پارت ۱ زایمانم
خانما بیاین از تجربه زایمانتون بگید
منم تجربمو میگم ولی هنوزم که هنوز یاد اون زمان میوفتم استرسش ولم نمیکنه شاید برای هر خانمی سختیش یجوره دیگه بوده ، خوب اینم بخاطر اینکه بدن هر کسی فرق میکنه
من اولین دردام وقتی شروع شد که ۳۶ هفته بودم و خواهرم ۵ ماهه باردار بود باهم رفتیم سونوگرافی تا نی نی خواهرمو ببینیم بماند که اون روز چقد پیاده روی کردیم وقتی اومدم خونه دردام شروع شد اولش فک کردم ماه درده ولی کم کم بیشتر میشد تا شب
دیگه شبم یجوری تحمل کردمو صبح مامانم گفت ولش کن بیا بریم بیمارستان یجوری نشه خدایی نکرده بچه
هیچی رفتیم بیمارستان ولی من خوشحال بودم میگفتم دیگه اخرشه تموم شد ۹ ماه سختی ولی بی خبر از بلاهایی که سرم میاد رفتیم اورژانس و گفتم درد دارم معاینه کردن و سونو گرفتن گفتن دهانه رحم ۲ سانت باز شده بستریت میکنیم
و من بستری شدم جواب سونو اومد و گفتن که رشد سر بچه تو هفته ۳۴ مونده 😑
و من دیگه استرسم شروع شد
اون تایم که بستری شدم امپول بتا زدن تا ریه های بچه مشکلی نداشته باشه
بعدم هر چند ساعت معاینه میکردن و پدرمو در میاووردن و هیچ پیشرفتی نکردم دهانه رحمم بیشتر از ۲ سانت باز نشد
اخرشم مرخص شدم ، یه شب موندم خونه و شب دوم یه کاسه سالاد شیرازی خوردم وای دردام یدفه شروع شد و اصلا قطع نشد این دفعه تند تند میگرفت و ول میکرد دوباره ساعت ۳ شب با جیغ و داد رفتیم بیمارستان
بستریم کردن و من همچنان درد میکشیدم ، وای یادم نمیره هم خودم گریه میکردم هم مامانم 😑

۳ پاسخ

من ۴۱هفته بودم رفتم برای اخرین سونو وزن گفتن وزن بچه ۳۵۵۰اینقد حرص خوردم اخه توی ماه هفتم ک رفتم سونو دکترگف اگه وزن بچه بره ۴ب بالا میری سزارین منم میگفتم برم سزارین با این بهونه😅دکترم گف ۵کیلوهم باشه باید بیای طبیعی🤕خلاصه اتفاقا همون شب هم با شوهرم الکی الکی بحث میکردم و گریه میکردم من رفتم خونه بابام شوهرم برگشت خونه خودمون .ساعت ۱۲به مامانم گفتم زیرشکمم درد میکنه میگف بخدا تو وقت زایمانته 🥺منم میترسیدم ولی رفتم دوش گرفتم ساعت۳دیگه دردام منظم شد با بابام و ابجیم و مامانم رفتیم سمت بیمارستان .بماند ک چقد خندیدیم تو ماشین اونم توی اوج دردام .خلاصه تارسیدم یه پرستار چنان با بداخلاقی گف بخواب معاینه ات کنم خوابیدم گف۲سانتی اینهمه ادا چیه😐تا گفتم مریض خصوصی خانوم قسیمی ام انچنان مهربون شد زنگ زدم دکترم اومدبالاسرم خداخیرش بده از اول تا لحظه مرخص شدنم بالاسرم بود.حتی گذاشت خواهرم بیاد پیشم تو اتاق زایمان ک خیلی حال روحیم رو بهتر کرد🥲ساعت۹ونیم زایمان کردم ولی جفتم گیرکرد تاساعت۱۲ کلی درد داشتم ولی خیلی خیلی خیلی راضی بودم از زایمانم .راستی دخترمم ماشالله۴کیلو بود دنیا اومد 🥰هزاربارم برگردم عقب زایمان طبیعی رو انتخاب میکنم واقعا راضی ام

