#پارت۶_زایمان زودرس
#فرزند_پروری
اون روز پدرم ایناهم از شهرستان اومده بودن و مهمونمون بودن
با یه دکتر انلاین صحبت کردم و بنابر شرایطم(سرکلاژ و استراحت) گفت نمیخواد بری بیمارستان اگه اونقدر زیاد نیست لکه بینیت
ولی خب خودم دل تو دلم نبود انقباضم نداشتم ترسیده بودم هراسون یه دست لباس دم دستی پوشیدم و رفتم توی ماشین خوابیدم(همسرم صندلی های پشت رو برام درست کرد پتو بالشت گذاشت دراز کشیدم تا بیمارستان) بیمارستانم ۴۰ دقیقه ای باهام فاصله داشت چون بیمارستانی میرفتم که برای نوزادان نارس خیلی مجهز بود و خودم میدونستم که بچهام زود بدنیا میان از اول تحت نظر همون بیمارستان بودم:))
توی راه از استرس عرق سرد کرده بودم و زنگ زدم دکترم باهاش صحبت میکردم و داشت دلداریم میداد
رسیدم بیمارستان و گفتن سریع بخواب معاینت کنیم!
اجازه نمیدادم و میگفتم سرکلاژم و اول اخر سزارین نیازی به معاینه نیست توی این هفته! ولی خب کلی اسرار کردن که ببینن بچها توی خطر نباشن و جای سرکلاژم مناسب باشه و مجبورا از سر نارضایتی توکل برخدا کردم و اجازه دادم ریسک رو بخاطر بچهاپذیرفتم
تا دیدند بلههه!! نخ سرکلاژ یکم جابجا شده🥲

تصویر
۳ پاسخ

الهی که سالم و سلامت باشن منی ک شرایط بارداری پر استرسی داشتم میفهممت خودمو میزارم جاات واقعا چقد ادم اذیت میشه ،و اینکه یسوال چطوری با دکتر مستقیم حرف میزدید تلفنی من که آرزوم بود یبار بادکترم تلفنی صحبت کنم با اینکه منم خیلی چالش داشتم تو بارداری ولی با منشی فقط درارتباط بودم

گلم اونموقع نی نی هارو آوردی خونه خیلی کوچولو بودن چطور رسیدگی کردی

وای چقدر سخت انشاالله که تنشون سلامت باشه و بچه های خوبی برات باشن🥺😍

سوال های مرتبط

مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۸_ زایمان زودرس
#دوقلویی
روزها همینجوری میگذشت و خیلی دیر چون من همیشه بخاطر رژیمم گرسنه و محدود بودم اما توی سونو وزن بچها به نسبت هفته خوب بود خداروشکر نمیدونم دیگه به دیابتمم ربطی داشت یا نه ولی اول های دیابتم بود فکر کنم
تا رسیدم به ۲۷هفته و ۶روز ساعت ۸شب!.بدترین روز توی ۲۰سال عمرم
شامم رو خوردم و رفتم توی جام دراز کشیدم آروم همینجوری داشتم توی گوشیم میچرخیدم یهو حس کردم پاهام داغ شد!
فکر کردم بی اختیاری گرفتم چون یکی دوبار تجربش رو داشتم و خیلی خجالت کشیدم از همسرم🥲💔
پاشدم برم لباسم رو عوض کنم به همسرم گفتم نگاه کن ببین کیسه ابم نیست یه وقت چون حس کردم یچیزی مثل سوزن زدن ترکید توی شکمم
دیدم بی رنگ و شفافه سریع یه پد گذاشتم و یکم راه رفتم که مطمئن شم دستام میلرزید و سعی میکردم چیزایی که از خانوم ها شنیده بودم و یادگرفتم انجام بدم🚶‍♀
دیدم پدمم پر شد🙃💔 بله دیگه نشتی هم نبود کامل کیسه ابم پاره شده بود توی ۲۷ هفته و ۶روز!
