#پارت ۲_زایمان زودرس
#دوقلویی
#فرزند پروری
فردای اونروز رفتم سریع بتا دادم و بهداشت رفتم پرونده باز کردم و بهداشت ارجاع داد به سونو تا ببینیم چندهفتمه🥹
رفتم سونو و منتظر نشستم تا صدام کنن برم داخل
بالاخره نوبت منم شد
رفتم تو و دکتری که اقا بود با جدیت تمام شروع کرد به سونوگرافی کردن
همینجوری که دستگاه رو اینطرف و اونطرف میکرد پرسید دارو خوردی؟!
گفتم نه چطور چیزی شده؟! استرس اشعه هارو داشتم ترسیده بودم
گفت نه چندتا بچه میخوای!
گفتم یعنی چی چنتا😳
گفت ببین توی مانیتور دوتاست...
با خوشحالی سریع شکمم رو پاک کردم و رفتم پیش همسرم گفتم دوتان😍🥹 و شروع کردم به گریه کردن که چجوری میخوام از پسشون من بربیام چون شهر غریب و بدون کمکی دست تنهام.
کلی حمایتم کرد و ارومم کرد انقدر گریه کرده بودم به هق هق افتاده بودم🥲 نه برای نخواستنشون برای تنهایی خودم و مسیر ۹ماهه پیش روم...
خلاصه گذشت و رسیدم به ۱۳ هفته رفتم ان تی
توی ان تی همه چیز اوکی و نرمال بود ولی یجا دیدم دکتر شوک شد
گفت سرویکست شکمی درحال پایین اومدنه انگار
برو واژینال هم سونو بده مطمئن شیم بعد تصمیم گیری میکنیم چیکار کنیم.....

تصویر
۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت ۱_ زایمان زودرس

سلام به دوستان عزیزم قول داده بودم بیام تعریف کنم براتون خلاصه دوقلوهارو خوابوندم و آماده خدمت شما👩‍👧‍👦🫶

