تجربه ی من از زایمان طبیعی شکم دوم دوس داشتین بخونید
پری روز صبح از خواب بیدار شدم استفراغ میکردم سرگیجه داشتم ی دردای ریزی داشتم شکمم و کمرم تحمل کردم شب رفتم بیمارستان معاینه کرد گف دو سانتی ان اس اتی گرف خوب نبود سرم اینا زدن خوب شد نوار قلبش ولی چون قند خون کنترل نشده داشتم دکتر بهم گفت دردات شروع شد برو نشد برو بدون درد بچه خفه نشه و اینا برگشتم خونه ی دردایی داشتم شب تا صبح ولی قابل تحمله صبح چون خون همراه ترشح ازم در اومد ترسیدم رفتم بیمارستان معاینه کردن همون دو سانتم ولی فشارم رو ۱۵بودش د زود بستریم کردن اورژانسی با امپول فشار زاییدم از ساعت یک ظهر تا پنج ظهر زایمان کردم ساعتش کمتر از زایمان اول بود ولی خیلی سختر بود همه دانشجو یکی سوئد میزاره یادمیگیره بام چون بلد نیستن خیلی درد میگرفتم یکی انژیوکت یک فشار یکی معاینه همه همزمان اتاق پر ماما دانشجو بودش خیلی ترسیده بودم خیلی بد بودش اصلن اجازه ندادن از رو تخت بلند شم همش دراز کشیده بودم نوار قلب بچه وصل بودش ی دردایی میگرفتم جونم در میومد تا دختری دنیا اومد خیلی ریزس ولی از بس رو خودم فشار اوردم زور زدم از داخل پاره شدم چندنا بخیه خوردم از داخل با اینک مثل زایمان اولم نی چون از داخب بیرون خیلی بخیه خورده بودم ولی زایمان اولم راحتز بود ازدیزوز ک زایمان کردم تا خود الا دارم درد میکشم هر نیم ساعت ی دلپیجه بدی میگیرتم وقتی بچه رو شیر میدم همینطور ک گناه دارهه اصلن بش نمیدم در حد چن قطره موقع زایمانم بچه خیلی بالا بود هی فشارم میدادن با دوتا دستاش به دانشجو ها میگف ایطور‌ فشار بدین هی فشار میدن تا خود الان نمیتونم نفس بکشم میگهه بچت سرش عرضی بودش نمیدونم چطور شد زایمان کردم 🥲🥲

تصویر
۱۷ پاسخ

چقدر اين مملكت به خدا بي سر و صاحابه كه با جون يه بچه و مادر اينجوري بازي ميكنن به اسم اينكه بيمارستان دولتيه و پول نميگيرن من اشكم درومد از چيزايي كه گفتي والا خدا بهت قوت بده ايشالا اميدوارم زودتر سرپا بشي

اخییی 🥲 عزیزم انشالا زود خوب بشی . قدم نو رسیده هم مبارک باشه

مبارکت باشه عزیزم

قدمش پر برکت گلم اره گفتم بهت منم همینجوری بودم امامن ۸ رفتم ۶ونیم زاییدم

چند کیلو بود بچت عزیزم

دولتیم اشتباه کردی رفتی ادم درد داره انگار موش ازمایشگاهه دور از حون شما میان روش اموزش میبینن

بچه بخاطر این بالا بوده پیاده روی نکردی

چرا رفتی دولتی بعد باید احازه میدادن ورزش کنی تو تو بارداری نه پیاده روی نه ورزشی داشتی معمولع سخت میشد زایمانت و حین اینکه دردم داشتی ورزش نکردی من زایمان اولم ماما همراهم نزاشت بشینم از ساعت ده صبح تا چهار عصر یسر ورزش کردم مگ میشه ادم رو تخت بخابه منتظر باشه بچه بیاد

منم دل پیچه دارم کمرم خیلی درد میکنه انگار تو شکمم هوا جمع شده
زایمان اولم با اینکه طولانی بود ولی این همه درد نداشتم بعد زایمان

