#پارت ۱_ زایمان زودرس

سلام به دوستان عزیزم قول داده بودم بیام تعریف کنم براتون خلاصه دوقلوهارو خوابوندم و آماده خدمت شما👩‍👧‍👦🫶

از اوایل بارداری خیلی خاطره خوبی ندارم حدودا ۴هفتم بود که خوردم توی تراس خونمون زمین و دستم شکست و نمیدونستم باردارم اصلا
خلاصه رفتم بیمارستان و دستمو گچ‌گرفتم و زیر کلی دم و دستگاه های پر اشعه رفتم که برای خانوم های باردار بشدت مضره(گر نگهدار من آن است که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد)🙂
اونجا از من پرسیدن مطمئنی خانوم باردار نیستی میخوای بری زیر دستگاه عکس برداری(از دستم)
گفتم نه مطمئنم دریغ از یذره علائم🥱
رفتم و عکس برداریم انجام شد و گچ‌گرفتم و برگشتیم خونه خلاصه گذشت و من شده بودم ۵هفته دیدم اصلا علائم پریودی ندارم و بشدت سینه هام حساس شده بود و احساس میکردم شکمم بزرگ شده🥹
رفتم توی آینه و یدونه محکم زدم به شکمم به شوهرم گفتم انقدر این چند وقته که دستم اینجوری شده بود خوردم خوابیدم چاق شدم😅 اونم گفت اره مثل اینکه شکم دراوردی
تا اینکه دیدم ۵روز از پریودیم گذشت و حالت تهوع هیچی نداشتم حتی فکرمم سمت بارداری نمیرفت همینجوری روزها میگذشت تا دیدم نزدیک دوهفتست تاخیر دارم هیچ وقت تاخیر دوهفته ای نداشتم سریع گچ دستمو رفتم باز کردم(زودتر از موعد دو به شک شده بودم) به شوهرمم گفتم یه بیبی چک بخر برام
گفت باشه ولی مطمئنم چیزی نیست استرس نگیر
گفتم باشه حالا یه تست زدن ضرر نداره که
تا زدم تست رو دیدم درجا دوتا خط خیلی پررنگ افتاد🥹 دستام میلرزید از شدت استرس ترس و حس های ناگهانی... و من دیگه شده بودم مادر یه👶 کوچولو

