دیگه گذشت و زردی برطرف شد و اینم بگم که امیررضا ۳۵هفته دنیااومد اما به لطف خدا دستگاه هم نرفت حالش خوب بود دیگه اومدیم خونه و تا ۶ماه خوب بود اسباب کشی کردم رفتم یه خونه جدید تازه یه هفته بود حابه جا شدم که یهو امیررضا تب کرد شربت دادمش شیاف گذاشتم داشت با باباش بازی میکرد یهو خواب‌آلود شد ما فکر کردیم خوابش میاد نگو بچه طفلی تشنج خفیف زد بعد ۳۰ثانیه هم برگشت سریع شد ساعت۱۲شب من نصف دیگه شیاف که از غروب مونده بود براش زدم اومدم رو پام گذاشتم برقا همه خاموش بادوستم چت میکردم یهو گفتم بزار منم بخوابم این بچه هم خواب هی حواسم پرت شد و چت کردم یهو رو پام یه تکونی حس کردم تازه میخاستم به دوستم بکم بچه باز بیدار شد نور گوشی انداختم رو صورتش که یاخدا بچه چشاش سمت پایین تشنج کرده جیغ زدم شوهرم بیدار کردم به بدبختی رسوندمش بیمارستان بستری کردن اون بیمارستان نوار مغزی نداشت بعد دوروز گفتن ببرین مطب خصوصی آقا مااومدیم با معرفی نامه رفتیم مطب دستمون خالی هزینه ویزیت نوار زیاد بود با منشی حرف زدیم خدا خیرشون بده کم کردن برامون دیگه نوازش خوب نشون داد حتی نگفت نوساناتی تو مغزش بوده اصلا گفت خوبه دارو هم نیاز نیست اما اگه تکرار شد فیلم بکیر برام بیار منم به دل خوش گفتم دیگه خوب شده هیچیش نمیشد گذشت تا۲۶روز خوب بود بچه روز عید غدیر بود حالش خوب بود. بدون هیچ مریضی رفتیم جشن و ملودی برگشتنی تو راه بچه خوابالو شد فکر کردم خوابش میاد اومدم رسیدم دم در کلید بندازم دیدم مثل یه چوب خشک تو دستم چشاش سمت بالا لرزش چانه وای خدایا منو میگی جیغ و داد همسایه ها ریختن پاهام رمق نداشت بکوبم تو در شوهرم بیاد دستام هم نمی‌گرفت کلید دربیارم
یچه#پوشک #شیر خشک

۲ پاسخ

اونی ک استیکر خنده گذاشته فازش چیه

ببخشید چرا تهش میگی یچه آنوقت هشتگ میزاری؟؟

سوال های مرتبط

مامان حورا سادات مامان حورا سادات ۱ سالگی
چقدر دلتنگتون بودم🥹💔🫂
حالتون چطوره؟ یه شرح حال بدین مامانا😅خداقوتتتت🩷

این از دختر ما که لباس بابابزرگشو پوشیده بود دیشب😂و به قدری دیشب تا صبح اذیت کرد که نگم براتون😑
ساعت۱۰ خوابید منم خوشحااااال😍که اخجون خوابش تنظیم شد
ساعت۲ونیم بیدار شد دیگه نخوابید😬یه ساعت و نیم فقط رو پام بود
عوضش کردم شیر دادم گفتم میخوابه دیگه ولی تو چشاش همه چی بود جز خواب🫥برای اولین بار بود که نصف شب بیدار میشد دیگه نمیخوابید
خلاصه نزدیک اذان خوابید نماز خوندم گفتم بخوابم خیر سرم
ده دقیقه نشد که بیدار شد دیدم بالا سرمه😑دیگه دلم میخواست خودمو بزنمممم😭😫
دوباره شیر دادم بخوابه اصلا انگار قصد خوابیدن نداشت منم خستههه بودم حسابی
دیگه بعد کلی تلاش ساعت۶ خوابید😑باز یه ربع به ۹ بیدار شد
به شوهرم گفتم تروخدا نگهش دار من یکم بخوابم دارم میمیرم
ساعت۱۱بیدارم کردن
گفت با هم رفتیم پارک براش پوشک خریدم صبحانشم دادم🥹ینی انقدررر خوشحال شدم انگار دنیا رو بهم دادن😂کلی دعاش کردم و ازش تشکر کردم
این بود دیشب ما😅
امشبم۱۰ ونیم اینا خوابید کلی دعا و نذر و نیاز کردم، دیشب تکرار نشه😬😬