میزدم توی سر خودم و خودمو لعنت و نفرین میکردم از همه چیز و همه کس بدم میومد از دیوارای خونمون از رخت خوابم از گوشی موبایلم از همه کس انگار همه تقصیر کار بودن حتی دیوارای شهر که میرفتم سمت بیمارستان💔🥲
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۴_زایمان زودرس
#دوقلویی_#فرزند پروری
خلاصه۴هفته تمام استراحت کردم و کلی فکر و خیال توی ذهنم... دلم برای دوقلوهام لحظه به لحظه پر میزد و منتظر بودم جنسیت قطعی بشه برم خرید سیسمونی🩵🩷
رفتم تا بچهارو ببینم و یکم درد داشتم زیر شکمم خیلی توجه ای بهشون نداشتم و گفتم به یکی از ماماها من دوقلو دارم اذیتم میشه یکم رو یکی از تخت های اتاق های دیگه استراحت بکنم تا نوبتم بشه؟!
گفت باشه عزیزم برو صدات کردیم زود بیا
نوبتم شد و رفتم داخل به نظر میومد همه چیز خوبه و دکتر با دقت داشت هر قل رو چک میکرد یهویی گفت اورژانسی بستری!
انگار آب سرد ریختن رو تنم
گفتم چرا چیشده برای چی
گفت سرویکست شده ۲۴😖💔
بستری شدم تا جمعه منتظر موندم تا دکترم ییاد سرکلاژم کنه...
۳ روز بستری بودم تا دکترم اومد و سرکلاژم کرد🙃 داستان من از اینجا شروع شد دیگه
استراحت مطلق...
حمام هفته ای ۱ بار در حد ۱۰ دقیقه
ایستادن فقط در حد ۲ دقیقه سرویس بهداشتی رفتن و انواع و اقسام قرص ها برای خونرسانی شدن به جنین ها...
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت پنجم بارداری سختم🫠❤️‍🩹
رفتیم بیمارستان همسرم سری فرممو پر کرد منو سرپایی بستری کردن بعد خواستن تو خود بیمارستان سونو بگیرن که دستگاش اون موقعه نبود فک کنم…و یه ازمایش ساده چرت پرت ازم گرفتن تمام که اونم درست در نیاورده بودن…😐کلا بیمارستان منطقه ما زیاد به درد نمیخوره،
و منو تا خود صبح نگهم داشتن بعدم گفتن یکسره از اینجا برو سونو بده، از بیمارستان خسته کوفته رفتیم سونو بدیم خانم دکتری که سونو میکرد گفت حاله بچه خوبه ولی طول سرویکست کمه من جواب قطعی نمیدم برو دکتر خودت (گرگان،شهره وثوق)ببین چی میگه شاید لازم بشه سرکلاژ بشی..بعد اون سری از دکترم همون روز مادرم زنگ زد نوبت گرفت تو راه فقط دعا دعا میکردم تا نیازی نباشه که سرکلاژ بشم واقعا میترسیدم ،و وقتی دکترم سونو کرد گفت بهتره سرکلاژ بشی (منو میگی انگار اب سرد ریخته باشن روم انقد ترسیده بودم)گفت سرویکست داره کم کم میاد پایین و برا پس فرداش نوبت داد که بیام بستری بشم و پایین اومدن طول سرویکسمم احتمال میدادن که از فشار زیاد حالت تهوع باشه اخه زیاد بالا میاوردم به شکمم فشار میومد..🥲🥲🥲🥲
و اون دردای اون شبو هم که گفته بودم اینجوری در نظر گرفتن که اره درد زایمان بود سرویکست پایین بود سرکلاژ کنی دیگه نمیاد سراغت چون ازمایشاتم که خوبه فلان…😐🤦🏻‍♀️
.
.
.
.
