۹ پاسخ

و منی ک از ساعت اول ک پسرم ب دنیا اومد پستونک دادم بهش الان خیلی خیلی وابسته شده نمیدونم چکار کنم بخش میگه دی بوسش میکنه

منم پستونک ندادم ن خودش گرفت ن من دادم
بله بعضی مواقع واقعا پستونک خوبه

وسر منم پستونکیه شدید بود الان یک ماهی هست که از پستونک گرفتمش. یم ماه فقط موقع خواب میدادم بهش تا بیدار میشد قایمش میکردم. بعد یک ماه دیگه کلا بهش ندادم دنبالش گشت پیداش نکرد .

منم پسرم نمیگرفت پستونک تنها خوبی ک مادرشوهرم کرده بهم همینه ک بزور پستونکیش کرد. این تف میکرد بیرون مادرشوهرم با دست میچسبید نتونه پرت کنه بیرون.

من از روز بیمارستان پستونک و شیشه دادم نخورد

وای دختر من اوایل پستونک نمی‌گرفت دهن منو سرویس کرده بود
اخرش یه پستونک سیلیکونی چیکو گرفته بودم دورش هاله داشت اونو راحت تر میخورد میخواست بخوابه با دستم نگه می‌داشتم تو دهنش تا آخرش پستونکی شد
ولی خب الان نمیدونم چطوری بگیرم ول کن نیست 🤣🤣
ولی بازم برگردم عقب میدم بهش

دقیقاااا من خیلی پشیمونم پستونک و شیرخشک نذادو

دختر منم تا دو ماهگی پستونک خورد ولی بعدش نه
شیشه ام نگرفت
و متاسفانه یکسره آویزون سینه
دکترش گفت از شیر بگیرش
ولی گفتم تا ۱۸ ماهگی صبر کنم

دقیقا یکی پستونک یکی شیشه شیرخشک
من پسر اولم بیشتر وابسته شیشه بود شیرمنم نخورد زیاد
این دومی وابسته سینه هست پدرم رو در اوورده پستونکم یکماه بیشتر نخوردشانس من سینم انگار پستونک گول زنه دهنشه

سوال های مرتبط

مامان لاوین جون💗 مامان لاوین جون💗 ۱ سالگی
از تجربه ترک پستونک میخوام بگم شاید بدرد یه عده بخوره
دختر من عاشق پستونکش بود و روز به روز وابسته تر میشد یعنی اگه میذاشتم کل شبانه روز دهنش بود حس کردم دیگه وقتشه ترکش بدم خودمم خیلی استرس داشتم اول یه سه چهار روزی دیگه روزا بهش ندادم فقط وقت خواب ظهروشب میدادم و توروز سرگرمش میکردم بعد دوروز خواب ظهرشم قطع کردم تو بغلم میچرخوندمش تا خوابش بگیره بعد برا شب هم پستونک رو قیچی کردم دادم بهش همش نگاش میکرد و گریه میکرد اون شب یه پستونک سالم دادم بهش تا بخوابه ولی دیدم این روش برا دختر من جواب نمیده که سرشو تلخ کنم یا ببرم از شب بعد یعنی ۱۶ماهگیش دیگه کلا نشونش دادم از خواب بیدار میشد اسمشو میبرد میگفت ممه و گریه میکرد منم بغلش میکردم میچرخوندم تا بخوابه یه هفته ای اینطور بود تا کم کم بهترشد واسمشو نمیاورد ولی خب یکمی سخت تر میخوابه قبلا با پستونک راحتتر میخوابید و شباهم کمتر شیرمیخورد الان بیشتر میخوره
هنوزم عکس یا فیلماشو میبینه دهنش بوده اسمشو میاره ولی خب دیگه دوهفتس استفاده نکرده
تازه الان برا ترک شیرش هم برا ۲سالگی استرس دارم اون مسلما سخت تره😁😁
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱۷ ماهگی
خلاصه هیچ چیزی برام اونقدر سخت نبود سختیش این بود همش فکرم پیش پسرم بود ک چ حالی داره روزی ک من عمل شدم ن مادر شوهرم ن خواهر شوهرم کسی نبود بیاد پیشم فقد مادرم بود و آقام وقتی پسرم با آقام بود مادرم پیش بود ولی وقتی آقام نبود شبش ک س روز آقام بی‌خواب گفت میخوابم پسرم سپرد دست مادرم توی بیمارستان بالاسری من بودن با پسرم اون شب پسرم اینقدر مادرم اذیت کرد تا صبح فقد با پسرم مشغول بود همش بهونه و‌گریه میکرد منم مجبور بودم هر طور شده باید بلند بشم نمیتونم اینجوری بشینم شاید ی دست کمک بشم کل شب پسرم بیدار موند و جونی ب جونمون نزاشت صبح ساعت ۸ خوابش برد بیچاره مادرم واقعا هلاک شد ب اقام‌زنگ میزدم گوشیش نمی‌گرفت ب مادرم گفتم تو پسرم بردار برو خونه من اینجا هستم ساعتا ۱۱ پسرم برداشت برد خونه‌و من بدون‌هیچ‌کسی توی بیمارستان بودم بدون بالاسری و دست کمکی چشمامم ک از بی‌خوابی چند شب عمل اصلا باز نمیشد ولی بازم مجبور بودم تحمل کنم خلاصه تا بعد از ظهر منتظر موندم ک آقام خودش بیاد آقام اومد چند ساعتی اونجا بود بعد مادر شوهرم اومد اونم تنها شبش بالاسرم موند خلاصه دوست نداشتم بیاد چون دو روز از عملم گدشت و کسی نیومد دیدنم من کلی اینجا سختی کشیدم صبحش ک قرار بود مرخصم کنن ساعاتای ۸ صبح بود دکتر اومد یکم شوال پرسیدم اینا بعد گفت مرخصت میکنم خلاصه زنگ زدم‌آقام ک بیاد تصفیه حساب بکنیم مرخص بشیم چند ساعتی طول کشید تا کاراش تموم شد و من همراه آقام و مادرشوهرم اومدیم خونه مادرم ....