از اوایل بارداری خیلی خاطره خوبی ندارم حدودا ۴هفتم بود که خوردم توی تراس خونمون زمین و دستم شکست و نمیدونستم باردارم اصلا
خلاصه رفتم بیمارستان و دستمو گچ‌گرفتم و زیر کلی دم و دستگاه های پر اشعه رفتم که برای خانوم های باردار بشدت مضره(گر نگهدار من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد)🙂
اونجا از من پرسیدن مطمئنی خانوم باردار نیستی میخوای بری زیر دستگاه عکس برداری(از دستم)
گفتم نه مطمئنم دریغ از یذره علائم🥱
رفتم و عکس برداریم انجام شد و گچ‌گرفتم و برگشتیم خونه خلاصه گذشت و من شده بودم ۵هفته دیدم اصلا علائم پریودی ندارم و بشدت سینه هام حساس شده بود و احساس میکردم شکمم بزرگ شده🥹
رفتم توی آینه و یدونه محکم زدم به شکمم به شوهرم گفتم انقدر این چند وقته که دستم اینجوری شده بود خوردم خوابیدم چاق شدم😅 اونم گفت اره مثل اینکه شکم دراوردی
تا اینکه دیدم ۵روز از پریودیم گذشت و حالت تهوع هیچی نداشتم حتی فکرمم سمت بارداری نمیرفت همینجوری روزها میگذشت تا دیدم نزدیک دوهفتست تاخیر دارم هیچ وقت تاخیر دوهفته ای نداشتم سریع گچ دستمو رفتم باز کردم(زودتر از موعد دو به شک شده بودم) به شوهرمم گفتم یه بیبی چک بخر برام
گفت باشه ولی مطمئنم چیزی نیست استرس نگیر
گفتم باشه حالا یه تست زدن ضرر نداره که
تا زدم تست رو دیدم درجا دوتا خط خیلی پررنگ افتاد🥹 دستام میلرزید از شدت استرس ترس و حس های ناگهانی... و من دیگه شده بودم مادر یه👶 کوچولو
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت۸_ زایمان زودرس
#دوقلویی
روزها همینجوری میگذشت و خیلی دیر چون من همیشه بخاطر رژیمم گرسنه و محدود بودم اما توی سونو وزن بچها به نسبت هفته خوب بود خداروشکر نمیدونم دیگه به دیابتمم ربطی داشت یا نه ولی اول های دیابتم بود فکر کنم
تا رسیدم به ۲۷هفته و ۶روز ساعت ۸شب!.بدترین روز توی ۲۰سال عمرم
شامم رو خوردم و رفتم توی جام دراز کشیدم آروم همینجوری داشتم توی گوشیم میچرخیدم یهو حس کردم پاهام داغ شد!
فکر کردم بی اختیاری گرفتم چون یکی دوبار تجربش رو داشتم و خیلی خجالت کشیدم از همسرم🥲💔
پاشدم برم لباسم رو عوض کنم به همسرم گفتم نگاه کن ببین کیسه ابم نیست یه وقت چون حس کردم یچیزی مثل سوزن زدن ترکید توی شکمم
دیدم بی رنگ و شفافه سریع یه پد گذاشتم و یکم راه رفتم که مطمئن شم دستام میلرزید و سعی میکردم چیزایی که از خانوم ها شنیده بودم و یادگرفتم انجام بدم🚶‍♀
دیدم پدمم پر شد🙃💔 بله دیگه نشتی هم نبود کامل کیسه ابم پاره شده بود توی ۲۷ هفته و ۶روز!
میزدم توی سر خودم و خودمو لعنت و نفرین میکردم از همه چیز و همه کس بدم میومد از دیوارای خونمون از رخت خوابم از گوشی موبایلم از همه کس انگار همه تقصیر کار بودن حتی دیوارای شهر که میرفتم سمت بیمارستان💔🥲
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت۴_زایمان زودرس
#دوقلویی_#فرزند پروری
خلاصه۴هفته تمام استراحت کردم و کلی فکر و خیال توی ذهنم... دلم برای دوقلوهام لحظه به لحظه پر میزد و منتظر بودم جنسیت قطعی بشه برم خرید سیسمونی🩵🩷
رفتم تا بچهارو ببینم و یکم درد داشتم زیر شکمم خیلی توجه ای بهشون نداشتم و گفتم به یکی از ماماها من دوقلو دارم اذیتم میشه یکم رو یکی از تخت های اتاق های دیگه استراحت بکنم تا نوبتم بشه؟!
گفت باشه عزیزم برو صدات کردیم زود بیا
نوبتم شد و رفتم داخل به نظر میومد همه چیز خوبه و دکتر با دقت داشت هر قل رو چک میکرد یهویی گفت اورژانسی بستری!
انگار آب سرد ریختن رو تنم
گفتم چرا چیشده برای چی
گفت سرویکست شده ۲۴😖💔
بستری شدم تا جمعه منتظر موندم تا دکترم ییاد سرکلاژم کنه...
۳ روز بستری بودم تا دکترم اومد و سرکلاژم کرد🙃 داستان من از اینجا شروع شد دیگه
استراحت مطلق...
حمام هفته ای ۱ بار در حد ۱۰ دقیقه
ایستادن فقط در حد ۲ دقیقه سرویس بهداشتی رفتن و انواع و اقسام قرص ها برای خونرسانی شدن به جنین ها...
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت ۱۷_ زایمان زودرس
#دوقلویی
سریع زنگ زدم به همسرم و براش توضیح دادم برگشت و رفت سمت سیسمونی فروشی ها دنبال لباس۳صفر
بالاخره یجا گیراوردیم و برای جفتشون لباس ۳ صفر خریدیم😍
تا همسرم بیاد رفتم پایین و با ذوق شوق انگار دنیا مال من شده بود😁 کارای ترخیص رو کردم کپی هارو گرفتم دادم امضا کردم و هزینه هارو پرداخت کردم منتظر موندم همسرم بیاد
یکم تا اومدنش طول کشید و ساعت ۶عصر ما دخترمونو راهی خونه کردیم ته دلم ناراحت بودم تموم فکرم پیش پسرم بود چون دیگه تنها شده بود🫠 و اون شب تاصبح با همسرم بیدار بودیم و به جزئیات دخترکوچولو نگاه میکردیم قابلیت مردن برای یه بچه ۱۷۰۰ ای رو داشتم🥹 خیلی قند بود حتی لباس ۳ صفر هم بزرگ بود براش
فرداش رسید و لباس پوشیدیم رفتیم بیمارستان باید میرفتم به بچم سر میزدم تا اینکه دیدم پسرمم الحمدالله بردنش بخش نوزادان و از ان ای سیو کلا خارج شده
کنار کلی نینی بود داخل دستگاه اما بقیه نینی ها دو سه برابر پسرمن بودن خیلی جالب بود😍 گفتم نمیتونم اینجا پسرم بمونه و باید ببرمش ۱ روز دیگه هم صبر کردم و روز ۳۹ ام پسرمم با رضایت شخصی ترخیص کردم توی خونه هم با رفلاکسش خیلی خیلی سختی کشیدم تا ۶ماه یک بار هم اسپیره شد و دوباره بستری شد ۱ هفته بیمارستان بودیم
اما خداروشکر گذشت اون روزها برامون🤲🏼
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت۹_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
تا خود بیمارستان نفهمیدم چجوری رسیدیم پرواز کردیم رسما مسیر ۴۰دقیقه ای رو فکر کنم ۲۰دقیقه ای رسیدیم و من همش گریه میکردم و همسرم سعی میکرد دلداریم بده تازه نزدیکای بیمارستان یادم افتاد باید به خانوادمم خبر میدادم!
سریع زنگ زدم به پناهم پدرم🫂
کلی گریه کردیم باهم و پدرم شیفت شب سرکار بود و قول داد حتما فردا صبح پیشمون باشن با عمه هام و مادربزرگام🥹
خیلی دوسشون دارم عمه هام رو یه تیکه ماهن واقعا
تموم شلوارم دیگه خیس شده بود و با خجالت رفتم داخل اورژانس تا وضعیت منو دیدن اورژانسی معاینه شدم و رفتم سونو کم کم دردای پریودی ریز زیر شکمم داشتم ولی هنوزم بدنم اصلا امادگی زایمان نداشت!
باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده اصلا شوک بودم
همسرمم فرستادن بره برام لباس بخره و بده سونوهام رو بزارن داخل پروندم
برام امپول بتا تزریق کردن و چون دیابت داشتم حالم بد شد مرگ رو جلوی چشمام میدیدم تختو فشار میدادم التماسشون میکردم انگار تب کرده بودم داغ داغ شده بودم و منتظر بودن که انقباضات رحمی رو کنترل کنن شروع نشه و با امپول بتونن اب دور پسرم رو جبران کنن تا حداقل به ۳۰هفته برسونم زایمانم کنن🥹
ولی نمیشد پسرکوچولوی عجول مامانش میخواست زودتر بیاد بغلش میخواست زودتر پا توی این جهان بزاره👩‍🍼
حالم خیلی بد بود و منو گذاشتن روی ولیچر بردن بلوک زایمان🚶‍♀
بدون همراه بدون هیچی حتی گوشی تلفنمم نمیتونستم ببرم باهمسرم صحبت کنم ارومم‌کنه چون فقط اون حال منو میفهمید و حالمون یکی بود باهم❤️‍🩹