بچه پستونک اونت شیشه
مامان سوگند مامان سوگند ۱۶ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو
مامان آقا مهدیار مامان آقا مهدیار ۱۴ ماهگی
دیشب مهدیار از خواب بیدارشد گرسنش بود،،همون لحظه پدر شوهرم نون و ماست آورد بالا ماست و خیار درست کردم جاتون خالی دیدم بچم خیلی آماده و منتظر نشسته😂یکم بهش دادم ولکن نبود تا آخر باهام خورد یه کاسه رو ولی بعد براش یکم شیر هم درست کردم خورد بعد آماده شدم با همسرم بریم هیئت دیدم مهدیار یکم بی حال و کسله و آبریزش بینی داره گفتم شاید تازه از خواب بیدار شده کسله یکم بیرون بادم بود پوشوندمش تو راه دیدم بدنش داغ شد یکم بعد تو هیئت با بچه ها بازی نمی‌کرد کلا تو بغلم نشسته و درازکشیده بود یهو دیدم خیلی تب کرد داغه بدنش و بی قراری می‌کنه دیگه اومدیم خونه دم در حیاط رسیدم دیدم یهو ببخشید کلی بالا آورد خیلی ترسیدم اومدم لباساشو عوض کردم یه نیم ساعت چیزی ندادم بهش بعد بهش استامینوفن و کورتیزان سرماخوردگی دادم و یکم شیر تبش همچنان بالا بود ولی بعد خداروشکر تبش خوب شد ولی تا صبح هزاااااردفعه بیدارشد نق زد یکم شیر خورد و هی تبش بالا پایین میشد صبحم بهش استامینوفن دادم یکم پایین اومد تبش یزره بهتر شد ولی همچنان بازم تب می‌کنه هی و آبریزش داره....چیکار کنم خیلی نگرانم خدا کنه یه سرماخوردگی کوچیک باشه زود خوبه بچم خدا کنه ویروس نباشه!!
مامان آرتین کوچولو🥹🩵😍 مامان آرتین کوچولو🥹🩵😍 ۲ سالگی
وای دیشب عحب شبی بود 🥴 آرتین ۱۱:۳۰ خوابید منم اولش یکم تو گوشی بودم بعدش هم خوابم نمیبرد،گردنم میخارید. مجبور شدم نصف قرص سیتریزین بخورم. تا حدود ساعت ۲:۳۰ بیدار بودم تا اومد خوابم ببره، آرتین طبق همیشه بیدار شد. یعنی اومدم شیرش ندم و رو پام دوباره بخوابونم. گریه میکرد مجبور شدم شیرش بدم. یکم که خورد آروم شد اما چشماش باز بود🤦‍♀️ وااای یعنی منکه دیگه گیج گیج بودم. قرصه اثر کرده بود. خدا به سر شاهده تا ساعت ۵ و ربع این بچه بیدار یود😢😢
یکم همینجور غلت میزد، یکم شیر میخورد، منم خودمو زده بودم به خواب، مواظبش بودم نره لب تخت. وای خیلی بد بود. آخراش بطری بالا سرمو برداشت تازه با اون بازی میکرد🥴🥴
دیگه ۵ وربع اینقدر خدا خدا کردم، خوابید
منم بیهوش شدم. قبلا هم اینجوری میشد اما تل قبل ساعت ۵ نه، اونم در حد یه ساعت بیدار بود.دیشب خیلی تعجبی بود. نمیدونم بخاطر چایی بود که ساعت ۹ خورده بودم، یا تلویزیون که دیروز یکم روشن بود. آخه هردوتاش قبلا هم بوده.
امیدوارم امشب بخوابه😢😢