تصویر
۶ پاسخ

خیلی قشنگه

عزیزممم 🥺

عزیزم😍

اخی

ای جان خدا برات حفظشون کنه

ای جانم🥺🥺

سوال های مرتبط

مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت ۲_زایمان زودرس
#دوقلویی
#فرزند پروری
فردای اونروز رفتم سریع بتا دادم و بهداشت رفتم پرونده باز کردم و بهداشت ارجاع داد به سونو تا ببینیم چندهفتمه🥹
رفتم سونو و منتظر نشستم تا صدام کنن برم داخل
بالاخره نوبت منم شد
رفتم تو و دکتری که اقا بود با جدیت تمام شروع کرد به سونوگرافی کردن
همینجوری که دستگاه رو اینطرف و اونطرف میکرد پرسید دارو خوردی؟!
گفتم نه چطور چیزی شده؟! استرس اشعه هارو داشتم ترسیده بودم
گفت نه چندتا بچه میخوای!
گفتم یعنی چی چنتا😳
گفت ببین توی مانیتور دوتاست...
با خوشحالی سریع شکمم رو پاک کردم و رفتم پیش همسرم گفتم دوتان😍🥹 و شروع کردم به گریه کردن که چجوری میخوام از پسشون من بربیام چون شهر غریب و بدون کمکی دست تنهام.
کلی حمایتم کرد و ارومم کرد انقدر گریه کرده بودم به هق هق افتاده بودم🥲 نه برای نخواستنشون برای تنهایی خودم و مسیر ۹ماهه پیش روم...
خلاصه گذشت و رسیدم به ۱۳ هفته رفتم ان تی
توی ان تی همه چیز اوکی و نرمال بود ولی یجا دیدم دکتر شوک شد
گفت سرویکست شکمی درحال پایین اومدنه انگار
برو واژینال هم سونو بده مطمئن شیم بعد تصمیم گیری میکنیم چیکار کنیم.....
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت۸_ زایمان زودرس
#دوقلویی
روزها همینجوری میگذشت و خیلی دیر چون من همیشه بخاطر رژیمم گرسنه و محدود بودم اما توی سونو وزن بچها به نسبت هفته خوب بود خداروشکر نمیدونم دیگه به دیابتمم ربطی داشت یا نه ولی اول های دیابتم بود فکر کنم
تا رسیدم به ۲۷هفته و ۶روز ساعت ۸شب!.بدترین روز توی ۲۰سال عمرم
شامم رو خوردم و رفتم توی جام دراز کشیدم آروم همینجوری داشتم توی گوشیم میچرخیدم یهو حس کردم پاهام داغ شد!
فکر کردم بی اختیاری گرفتم چون یکی دوبار تجربش رو داشتم و خیلی خجالت کشیدم از همسرم🥲💔
پاشدم برم لباسم رو عوض کنم به همسرم گفتم نگاه کن ببین کیسه ابم نیست یه وقت چون حس کردم یچیزی مثل سوزن زدن ترکید توی شکمم
دیدم بی رنگ و شفافه سریع یه پد گذاشتم و یکم راه رفتم که مطمئن شم دستام میلرزید و سعی میکردم چیزایی که از خانوم ها شنیده بودم و یادگرفتم انجام بدم🚶‍♀
دیدم پدمم پر شد🙃💔 بله دیگه نشتی هم نبود کامل کیسه ابم پاره شده بود توی ۲۷ هفته و ۶روز!
میزدم توی سر خودم و خودمو لعنت و نفرین میکردم از همه چیز و همه کس بدم میومد از دیوارای خونمون از رخت خوابم از گوشی موبایلم از همه کس انگار همه تقصیر کار بودن حتی دیوارای شهر که میرفتم سمت بیمارستان💔🥲
مامان حورا سادات مامان حورا سادات ۱ سالگی
داستان باردار شدنمم قسمت بود واقعا
خیلی کوتاه بخوام تعریف کنم👇🏻

مادرشوهرم که زنده بود خیلی دوست داشت بچه ما رو ببینه
هی به ما میگفت ولی من امادگیش و نداشتم🥲میگفتم حالا وقت هست
مادرشوهرم که دوسال پیش فوت کردن شوهرم اصرارش برای بچه بیشتر شد
میگفت دیر میشه من سنم بالاس و..
اخرین بار که دیگه دعوامون شد🙈
سه بار رابطه محافظت نشده داشتیم یک بارش که قرص نخوردم پریود شدم گفتم خب خداروشکر حامله نیستم دوبار بعد مجبورش کردم قرص بخره
شوهرم انقد عصبی بود ک گف اره بخور یه وقت از من حامله نشی🫢😅
دیدم دیگه خیلی میخواد گفتم باشه بزار تابشتون اقدام کنیم که بچمون بهاری بشه(من عاشق بهارم🥹)
ولی خب با وجود خوردن قرص اورژانسی من باردار شدم و تا ۶-۷ هفته خبر نداشتم🥲ورزش میکردم اونم سنگیننن خدا فقط بچمو نگه داشت
پریودم که به تاخیر افتاد، یه حسایی داشتم
برعکس دفعات قبل نگفتم نههه نمیخوام نباشه
روز قبل اینکه بیبی چک بزنم حرم بودم
به امام رضا گفتم خودتون هرچی صلاح میدونین همون بشه
شاید قسمت بوده وقتی که برنامه میریزیم نشه😢
من روز بعدش،بعد باشگاه بیبی چک خریدم رفتم خونه زدم مثبت بود😫با استرس فقط زنگ زدم ب شوهرم گفتم اینجوری شده گفت همین الان برو ازمایش بده منم نمازمو خوندم اونم با گریه و استرس و دلشوره😅رفتم ازمایش دادم و شانس ما خورد به۱۴ -۱۵ خرداد که تعطیلی بود
گفت۱۶ ام بیا جواب و بگیر🙁
ولی خب ما مطمئن بودیم🥹
روز۱۶ ام خودم رفتم صبح زود جواب و گرفتم اومدم خونه شوهرم خواب بود،گفتم پاشو بابا شدی🙈😂همینقد بدون سوپرایز و…
اونم از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه😅دو سه شب فقط برام گل میخرید😂

