من که سزارین بودم از هفته ۴ بارداری تا اخررر هر روز ، روزی چند بار بالا میاوردم هیچی نمیتونستم بخورم ، شب قبل زایمان از استرس و هیجان حتی نیم ساعتم نخابیدم ۳ صبح پاشدم رفتم بالا اوردم و ارایش کردم و حاضرشدم و رفتم بیمارستان همش میگفتم خدایا اگه فردا با اون همه بخیه بالا بیارم چی؟نگران بودم ک ویارم تموم نشه اخه مادربزرگم تا دوهفته بعد زایمانم حالش بد بود و بالا میاورد میترسیدم منم اونجوری باشم ، خلاصه رفتم تو اتاق عمل و خیلی همه چی خوب بود ، کنار تختم وسایل عمل بود یه چیزی شبیه سینی استیل بود از تو اون شکممو دکترا ک دستشون خونی بود رو دیدم یهو حالم بد شد بدنم رفت رو لرز و خودمم اوق میزدم و میخاستم بالا بیارم ، هرچی بهم مسکن و ارام بخش میزدن نمیشد دستامو بستن که تکون نخوردم خیلی ، تا توی ریکاوری میلرزیدم و اوق میزدم ، خداروشکر ویارمم از همونجا قط شد😂😂دخترمم که به جای اینکه بیاد پایین هر روز میومد بالاتر تا زیرسینه هام رفته بود ، موقع زایمان چندنفری افتاده بودن روم بچرو هل میدادن بیاد پایین ینی جیغی بود ک من میزدم
یکی دیگه هم اینکه پاشدم برم واسه ادرار که از بلوک زایمان مرخص شم برم بخش
تا نشستم رو توالت فرنگی یهو دیدم دارم بیهوش میشم چشمامو باز کردم دیدم پنج نفر تو توالتن منو جمع کنن😂
بعد یکیشون پرسید چیزی خوردی؟ گفتم نه گفت چرا؟ گفتم دور بود👀 گفت چی؟ باز به سختی گفتم دور بود ازم حالا آبمیوه و غذا کجا بود؟ یک متر اون ور تر رو میز ولی چون بخیه خورده بودم نمیتونستم تکون بخورم
برگاش ریخت از دلیلم گفت خب به ما میگفتی میدادیم یکم ابمیوه اورد خوردم چشمام کامل باز شد بعد عدسپلو اورد واسم 😂
اخه من برعکس تو هیچی نخورده بودم شام خوردم خوابیدم. صبح دردم گرفت یه لقمه کوچیک به زور تخم مرغ خوردم و دوتا دونه ویفر کای هم خون از دست دادم ضعف کردم 😂
من تو اتاق زایمان دردم شدید بود نمیتونستم اروم و قرار بگیرم بخوابم رو تخت یهو دردم زیادتر شد از تخت پریدم پایین شروع کردم دویدن سرمم کشون کشون رو رمین پشت سرم کشیده میشد تو اتاق ماما افتاده بود دنبالم هی میگفت وایسااا و هی خم میشد تا سرممو جمع کنه از رو زمین اما تا خم میشد من جلوتر رفته بودم نمیتونست سرمو بگیره هی میگفت چرا اینجوری میکنییی 🤣
کاش این پیامو نمیدیدم یاد اون روزای سخت افتادم تنها شیرینیش تولد پسرم بود.اصلا نمیخام یادم بیاد چی کشیدم
من دوشنبه ۱۶تیر رفتم برای نامه دادن دکتر قرار بود چهارشنبه ۱۸تیر زایمان کنم واز هشت شب تا صبح هیچی نخورم امااااا همون ۱۶تیر یه ماکارونی خوشمزه با حجمزیادخوردم و اونروز از بعداژظهرش همش حس دلپیچهداشتم خلاصه نه ونیمشامخوردم ساعت ۱۰تا۱۲وسط پذیرایی خونهمامانمینا خوابم برد انقدر چسبید اونخواب بلند شدم نیمساعت نشستم ساعت یک نصفه شب رفتم بخوابم قشنگیادمه همینکهدراز کشیدم پسرمداشت لگد میزد یهو دیدم انگار دستشوییم داره میره پریدمدستشویی یهو یه عالمهاب ریخت پیامک زدم به دکترم کیسه ابمپاره شد خودمم نیم ساعته رسیدم بیمارستان دکتر از من زودتر رسیذه بود🤣خلاصه ساعت دو نصفه شب اتاق عمل هی تاکیدمداشتمغذا خوردم ولی شکمم کار کرده🤣دونیم نینی اومد بیرون و ساعت سه نصفه شب رفتمریکاوری تکوتنها هیچ کس نبود یه اقایی اومد گفت نمیترسی ما بریمنماز کفتم نه برید 🤣همش یاد این برنامه سبکه چهار بود روح ها میچرخن میفتادم
