۲۱ پاسخ

بدون درد ۴۰ هفته بودم دیگ بستری شدم ی سانت بودم
من ساعت ۱۲ ظهر بستری شدم بهم آمپول فشار زدن دردام شروع شد خیلی بد بود تا ساعت ۸ شب شدم ۳ سانت کیسه ایمو پاره کردن بعد چندتا آمپول زدن ک خیلی خیلی دردامو بیشتر کرد غیر قابل تحمل شد مردم و زنده شدم
ساعت ۹ صبح زایمان کردم🥲
دکترا گفتن اگ یکم دیگ زایمان نمی‌کردی مجبور می‌شدیم سزارین کنیم
نزدیک به ۲۴ ساعت درد کشیدم بخیه هم زیاد خوردم
خلاصه ک گذشت ولی من پاره شدم تا دنیا بیاد❤️😂

منم عصر بازار بودم دردام شروع شد😂
دردای خفیف از عصر شروع شدن تا ساعت4صبح که4 .5سانت شدم بستری کردن
ساعت 6ونیم صبح زایمان کردم🥺

من ک سزارین شدم طبیعی خیلی بده خداروشکر سزارین شدم

وای یادش بخیر😍😍😍
خیلی خوب بود با اینکه خودمو کشته بودم همه کاری کرده بودم که طبیعی بشم، ولی وقتی درد شدید شد، گفتم الان یکی بگه برو سزارین میدوعم ولی خداروشکر بالاخره طبیعی زایمان کردم
۸ شروع شد، ۱۲و ۵ دقیقه پرید بیرون😍
درد داشت ولی خاطره قشنگی بود.....
خدا به هرکی آرزوی بچه داره، یه بچه خوشکل و تپل بده ان شالله

من چون سرکلاژ بودم
دکترم بهم گفت بعد از باز کردن هرهفته فک کنم باید ان تی انجام بدی
اخرین ان تی گفت انقباض نشون میده
منم درد نداشتم
معاینه کرد دو سانت بودم همچنان
چون موقع تعطیلات عید و شب های قدر بود
جایی باز نبود ک سونو بدم
یک هفته منتظر بودم ک سونو رو انجام بدم
ک جایی پیدا نمیشد
بعد دکترم زنگ زد بهم ک کیایی
من از استرست خوابم نمیبره
چرا تو اینقدر بیخیالی
خدایی نکرده ممکنه هر اتفاقی بیفته
پاشو بیا بیمارستان
گفتم ک سونو ندادم
دردم ندارم
گفت اگه باز نشده باشی که میفرستنت خونه
پاشو بیا
خلاصه رفتیم و معاینه کرد
دید ۳/۵ رو به چهار سانتم
دستور بستری دادن
کاش بستری نمیشدم
سریع کیسه ابمو پاره کردن و امپول فشار زدن
از ساعت ده شب تا شیش صب ، من شیش سانت شدم
ینی چهار ساعت رو شیش گیر کرده بودم
چون امپول فشار زده بودن
دردام وحشتناک بودن.
میگفتن دردات خوبه ولی دهانه رحمت باز نمیشه
ک به دکتر زنگ زدن و اومد معاینه کرد
گفت کله بچه تو لگن گیر کرده
باید سریعتر سزارین شه
خلاصه ساعت ۷ رفتیم برا عمل
۷ و ۵۰ دقیقه دختر نازم بدنیا اومد

من که نه موقع زایمانم بود نه دردی نه چیزی هیچ ۳۷ هفته برام‌ختم بارداری زدن ۲روز بستری بودم مه شاید مشکلم بر طرف بشه بعد که دیگه نشد نزدیک سه شب موندم زایشگاه باورزش و چهارتا سرم فشارو کلی شیاف گل مغربی بزور زایدم ولی خداروشکر بخیر گذشت 😁

من چهل هفته دو روز بودم کیسه آبم پاره شد بدون هیچ دردی رفتم بیمارستان گفتن بچه قی کرده سزارین شدم

منم ۳۹ هفته بودم رفته بودم واس نوار قلب بچه نوار قلبش خوب در نیومد بعد بستریم کردن ۵ روز بستری شدم بعد هچی دردی نداشتم بهم امپول فشار ایناا زدن بعد ۲۰ ساعت درد زایمان کردم 🫠🤍