فرزندپروری
پوشاک
شیرخشک
نوزاد
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۷_زایمان ۲۸هفته ای
#فرزند_پروری
تا صبح تحت نظر بودم و دم دمای ۶ صبح بعد از کلی چکاب و ان اس تی گفتند میتونی بری دیگه همه چیز نرماله ولی دوباره مطلق:)
از این‌کلمه متنفر بودم دیگه😅
با خودم میگفتم به ۳۰هفته هم برسونم به هفته های امن برسونم بقیش انشالله میگذره فقط منتظر بودم ۵هفته دیگه هم به خیر بگذرونم به هفته های ایمن برسم
توی همین حین دیدم یکی از دوستای گهوارم که دوقلو داره توی ۳۰ هفته زایمان کرد و یه قلشون آسمونی شد🖤
خیلی ترسیده بودم خیلی حالم بد بود تموم احساس های بد تو قلبم ریخته بودن کلی گریه میکردم تا اینکه شدم ۲۷هفته و قرار بود برم چکاب شم
رفتم و اونجا دکترم ازم ازمایش گرفت فشارم یکم بالا بود و مشخص شد که دیابت هم گرفتم از خوش شانسیم و نزدیک بود دوباره بستری بشم🫠
خلاصه رفتیم توی رژیم سخت و حذف شدنه حداقل ۹۰ درصد موادهای غذایی چون دیابت هم خطرناک بود
سخت ترین روزارو میگذروندم همش گریه میکردم گرسنم میشد فقط مجاز بودم روزانه یه کف دست نان سنگک بخورم و یه کف دست سینه مرغ و یه پیاله کاهو و میوه جات هایی که شیرین نباشن
همش هوس چیزای شیرین میکردم و محدود بودم پیرشده بودم از غصه سر شکموییم🙊😂
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۵_زایمان زودرس
#فرزند پروری
کم کم داشتم افسردگی میگرفتم و دیگه حتی نمیتونستم برم به خانوادم سر بزنم💔
و قراد بود چندین ماه دیگه دراز کشیده باشم و برای یه خانم خونه دار قطعا این حرف خیلی سخته
چطوری باید توقع میکردم از همسرم همه کار برام انجام بده پس کارش چی میشد زندگیمون چی میشد؟!
خلاصه روزا همسرم سرکار میرفت و عصرها هم میومد خونه و داخل خونه کار میکرد بشور بساب بپز و رسیدگی به کارهای من
منم بشدت روحیم حساس شده بود به هرچیزی ایراد میگرفتم گریه میکردم دعوا میکردم‌اگه جایی لکه میدیدم عیب و ایراد میگرفتم انگار دلم برای همه کارهای روزمرم تنگ شده بود💔 خیلی تنگ...
گذشت تا رسیدم به ۲۵هفته
بیشتر خرید هامو دیگه کرده بودم انلاین
دیگه از استراحت مطلق در اومده بودم و استراحت نسبی شده بودم اما باز خیلی مراقب بودم و کاری نمیکردم اما توی دلم حسرت شده بود یبار برم سیسمونی فروشی حتی یه دست لباس بتونم بخرم و زود برگردم خونه یچیزی حضوریم خریده باشم اخه هیچی از بارداریم جز درد و غصه نفهمیدم:)
با کلی خواهش همسرم قبولم کرد ببره منو سیسمونی فروشی و زود برگردیم با کلی شرط و شروط چون نگران حالم بود
رفتیم و در حد نیم ساعت سرپا بودم و کلی خرید کردیم برگشتیم من شده بودم شادترین مادر جهان تموم دردام رو فراموش کرده بودم😍 خیلی خوشحال و شاد پیش میرفتیم تا اینکه لکه بینیم شروع شد توی ۱ روز ۳ بار
این یکم ته دلم رو خالی کرد چون هفته مناسبی نبود برای لک دیدن
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۱۳_زایمان زودرس
#فرزند_پروری
همش منتظر بودم کسی بهم زنگ بزنه خبری بده به همسرم گفتم برو ازشون عکس بگیر بیار نشونم بده
میگفت اجازه نمیدن خیلی کوچیکن و براشون خوب نیست اشعه گوشی
و من همش فکرای عجیب غریب سرم میزد ترسیده بودم تا بالاخره ۸ساعتم گذشت و همراهم میگفت نمیخواد بری دیدن بچها بمون بهترشی بعد میری
خودش تجربه زایمان ۲۹هفته ای داشت بچشم مونده اما خب میخواست من دلم نلرزه
کسی نمیتونست جلوداره منه مادر باشه رفتم توی راهرو و یواش قدم میزدم تا بتونم زودتر برم پیش بچهام و وانمود میکردم حالم خیلی خوبه🥲❤️‍🩹