سلام عزیزم گروه روبیکا داریم مامانای گهواره ای همه اونجان تجربه هاشون راجب بچه رو اونجا میذارن و سوالای همو جواب میدن روبیکا به این آیدی پیام بده ادت کنم
@Radvinmami
من دیشبش مهمونی بودم بعدرفتم کباب خوردم و شیرموز صبح راه افتادیم سمت تهران چون زایمانم تهران بود خودمون قزوین من وخاهرمومادرم توماشین بابابودیم شوهرم پشتمون میومد توجاده خلافی داشت ماشینشو خابوندن هرررچقد التماس کردم بااون شکم ماشینو نداد یه پلیس ک ص کشی بود ک نگو بعدرسیدیم بیمارستان من رفتم موهامواتو کردم ارایش کردم حاظرشدم کلیپ گرفتیم
منم شبش شوهرم گیر داده بوده که نزدیکی داشته باشیم منم دکتر گفته بود تاجایی که میتونی نزدیکی نداشته باش بخاطر جفتم ولی شوهر مگه راضی میشد آخر کار خودشو کرد بعدش من هرشب شیاف میزدم زدمو دستمال کاغذی هم گذاشتم ک یوقت آب میشه کثیف نشم س ۵ صبح شوهرمو بیدار کردم برا سرکار یهو فهمیدم واژنم یه صدای بدی داد و شورررر آب را افتاد😅هی میگم اخی آخر کار خودتو کردی میگه ن عشقم جبش کردی حواست نیست خخخخ منم گریه هی میگم بدبخت شدم دوساعت راه تا بیمارستان اونم ۳۵ هفته هنوز نشده بودم خلاصه تا رسیدم فقط غور غور کردم
شب قبل سزارین یه پیتزا خانواده رو تنهایی خوردم چون بعد زایمان به خاطر نفخ نمیشد بخورم خیلی خوب بود بعدش هم با شوهرم کلی موتور سواری کردیم بعدش ساعت پنج صبح رفتم بیمارستان هشت صبح عمل شدم
من جشن سیسمونی گرفتم 37 هفته بودم شبش ساعت 12 دراز کشیده بودم یهویی کیسه آبم پاره شد فرداش ساعت 8 صب عمل شدم همه میگفتن نینی منتظر بوده جشنش برگذار بشه زودی بپره بیرون😂😂
من صبحی یه ربع به ۹ رفتم بیمارستان یه ذره درد داشتم دکترمم اتاق عمل بود بهش از قسمت زنان زنگ زدن گفتن مریضت اومده خلاصه به قلب بچه گوش دادن بعدش چن نفری ریختن سرم منو آماده کردن برم عمل شوهرمم پایین بود خبر نداشت من رفتم اتاق عمل😂۹:۳۵ دقیقه پناه بدنیا اومد یعنی صفر تا صد ۴۵ دقیقه نشد اصلا هم درد نداشتم خیلی روز خوبی بود
منم چون بچه تکون نمیخورد با شوهرم پا باربیکیو سیر و پر کباب برگ زدم بعد دردم گرفت گفتن بچه توو لگن و معدتم پر امکان سزارین نیست طبیعی بدنیا بیار . از بچگی فوبیای زایمان طبیعی داشتم و خیلی سخت گذشت
من دکتره زیر میزی گرفت تو دولتی سزارینم کنه گفت خبرت میکنم منم عروسی پسرعمم بود با ی ذوقی رفتم عروسی همچین شادو خوشحال بودم دیدم زنگ زد گفت اخرشب بیا بستری شو صبح سزارینت کنم اصلا عروسی خورد تو حالم ازبس ک میترسیدم از زایمان خودمم ب اصرار سزارین انتخاب کردم
هیچی دیگ از استرس هیچی نخوردم اخرشبم رفتم بستری شدم اتاق دو تخته تخت بغلی سزارین کرده بود صبحش عاقا اینقد این گفت یاااحسین یاااابلفضل یاخداا و داد زد من 😳اینجوری تا خوده صبح نگاش کردم از ترس گفتم خدایا عجب غلطی کردم یعنی منم فردا میخوام اینجوری کنم یعنی انقد درد دارع خدا لعنتش کنه تا خوده صبح پلک نزدم بعد عمل دیدم اصلا درد نداره بابا همش چرت بود