من ی هفته ای بود رو دوسانت بودم
ی روز ساعت چهار عصر رفتم دوش گرفتم اومدم بیرون کیسه ابم پاره شد اما درد نداشتم رفتم پنج بستری شدم هرچی ورزش و فلان پیشرفت نداشتم دهانه رحمم باز نمیشد امپول فشار زدن خوابم گرف خوابیدم ببدار شدم ۸سانت بودم بعدش دبگ یکم ورزش و فلان سریع شد ده سانت و بعدم زایمان هشت ساعت پروسه اش طول کشید ساعت یک شب زایمان کردم
این خوابیدن منم داستان شده بود اون وسط فک میکردن از ترس خودمو زدم ب خوابم ولی امپول فشار معکوس عمل کرده بود روم جسمم خواب بود ولی مغزم بیدار تاکه دکترم اومد گف عوارض امپول فشار خودشو اینطوری نشون داده
ولی همچنان خوابیدن من سوژه اطرافیان شده🤣

۳۹ هفته بودم با ی کمر درد خیلی کم دکتر معاینه ام کرد گفت ۴ سانتی راحت میتونی طبیعی زایمان کنی ولی چون از طبیعی وحشت داشتم سزارین اختیاری شدم خیلی هم خوب بود 😅

من خودم سزارین بودم
ولی چقد زور داره کلی درد بکشی تحمل بکنی در نهایت سزارین بشی 😶خدا قوت مامانا

۴۰ هفته بودم صبحش معاینه شدم دیگع اومدم خونه دردام شروع شد ی گل مغربی گذاشتم پاشدم ورزش کردم پله بالا پایین رفتم‌دوش گرفتم باهمون درد دیگع ۹ شب غیرقابل تحمل شد دردام رفتم یک ساعت بعدش زایمان کردم

۴۱ هفته صبح کیسه آبم پاره شد دردم شروع شد
تا شب ساعت ۲ شب نهایت سزارین اورژانسی شدم

بدون درد رفتم ۴۰ هفته بودم امپول فشار زدن ،بدون دردم زایمان کردم خیلی خوب بود😂😍

من عزیزم ۳۷هفته کیسه ابم پاره شد رفتم بیمارستان دو سانت بودم ساعت ده شب دخترم بدنیا اومد😀😀😀

بدون درد رفتم یکسانت🙂 با امپول فشار زایمان کردم

دوتا زایمانم بدون درد رفتم بیمارستان تو خواب کیسه اب پاره میشد بعد ۲ساعت درد شروع می شد تا۴ساعت زایمان میکردم

۴۰هفته تمام و بدون هیچ دردی بستری شدم..۲ سانت بودم..۴ساعتم طول کشید تا دنیا بیاد

۴ سانت باز شده بود بدون درد

۱۲ ساعت درد کشیدم برای طبیعی اما چون بند ناف دور پسرم پیچیده بود اخر سزارین اورژانسی شدم💔🫠