از nicu زنگ زدن و گفتن خانم فلانی شیر بدوش با دستگاه برای دوقلوهات شیر بیار ذخیره کنیم(فعلا خیلی کوچیک بودن نمیتونستن بخورن) منم نیم ساعت زیردستگاه موندن با هر بدبختی ای بود ۱۰سیسی شیر دوشیدم و دادم همسرم اسم نوشت برد بده nicu منم سریع رفتم لباس هام رو تعویض کردم تر تمیز باشم و گان پوشیدم رفتم طبقه بالا دیدن فسقلیام🥹
وای خدای من اینا بچهای منن💔
یه کف دست بودن انگار با وزن ۱۲۲۰ و ۱۲۶۰
پسرم هنوز شبیه جنین بود مادرش بمیره🥹
دخترم یکمی بهتر بود پر از مووو بودند انگار عروسکن نصف بند انگشت دستم کمتر بزور توی انگشتشون جامیشد و میترسیدم زیاد دست بزنم دستاشون بشکنه دور ازجون انقدر کوچولو و ضعیف بودن😢
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۴_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
دیگه داشتم ترخیص می شدم و مجبور بودم بچه هام رو توی بیمارستان بذارم و برم و این حس برای مادر یه حس خیلی بده ولی خب چاره ای نبود بچه ها رو بیمارستان گذاشتم و رفتم خونه از این به بعد داستان من خیلی سختتر می شد یک مادر تازه زایمان کرده با شکم پاره قرار بود از این به بعد هر روز کلی شیر بدوشه و بده که همسرش ببره بیمارستان برای بچه هاش
چجوری قرار بود بدون مک زدن یه بچه بتونم شیر بدوشم ولی سعی می کردم که مرتب این کار رو انجام بدم با استفاده از شیر دوش شبانه روز بیدار می شدم و هر دو ساعت شیر می دوشیدم تا یک هفته گذشت
خیلی امیدوارتر شده بودم به زنده موندن بچه هام ولی هر روز دکترا ناامیدمون میکردن و میگفتن بچه های به این زودی معلوم نیست بمونن یا نه و شاید بمونن و هزاران مشکلات دیگه براشون پیش بیاد اصلا به ما حس خوبی نمی دادن ولی من اعتقاد داشتم بچه هام خوب میشن و میارمشون خونه
صبح روز بعد روز سوم زایمانم زنگ زدمnicu و معجزه دوم خدا رو با چشم دیدیم بچهای من بدون اکسیژن دیگه نفس میکشیدند(اکثر بچهایی که انقدر زود بدنیا میان حتی ممکنه تا ماه ها وابسته به اکسیژن باشند)
و گفتن شرایطشون بهتر بشه از بخش پرخطر میبریم nicu2
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۰_زایمان زودرس
#دوقلو
توی اتاق بودم و سعی میکردم ذکر بگم دلم از اون اشوب دربیاد و به خودم دلداری میدادم که اون ثانیه ها برام بگذره تک و تنها بودم فکر کنم حدودا نیم ساعتی بود خوابیده بودم و ان اس تی بهم وصل کرده بودند که همینجوری صدای جیغ و داد مامانهایی میومد که داشتن زایمان طبیعی میکردن و همین باعث شد من بدتر بشه حالم❤️‍🩹🥲
استرس گرفتم و زنگ تخت رو زدم سریع یه پرستار اومد پیشم و سعی کرد ارومم بکنه گفت هرچی خواستی بگو و به هیچ وجه از جات سرخود بلند نشو ۱۰ دقیقه نگذشته بود ساعت ۱۲ونیم شب بود دوباره زنگ زدم و گفتم کمکم کنید میخوام برم سرویس یکم تعجب کرد و گفت بزار معاینت کنم نترس
با ملایمت و دلسوزی معاینم کرد گفت ۱ونیم سانت! برو سرویس بیا دستگاه رو برات وصل کنم
رفتم و معذرت از همگی دیدم دستشویی ندارم و احساسش رو دارم فقط! برگشتم دوباره توی تختم و دستگاه برام وصل کرد و رفت اون خانوم
چشمامو بستم و سعی کردم بهش فکر نکنم و دیگه از جام بلندنشم زیاد...
یک ربع بعد دوباره همون احساس لعنتی اومد!
دوباره زنگ تخت رو زدم اومد چکم کرد ۴سانت!!
گفتم من درد ندارم من چیزیم نیست گفت بگیر بخواب هیچی نگو
سریع اورژانسی برانکارده فکر کنم اوردن و گذاشتن منو روی اون و بردنم اتای عمل‌کابوسی که بهش فکر نمیکردم به این زودی سراغم بیاد
پس مگه قرار نبود با داروها کنترل بشه(یادم رفت بگم سرویکسمم شده بود ۱۹ توی اخرین سونو همون شب) بردنم توی اتاق عمل و حتی همسرمم خبرنکردن رضایت امضا چیزی بگیرن یا حتی خبرش کنن شرایطم خیلی اورژانسی شده بود...