وی من تازه دارم میشنوم همچین چیزی ک رشد سر بچه کم بشه 😳
انشالله صحیح سالم بزایی بغلت بگیری فسقلی رو ، 😍😍😍😍
منم بستری شدم ی بار ن برا زایمان بلکه برای ۲.۳ سانت باز بودنم
احتمال زایمان زود رس رو داشتم
یه هفته بستری شدم. امپول ریه اینارو زدن
خیالمون راحت شد ک اگه ی موقع زود زایمان کردم موردی نباشه.
بستری شدنم تو ۳۲ هفتگی بود
موند موند کلی امپول اینا زدم تا ۳۴ هفته۴ روز دیگه ی روز ۷صبح بیدار شدم یه لحظه فک کردم دارم پریود میشم دستمال زدم نگاه کردم دیدمنه از خون خبری نیست آبه یکمی باز گرفتم خوابیدم هعی این تکرار شد برام از مامانم پرسیدم گفت ممکنه ترشحت باشه
حالا میخوایی برو دکتر. اقا پدر رو بیدار کردم رفتیم شهر برا دکتر حالا بماند چجوری من ب زور استرس پله ها رو رفتم بالا
رفتم معاینه کرد ماما گف نشتی کیسه اب داری باید بری برا زایمان گفتم یعنی چی گفتم ک احتمال این هست ک کیسه آبت هر لحظه پاره بشه و بچه بیاد سریع ی نامه داد رفتم اورژانس معاینه کرد گفت ک بله ۳ سانت باز شدی حالا چقد معطل شدم بماند
اونجام استرس داشتم ک خدایی نکرده چیزی نشه
اقا موند رفتیم بستری بشیم تو اتاق اورژانس من لبم خندون هرر هررر کاری کررر میخندیدم
درد نداشتم ک من 😂
هر مامایی ک میامد منو میدید میگف اره چقد شنگولی رفتی اونجا اتاق زایمان اون موقع ببینم بازم میخندی
اتفاقا اونجام میخندیدم 😂 چون امپول فشار ک هم زده بودن درد نداشتم خدایی😂😂
بیچاره خواهر شوهرام مامانم
انقد اومدن سر زدن 😂😂😂 اونا بیشتر از من ت استرس بودن.

الهی بگردم
آره استرسش بدتره تا درد
خب بقیش چی شد؟؟

سوال های مرتبط

مامان محیا و نخودی مامان محیا و نخودی هفته سی‌ودوم بارداری
پارت ۲
همینطوری درد داشتم و دهانه رحمم باز نمیشد ، دیگه ساعت ۸ صبح با کمک مامانم از تخت اومدم پایینو یه خورده راه رفتم ورزش کردم خعلی سخت بود ولی مامانم میگفت به باز شدم رحمت کمک میکنه
پرستارا هعی میومدن میگفتن زایمان بی درد نمیخای؟ امپول بزنم فلان ؟؟
مامانم نمیزاشت میگفتم مامان تورو قران بزار بزنن من دارم میمیرم مامانم میگفت نه من سر زایمان داداشت زدم تا الان عوارضش ولم نکرده از کمر درد 😑
هیجی هر جوری بود تحمل کردم تا ساعت ۲ ظهر ماما اومد و معاینه کرد و گفت پیشرفت داشتی رحمت شده ۵ سانت بعد یه نیم ساعتی دوباره اومد و کیسه ابمو پاره کرد، کل زیر اندازم خیس شد نمیتونستم از رو تخت پاشم
بعد چندتا پرستار و دکترم اومدن بالا سرم اماده بودن برای زایمان من ولی خودم دیگه استرس نفسم بالا نمیومد همینجوری کم کم اتاقم پر شد از دانشجو 😐
بالاخره ساعت ۴ بعد از ظهر با کلی جون کندن زایمانم تموم شد و دختر گلمو گذاشتن رو سینم
بچرو بردن بخش نوزادان یکمی تنفسش مشکل داشت ، من بعد زایمان بیحالو بی جون به این فکر میکردم خدایا تونستم ، تموم شد 😍 مامانم اومد بالاسرم از خوشحالی گریه میکرد و تبریک میگفت
پرستار ب مامانم گفت بعد نیم ساعت که استراحت کرد از رو تخت اروم اروم بلندش کن تا بره دسشویی و قدم بزنه
من استراحت کردم و کم کم به سختی از رو تخت بلند شدم همین طوری رفتم تا دسشویی یهو جلو چشمم سیاهی رفت گوشام کیپ شد فقط گفتم مامان حالم بده دیگه یادم نمیاد چیشد
انگار از خواب بیدار شدم دیدم دوباره دور تا دور تختم دکترو پرستاره کف اتاقم پر خون بود هنوزم منگ و گیج بودم مامانم داشت گریه میکرد
داشتن معاینه میکردن دکترم گفت اره بقایای جفت مونده و باید بریم اتاق عمل