بدون هیچ دردی رفتم بیمارستان
سزارین بودم

سوال های مرتبط

مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته هجدهم بارداری
پارت ۲
همینطوری درد داشتم و دهانه رحمم باز نمیشد ، دیگه ساعت ۸ صبح با کمک مامانم از تخت اومدم پایینو یه خورده راه رفتم ورزش کردم خعلی سخت بود ولی مامانم میگفت به باز شدم رحمت کمک میکنه
پرستارا هعی میومدن میگفتن زایمان بی درد نمیخای؟ امپول بزنم فلان ؟؟
مامانم نمیزاشت میگفتم مامان تورو قران بزار بزنن من دارم میمیرم مامانم میگفت نه من سر زایمان داداشت زدم تا الان عوارضش ولم نکرده از کمر درد 😑
هیجی هر جوری بود تحمل کردم تا ساعت ۲ ظهر ماما اومد و معاینه کرد و گفت پیشرفت داشتی رحمت شده ۵ سانت بعد یه نیم ساعتی دوباره اومد و کیسه ابمو پاره کرد، کل زیر اندازم خیس شد نمیتونستم از رو تخت پاشم
بعد چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم اماده بودن برای زایمان من ولی خودم دیگه استرس نفسم بالا نمیومد همینجوری کم کم اتاقم پر شد از دانشجو 😐
بالاخره ساعت ۴ بعد از ظهر با کلی جون کندن زایمانم تموم شد و دختر گلمو گذاشتن رو سینم
بچرو بردن بخش نوزادان یکمی تنفسش مشکل داشت ، من بعد زایمان بیحالو بی جون به این فکر میکردم خدایا تونستم ، تموم شد 😍 مامانم اومد بالاسرم از خوشحالی گریه میکرد و تبریک میگفت
پرستار ب مامانم گفت بعد نیم ساعت که استراحت کرد از رو تخت اروم اروم بلندش کن تا بره دسشویی و قدم بزنه
من استراحت کردم و کم کم به سختی از رو تخت بلند شدم همین طوری رفتم تا دسشویی یهو جلو چشمم سیاهی رفت گوشام کیپ شد فقط گفتم مامان حالم بده دیگه یادم نمیاد چیشد
انگار از خواب بیدار شدم دیدم دوباره دور تا دور تختم دکترو پرستاره کف اتاقم پر خون بود هنوزم منگ و گیج بودم مامانم داشت گریه میکرد
داشتن معاینه میکردن دکترم گفت اره بقایای جفت مونده و باید بریم اتاق عمل
مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته هجدهم بارداری
پارت ۱ زایمانم
خانما بیاین از تجربه زایمانتون بگید
منم تجربمو میگم ولی هنوزم که هنوز یاد اون زمان میوفتم استرسش ولم نمیکنه شاید برای هر خانمی سختیش یجوره دیگه بوده ، خوب اینم بخاطر اینکه بدن هر کسی فرق میکنه
من اولین دردام وقتی شروع شد که ۳۶ هفته بودم و خواهرم ۵ ماهه باردار بود باهم رفتیم سونوگرافی تا نی نی خواهرمو ببینیم بماند که اون روز چقد پیاده روی کردیم وقتی اومدم خونه دردام شروع شد اولش فک کردم ماه درده ولی کم کم بیشتر میشد تا شب
دیگه شبم یجوری تحمل کردمو صبح مامانم گفت ولش کن بیا بریم بیمارستان یجوری نشه خدایی نکرده بچه
هیچی رفتیم بیمارستان ولی من خوشحال بودم میگفتم دیگه اخرشه تموم شد ۹ ماه سختی ولی بی خبر از بلاهایی که سرم میاد رفتیم اورژانس و گفتم درد دارم معاینه کردن و سونو گرفتن گفتن دهانه رحم ۲ سانت باز شده بستریت میکنیم
و من بستری شدم جواب سونو اومد و گفتن که رشد سر بچه تو هفته ۳۴ مونده 😑
و من دیگه استرسم شروع شد
اون تایم که بستری شدم امپول بتا زدن تا ریه های بچه مشکلی نداشته باشه
بعدم هر چند ساعت معاینه میکردن و پدرمو در میاووردن و هیچ پیشرفتی نکردم دهانه رحمم بیشتر از ۲ سانت باز نشد
اخرشم مرخص شدم ، یه شب موندم خونه و شب دوم یه کاسه سالاد شیرازی خوردم وای دردام یدفه شروع شد و اصلا قطع نشد این دفعه تند تند میگرفت و ول میکرد دوباره ساعت ۳ شب با جیغ و داد رفتیم بیمارستان
بستریم کردن و من همچنان درد میکشیدم ، وای یادم نمیره هم خودم گریه میکردم هم مامانم 😑
مامان فنچ🐤🐧 مامان فنچ🐤🐧 ۱ سالگی
#پوشک #بچه#بچه داری #فرزند پروری #لاغری. روزی که زایمان کردم درست ۸۰کیلو بودم چون شیر خودمو‌ میدم وزنم به ۵۷رسید قدم ۱۶۶ خیلی لاغر بودم لباسام به تنم زار میزد بعدش بیشتر سعی کردم بخورم تا دوباره رسیدم به ۶۱ یادگار دوران بارداریم بواسیر دارم بعد رایمان طوری بود که گریه میکردم از دردش برای اینکه بتونم هم دردمو کنترل کنم هم بتونم وظیفه مادری انجام بدم مجبور بودم حجم برنج نون ماکارونی مو کم کنم از طرف دیگه بدبختی تخمدان پلی کیستیک دارم هربار که شیرینی میخوری موی زائد پرقدرت تر از قبل میگه سلام🤣و چون شیرینی قند مصنوعی شیر کم میکرد و رو تخمدان هام تاثیر میذاشت حجم شیرم کم میشد مجبور بودم هرچیزی که قند داره حذف کنم سبک زندگیمه الان سال هاست اینجوریم قند شکر نبات کیک کلوچه شیرینی شکلات نوشتبه سس ابمیوه شربت مربا کمپوت هرچی که فک کنی توش قند داره از روز بیست زایمان برگشتم خونه خودم همه کارامو دست تنها انجام دادم هیچوقت از کسی حتی مامانم کمک نخاستم تحرکم خیلی تاثیر داره تو لاغر شدن و لاغر موندن واقعا چالش های بدنی سختی بعد زایمان داشتم و دارم