بیمارستان دولتی رفتی؟ اخه من بیمارستان خصوصی رفتم زایمانمم طبیعی بود با بی حسی اپیدورال ،این مشکلاتو نداشتم

دولتی بوده چق بد باید میرفتی خصوصی بافشار سز میکردنت

با فشار بالای ۱۴ سز میکنن من ۱۴ بودم سز شدم خطر مرگ داشته دور از جون حتما بیمارستان دولتی بودی اره؟

قدمش پر خیر و برکت باشه براتون زیر سایه پدر و مادر بزرگ بشه

عزیزم واقعا سخته هی چند تا ماما بالا سرت باشه خودتو تقویت کنه ایشالا که قدمش پر خیر و برکت باشه به خودت فشار نیار بیشتر سعی کن به خودت برسی

عزیزم قدمش پر از خیر و برکت♥️
خدا قوت خیلی سخت بهت گذشته

به خیر و سلامتی باشه ان شالله کدوم بیمارستان بودی؟

قدمش پرخیر و برکت باشه ❤️ پس چی میگفتن دومی راحته🥴

سوال های مرتبط

مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
خب بلاخره من وقت کردم بیام تجربمو از سزارین دومم بگم
بلاخره هر چیزی سختی خودش داره نمیگم سخت نبود ولی راحتم نبود گفته بودم سر پسرم من بخاطر فشار بالا توی هفته ۳۹ سزارین اورژانسی شدم الان هم سر دخترم بخاطر فشارم سزارین شدم چون دکترم بهم ۱۶ ام وقت داده بود من ۱۱ ام سزارین شدم چون فشارم بالا بود قزیه از اینجایی شروع شد ک صبح از خواب بیدار شدم خیلی احساس سنگینی داشتم سردرد و سرگیجه ولی خیلی جدی نگرفتم و ب کارای خونه رسیدم شبم مهمون داشتیم چون خونه مادرم بودم مادرم زحمت شام و اینا کشیده بود شلوغ بود و من همچنان سردرد و سرگیجه داشتم با دستگاه فشار فشارم گرفتم ده بود بعد ب آقام گفتم گفت بریم بیمارستان ببینیم چ میگه خلاصه ساعت یک شب بود رفتیم اونجا فشارم گرفت رفته بود رو ۱۳ بهم گفت حتما برو زایشگاه نوار قلب اینا بگیر ک برا بچه خطر نداشته باشه 🥲
من یکم ترس برم داشته بود با آقام اومدیم خونه گفتم یکم میشینیم ی چیزی میخورم شاید بهتر بشم دو ساعتی نشستم ولی بازم چیزی نشد راه افتادیم رفتیم زایشگاه اونجا گفتم فشارم بالا چون نامه عمل و سنو برنداشتم بهم گفت باید بیاری و مجبور شدم بیام خونه دوباره نرفتم گفتم بزارم فردا میرم
فرداش تاپیک بدی میزارم
👇👇👇👇👇👇👇
مامان مـاهان و فندوق مامان مـاهان و فندوق ۱ سالگی
فردای اون روز صبحش خونه بودم چون آقام خونه نبود دیگه نرفتم منتظرش موندم تا شب ک اومد ساعت ۱۲ شب بود از اینجا ب مادرم گفتم من میرم فقد فشارم میگیرم ببینم دکتر چ میگه اگ احیانا بستری کرد چون وسایل بیمارستان برنداشتم گفتم بعدا زنگ میزنم ک بیاری از اینجا ک رفتیم اونجا خلاصه دکتر نشون دادم فشارم همچنان بالا بود و گفت ک باید بستری بشی و منم با کلی استرس و ترس زنگ زدم مادرم ک دکتر گفت بستری میکنه هرچی زودتر بیا تا ساعت دو شب شد بهم انژیوکت وصل کردن و لباسام عوض کردن و آماده اتاق عمل ولی چون اون روز خیلی روز شلوغی بود تصادفی آورده بودن اتاق عملا همه شلوغ بودن قرار بود ی ساعت دگ منو ببرن برا