۲ پاسخ

حالا چرا سه تا بچه ؟

وای نگو اسم دوقلونیار دوقلوفقط از دور قشنگه تا یکسالگی نفس وجونت رو میگیره
اگرکمکی داره دوقلوعالیه خییییلی شیرینه
ولی من تنهابودم خیییلی سختم بود

سوال های مرتبط

مامان هیرمان مامان هیرمان ۱ سالگی
این عکس واسه ماه آخر بارداریم بود
داشتم فکر میکردم با اینکه بارداری خوبی داشتم و همه جوره بهم میرسیدن و حال جسمی و روحی امم خوب بود ولی دیگه حاضر نیستم بازم باردار شم و یه بچه دیگه بیارم .چون دوست ندارم تمام وقت و عمرم صرف بزرگ شدن بچه باشه .هروقت هم که بارداری خوبی داشته باشی نه بدنت بدن قبل میشه نه قیافت نه زندگیت . بچه هرچقدر بزرگ بشه مشکلاتش هم با خودش بزرگ میشه . نمیخام تمام عمرم به نگرانی برای زندگی و آینده و بزرگ شدن بچه بگذره.میخام برگردم باشگاه و حتی دارم به این فکر میکنم ی مغازه لازانیا فروشی بزنم آخه همه بهم میگن خیلی خوب لازانیا درست میکنی در کل خیلی دستپخت خوبی دارم ولی فقط نظرم رو سرو ی چیزه برای شروع
امیدوارم بشه و با هیرمان و باباش بترکونیم
بچه خیلی خوبه ها ولی بنظرم باید اول به خودت بگی آیا من آدم بچه بزرگ کردن اونم چندتا بچه هستم؟
من که آدمش نیستم و بنظرم هیرمان برای تمام عمرم کافی
با اینکه بچه خیلی خوب و صبوری داشتم حاملگی و دوران نوزادی همه چی اوکی بود ولی حس میکنم بازم منِ جدید خیلی فرق داره با منِ قبلی و نمیخام خودمو کامل فدای بقیه بکنم
مامان ریان مامان ریان ۱۴ ماهگی
تجربه ی من از زایمان طبیعی شکم دوم دوس داشتین بخونید
پری روز صبح از خواب بیدار شدم استفراغ میکردم سرگیجه داشتم ی دردای ریزی داشتم شکمم و کمرم تحمل کردم شب رفتم بیمارستان معاینه کرد گف دو سانتی ان اس اتی گرف خوب نبود سرم اینا زدن خوب شد نوار قلبش ولی چون قند خون کنترل نشده داشتم دکتر بهم گفت دردات شروع شد برو نشد برو بدون درد بچه خفه نشه و اینا برگشتم خونه ی دردایی داشتم شب تا صبح ولی قابل تحمله صبح چون خون همراه ترشح ازم در اومد ترسیدم رفتم بیمارستان معاینه کردن همون دو سانتم ولی فشارم رو ۱۵بودش د زود بستریم کردن اورژانسی با امپول فشار زاییدم از ساعت یک ظهر تا پنج ظهر زایمان کردم ساعتش کمتر از زایمان اول بود ولی خیلی سختر بود همه دانشجو یکی سوئد میزاره یادمیگیره بام چون بلد نیستن خیلی درد میگرفتم یکی انژیوکت یک فشار یکی معاینه همه همزمان اتاق پر ماما دانشجو بودش خیلی ترسیده بودم خیلی بد بودش اصلن اجازه ندادن از رو تخت بلند شم همش دراز کشیده بودم نوار قلب بچه وصل بودش ی دردایی میگرفتم جونم در میومد تا دختری دنیا اومد خیلی ریزس ولی از بس رو خودم فشار اوردم زور زدم از داخل پاره شدم چندنا بخیه خوردم از داخل با اینک مثل زایمان اولم نی چون از داخب بیرون خیلی بخیه خورده بودم ولی زایمان اولم راحتز بود ازدیزوز ک زایمان کردم تا خود الا دارم درد میکشم هر نیم ساعت ی دلپیجه بدی میگیرتم وقتی بچه رو شیر میدم همینطور ک گناه دارهه اصلن بش نمیدم در حد چن قطره موقع زایمانم بچه خیلی بالا بود هی فشارم میدادن با دوتا دستاش به دانشجو ها میگف ایطور‌ فشار بدین هی فشار میدن تا خود الان نمیتونم نفس بکشم میگهه بچت سرش عرضی بودش نمیدونم چطور شد زایمان کردم 🥲🥲