب تو پارک دختری میدوئید خورد به پسرم سرش اومد زمین منم زار زار اشک می‌ریختم همش اون صحنه جلو چشمم بود یعنی یه طور سر من اومد که تا صبح سردرد و دست درد داشتم از بش فشار عصبی
خلاصه که حرفامو رک میزنم حس میکنم بهشون بر میخوره کاش اونا من نگران درک کنن ولی کلا اونا خانواده ای هستن بیخیال نسبت به بچه کل تعطیلات بچه هاون خونه پدربزرگاشون می‌مونن من نمیدونم چطور طاقت میارن
خدا نگهدار همه کوچولوها باشه واقعا مادر بودن سخته
مامان دیاکو مامان دیاکو ۱ سالگی
مامان دیاکو مامان دیاکو ۱ سالگی