عمل ک دکترم گفت باید صبر کنیم تا ساعت هفت صبح ک بریم چون خیلی شلوغه و من تا ساعت هفت همونجا بودم مادرمم پشت در زایشگاه چون نمیذاشتن کسی بیاد داخل سخت ترین قسمتش این بود پسرم با پدرش بود اون روز و مادرم پیش بود چون پسرم بجز با پدر و مادرم با کسی نمیموند خلاصه ساعت ۷ صبح شد ک ی نوار قلب دیگه ازم گرفتن و تا ۷ نیم ک داشتن منو میبردن اتاق عمل وای نگو خیلی استرس بدی گرفته بودم مادرم اومد پیشم تا اتاق عمل پیشم بود خلاصه رسیدیم توی اتاق عمل خیلی فضاش سرد بود رو تخت دراز کشیدم همش پرنسل اونجا میرفتن و میومدن و داشتن برا عمل آماده میشدن من از دیدن این جو خیلی میترسیدم من چون سر سزارین قبلیم خیلی اطلاعاتی درباره این چیزا نداشتم و نمیدونستم قرار چی ب چی بشه و خیلی استرس نداشتم ولی الان واقعا میدونستم هر دقیقه قرار چی بسرم بیاد و میترسیدم یکم منتظر موندم رو تخت ک قرار بود بیان و سوزن بی‌حسی ک ب کمر میزنن برام بزنن خلاصه.....
👇👇👇👇👇👇👇👇
بقیش پارت بدی
مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته سی‌ودوم بارداری
پارت ۲
همینطوری درد داشتم و دهانه رحمم باز نمیشد ، دیگه ساعت ۸ صبح با کمک مامانم از تخت اومدم پایینو یه خورده راه رفتم ورزش کردم خعلی سخت بود ولی مامانم میگفت به باز شدم رحمت کمک میکنه
پرستارا هعی میومدن میگفتن زایمان بی درد نمیخای؟ امپول بزنم فلان ؟؟
مامانم نمیزاشت میگفتم مامان تورو قران بزار بزنن من دارم میمیرم مامانم میگفت نه من سر زایمان داداشت زدم تا الان عوارضش ولم نکرده از کمر درد 😑
هیجی هر جوری بود تحمل کردم تا ساعت ۲ ظهر ماما اومد و معاینه کرد و گفت پیشرفت داشتی رحمت شده ۵ سانت بعد یه نیم ساعتی دوباره اومد و کیسه ابمو پاره کرد، کل زیر اندازم خیس شد نمیتونستم از رو تخت پاشم
بعد چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم اماده بودن برای زایمان من ولی خودم دیگه استرس نفسم بالا نمیومد همینجوری کم کم اتاقم پر شد از دانشجو 😐
بالاخره ساعت ۴ بعد از ظهر با کلی جون کندن زایمانم تموم شد و دختر گلمو گذاشتن رو سینم
بچرو بردن بخش نوزادان یکمی تنفسش مشکل داشت ، من بعد زایمان بیحالو بی جون به این فکر میکردم خدایا تونستم ، تموم شد 😍 مامانم اومد بالاسرم از خوشحالی گریه میکرد و تبریک میگفت
پرستار ب مامانم گفت بعد نیم ساعت که استراحت کرد از رو تخت اروم اروم بلندش کن تا بره دسشویی و قدم بزنه
من استراحت کردم و کم کم به سختی از رو تخت بلند شدم همین طوری رفتم تا دسشویی یهو جلو چشمم سیاهی رفت گوشام کیپ شد فقط گفتم مامان حالم بده دیگه یادم نمیاد چیشد
انگار از خواب بیدار شدم دیدم دوباره دور تا دور تختم دکترو پرستاره کف اتاقم پر خون بود هنوزم منگ و گیج بودم مامانم داشت گریه میکرد
داشتن معاینه میکردن دکترم گفت اره بقایای جفت مونده و باید بریم اتاق عمل