من ۴۱هفته بودم رفتم برای اخرین سونو وزن گفتن وزن بچه ۳۵۵۰اینقد حرص خوردم اخه توی ماه هفتم ک رفتم سونو دکترگف اگه وزن بچه بره ۴ب بالا میری سزارین منم میگفتم برم سزارین با این بهونه😅دکترم گف ۵کیلوهم باشه باید بیای طبیعی🤕خلاصه اتفاقا همون شب هم با شوهرم الکی الکی بحث میکردم و گریه میکردم من رفتم خونه بابام شوهرم برگشت خونه خودمون .ساعت ۱۲به مامانم گفتم زیرشکمم درد میکنه میگف بخدا تو وقت زایمانته 🥺منم میترسیدم ولی رفتم دوش گرفتم ساعت۳دیگه دردام منظم شد با بابام و ابجیم و مامانم رفتیم سمت بیمارستان .بماند ک چقد خندیدیم تو ماشین اونم توی اوج دردام .خلاصه تارسیدم یه پرستار چنان با بداخلاقی گف بخواب معاینه ات کنم خوابیدم گف۲سانتی اینهمه ادا چیه😐تا گفتم مریض خصوصی خانوم قسیمی ام انچنان مهربون شد زنگ زدم دکترم اومدبالاسرم خداخیرش بده از اول تا لحظه مرخص شدنم بالاسرم بود.حتی گذاشت خواهرم بیاد پیشم تو اتاق زایمان ک خیلی حال روحیم رو بهتر کرد🥲ساعت۹ونیم زایمان کردم ولی جفتم گیرکرد تاساعت۱۲ کلی درد داشتم ولی خیلی خیلی خیلی راضی بودم از زایمانم .راستی دخترمم ماشالله۴کیلو بود دنیا اومد 🥰هزاربارم برگردم عقب زایمان طبیعی رو انتخاب میکنم واقعا راضی ام
وی من تازه دارم میشنوم همچین چیزی ک رشد سر بچه کم بشه 😳
انشالله صحیح سالم بزایی بغلت بگیری فسقلی رو ، 😍😍😍😍
منم بستری شدم ی بار ن برا زایمان بلکه برای ۲.۳ سانت باز بودنم
احتمال زایمان زود رس رو داشتم
یه هفته بستری شدم. امپول ریه اینارو زدن
خیالمون راحت شد ک اگه ی موقع زود زایمان کردم موردی نباشه.
بستری شدنم تو ۳۲ هفتگی بود
موند موند کلی امپول اینا زدم تا ۳۴ هفته۴ روز دیگه ی روز ۷صبح بیدار شدم یه لحظه فک کردم دارم پریود میشم دستمال زدم نگاه کردم دیدمنه از خون خبری نیست آبه یکمی باز گرفتم خوابیدم هعی این تکرار شد برام از مامانم پرسیدم گفت ممکنه ترشحت باشه
حالا میخوایی برو دکتر. اقا پدر رو بیدار کردم رفتیم شهر برا دکتر حالا بماند چجوری من ب زور استرس پله ها رو رفتم بالا
رفتم معاینه کرد ماما گف نشتی کیسه اب داری باید بری برا زایمان گفتم یعنی چی گفتم ک احتمال این هست ک کیسه آبت هر لحظه پاره بشه و بچه بیاد سریع ی نامه داد رفتم اورژانس معاینه کرد گفت ک بله ۳ سانت باز شدی حالا چقد معطل شدم بماند
اونجام استرس داشتم ک خدایی نکرده چیزی نشه
اقا موند رفتیم بستری بشیم تو اتاق اورژانس من لبم خندون هرر هررر کاری کررر میخندیدم
درد نداشتم ک من 😂
هر مامایی ک میامد منو میدید میگف اره چقد شنگولی رفتی اونجا اتاق زایمان اون موقع ببینم بازم میخندی
اتفاقا اونجام میخندیدم 😂 چون امپول فشار ک هم زده بودن درد نداشتم خدایی😂😂
بیچاره خواهر شوهرام مامانم
انقد اومدن سر زدن 😂😂😂 اونا بیشتر از من ت استرس بودن.
الهی بگردم
آره استرسش بدتره تا درد
خب بقیش چی شد؟؟
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.