شما ام داستان باردار شدنتون و تعریف کنین🥹
مامان رادوین مامان رادوین ۱ سالگی
سلام دوستان ممنون میشم اگه کسی می‌دونه راهنمایی کنه خیلی ناراحتم امروز دیدم دندون های پایین پسرم پایین لثه اش یک کوچولو سیاه شده از چی می‌تونه باشه ؟ قطره آهن لیپوزوفر میخوره و مولتی ویوا کیذر
تا ماه پیش لیپوزوفر قرمز می‌خورد الان دکترش لیپوزوفر آبی داده و چون یک مقدار کم خون بوده گفت دو قطره چکون بده یعنی از اینه؟
یا این که مولتی هم میتونه سیاه کنه من فقط سه روز مولتیش تموم شده بود از دیجی کالا سفارش دادم تا برسه دیدم که مولتی یک دونه از بهداشت گرفته بودم داشتم ففط سه روز از اون دادم من تا حالا هیچ قطره ای از بهداشت نداده بودم اصلا نمیگرفتم حتی این مال همون اوایل بود که دنیا اومده که کنار بود باز نکرده بودم حالا چکار کنم به خدا من آنقدر حساسم که با مسواک انگشتی همش تمیز میکنم دندون هاشو و این که شیرشب هم من از هفت ماهگی قطع کردم پس چرا اینطوری شده !!!!! شیشه شیر هاشو با مایع مخصوص می‌شورم حتما ابجوشی میکنم این کارارو از همون اول اول انجام دادم پس الان چی شده یعنی !!!!!!!؟ 😔😔
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱ سالگی
#پارت ۱۰_زایمان زودرس
#دوقلو
توی اتاق بودم و سعی میکردم ذکر بگم دلم از اون اشوب دربیاد و به خودم دلداری میدادم که اون ثانیه ها برام بگذره تک و تنها بودم فکر کنم حدودا نیم ساعتی بود خوابیده بودم و ان اس تی بهم وصل کرده بودند که همینجوری صدای جیغ و داد مامانهایی میومد که داشتن زایمان طبیعی میکردن و همین باعث شد من بدتر بشه حالم❤️‍🩹🥲
استرس گرفتم و زنگ تخت رو زدم سریع یه پرستار اومد پیشم و سعی کرد ارومم بکنه گفت هرچی خواستی بگو و به هیچ وجه از جات سرخود بلند نشو ۱۰ دقیقه نگذشته بود ساعت ۱۲ونیم شب بود دوباره زنگ زدم و گفتم کمکم کنید میخوام برم سرویس یکم تعجب کرد و گفت بزار معاینت کنم نترس
با ملایمت و دلسوزی معاینم کرد گفت ۱ونیم سانت! برو سرویس بیا دستگاه رو برات وصل کنم
رفتم و معذرت از همگی دیدم دستشویی ندارم و احساسش رو دارم فقط! برگشتم دوباره توی تختم و دستگاه برام وصل کرد و رفت اون خانوم
چشمامو بستم و سعی کردم بهش فکر نکنم و دیگه از جام بلندنشم زیاد...
یک ربع بعد دوباره همون احساس لعنتی اومد!
دوباره زنگ تخت رو زدم اومد چکم کرد ۴سانت!!
گفتم من درد ندارم من چیزیم نیست گفت بگیر بخواب هیچی نگو
سریع اورژانسی برانکارده فکر کنم اوردن و گذاشتن منو روی اون و بردنم اتای عمل‌کابوسی که بهش فکر نمیکردم به این زودی سراغم بیاد
پس مگه قرار نبود با داروها کنترل بشه(یادم رفت بگم سرویکسمم شده بود ۱۹ توی اخرین سونو همون شب) بردنم توی اتاق عمل و حتی همسرمم خبرنکردن رضایت امضا چیزی بگیرن یا حتی خبرش کنن شرایطم خیلی اورژانسی شده بود...