شب قبل ار زایمان چون لک دیدم ترسیدم و ساک جمع کردم. در صورتیکه ده روز مونده بود به تاریخ سزارینم و فردا صبحش کیسه آبم پاره شد. تا دکترم بیاد کلی درد طبیعی کشیدم و بعد سزارین شدم. تولد دخترم که همین تازگیا بود اون روز اومد جلو چشمم و چقدر گریه کردم. کلی برنامه ریزی کرده بودم که برم موهامو بافت بزنم مژه بذارم خلاصه مرتب باشم اما تو داغون ترین شکل ممکن رفتم بیمارستان
منم قرار بود شهر خودمون زایمان کنم دکترم گفت بیمارستان قبول نمیکنه زایمان سزارین اختیاری یهوی بدون برنامه سر ظهری رفتم شهری دیگه یه دکتر خوب پیدا کردم برا زایمانم دقیقا همون روز که میخاستم زایمان کنم منو برد اتاق عمل دو سه چهارروزی اونجا بودیم خونه گرفت همسرم تا خود صبح چیز میز میخوردم چون میدونستم آخرای خوش گذرونیمه😁البته با وجود پسرم خونمون نور گرفت😍
من همسرم کادر درمانه صبح روز عمل یه لیوان اب و عسل بهم داد گفت بخور هیچی نمیشه منم خوردم رفتیم بیمارستان گفتن باید ازمایش ادرار بدی گفتم چییی نگفتن من صبح رفتم دستشویی😂خلاصه رفتم تو سالن کلییی اب خوردن اخر اومدم گفتم من یه لیوانم اب خوردم ولی دستشویی ندارم پرستار بخش گفت چییی نه نباید چیزی میخوردی خلاصه زنگ زدن دکترم گفت اشکالی نداره بزار بیاد اتاق عمل خلاصه رفتم اتاق عمل همسرمم پیشم بود هی وسط عمل به شوهرم نگاه میکردم میخندیدم اروم میگفتم لو بدم یه لیوان اب و عسلم بهم دادی😂
خداروشکر اتفاقی هم نیوفتاد
ساعت نه شب شام شیر بود و همون شب ساعت ۱۲ کیسه این پاره شد. جالبش اینه که همون روز یه سه بار حموم کرده بودم و آخرین بار پاش معلوم بود و قشنگ هم همون روز کیسه ابم رو پاره کرد.
خاطره جالبی ندارم یک و خورده ای پذیرش شدم تا سه بعد از ظهر یلا زایمان کردم. داشتن آماده میکردن اتاق عمل رو چون دیر کرده بودم و دیگه بچه گرگ و پرش ریخت پرید بیرون. منتها اینقدر گبج بودم از درد نمیدونستم ساعت چند بود و چند زایمان کردم
واای من یه چیزایی از زایمان دیده بودم حرات نداشتم چیزی بخورم روز زایمانم آخرشم انقد زور زیاد زدم زوره کار خودشو کرد لعنتی
من هی بگم گفتن چیزی نخور شاید بخای زایمان کنی چون انقباض داشتم چن ساعت بعد گفتن هر چی میخای بخور دیگه امشب زایمان نمیکنی منم هر چی تونستم خوردم شیفت پرستار عوض شد معاینه کرد به راست فرستاد اتاق برا سزارین هر چی گفتم غذا خوردم گفتن دیگه اشکال نداره
من که گشنه یهو بستری کردن ولی بعدش جوجه کباب با جیگر
منم شب قبلش دعوا کردیم با شوهرم شام نخوردم تا صب درد داشتم ولی نمیگفتم انقد همم تکون میخورد دخترم که صب زود کیسه ابم ترکید مدفوع شو خورد رفتم عمل
کلی پیاده روی کردم صبح ساعت ۷ کیسه ابمپاره شد
منم یهویی شد زایمانم
ختم بارداری دادن هیچ دیگ از دکتر برگشتم خونه وسایل بردارم ی قابلمه کوچولو دلمه ک مامانم فرستاده بود برام رو خوردم با دووغ😋بعد راهی بیمارستان شدم و فرداش زایمان کردم ولی اون شب رو اصلا نخوابیدم خوابم نمیبرد تنها بدون همراه گوشی هم نبود دلم داشت میترکید
با اپلیکیشن گهواره، هر هفته در جریان تغییرات و نیازهای کودکت قرار بگیر.
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.