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت۱۶_ زایمان زودرس
#فرزند_پروری
کم کم توی این تمرینات فک و دهان متوجه شدم که پسرم رفلاکس داره هروقت زیر سینه میزاشتیمش با کمک گفتار درمان بزور دوتا مک میزد و دوبرابر اون بالا میاورد چون همیشه گاواژ داشتند متوجه نشدیم تا ۱ ماهگیش
دخترم بهتر بود توی هفته ۳۲ به شکم راحت شیر مادر میخورد و من عاشقانه بهش نگاه میکردم خیلی حس خوبی بود شیر من چندین برابر میشد وقتی بچها میخوردن و تموم لباسام خیس میشد🫠
صبح روز بعد با دکتر صحبت کردم و از دخترم بهش گفتم که فکش اذیت نمیشه و راحت تر میتونه شیربخوره دکتر خیلی تشویق کرد و گفت ادامه دار باشه همین روزها ترخیصه😍 بهترین خبر برای یه مادر
ولی من دلم طاقت نمیاورد یکی رو ببرم و یکی رو نه! به دکتر گفتم میخوام باهم ترخیصشون کنم گفت نمیشه اگه الکی بخوان بیمارستان بمونن ممکنه خدایی نکرده ویروس بدی بگیرن زمستون بود و پر از ویروس
خیالم از بابت بچها و پرستارشون راحت بود و قرارشد من یه چندساعتی برگردم خونه استراحت کنم و دوباره برگردم بیمارستان
که دیگه زنگ زدمnicu گفتن استراحت کن فردا بیا شیرم که دارند
اون شبو خونه موندم و فرداش رفتم بیمارستان روز ۳۷ام
دکتر گفت برو کارای ترخیص رو انجام بده!
گفتم چرا انقدر یهویی ما که کاری نکردیم کاش دیروز میگفتین به همسرم میگفتم منو رسوند و رفت سرکار و باید برای دختر کوچولو دنبال لباس۳صفر میگشتیم🥲
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۱_زایمان زودرس
#زایمان ۲۸هفته ای
#فرزند_پروری
میلرزیدم و اشک میریختم التماسشون میکردم عملم نکنن و کادر اتاق عمل چون از ساعت خوابشون زده بودن خیلی حوصله نداشتند و خیلی خوش رفتار نبودند و من فقط منتظر یه حامی یه جمله یه حرف بودم که منو امیدوار به بودن بچهام کنارم بکنه❤️‍🩹

میخواستن اسپاینالم بکنن و نمیزاشتم گریه میکردم توروخدا بزارین حداقل همسرم رو ببینم اون نیستش رفته بود پایین و داشت تلفنی با جدش آقا امام رضا صحبت میکرد😔 اومد بالا و با صدای لرزون از پشت در اتاق عمل گفت من پشت درم بزار کارشونو بکنن و من گریه میکردم بزور چندنفری نگهم داشتن اتاق عمل پر شده بود همه استرس داشتن لحظات پراسترسی بود معلوم نبود چی میخواست بشه💔
بالاخره اسپاینال شدم و دستامو بستن پارچه سبز رو کشیدن جلوم و برای تمومی چشم انتظارها دعا کردم برای همه خانوم های باردار که سر وقت زایمان کنند و از اخر برای بچهای بی گناه خودم🥲 برش رو زدند و متوجه صداها بودم پرستارها پچ پچ میکردند و سریع صدا میکردند اینو بیار اونو بیار دستگاهارو اوردین؟ پتو ها چی دستگاه اکسیژن و....
یکی از بچهارو بالاخره بیرون کشیدن بله پسرنازم با صدای گریه های قشنگش صدای معجزه وارش که هیچکس باور نمیکرد بچه۲۸هفته ای قدرت گریه داشته باشه پا به دنیا گذاشت🧿 سریع تمیزش کردن و بدون اینکه من ببینم بردنش داخل انکیباتور و به اکسیژن وصلش کردند اخه پسرکوچولوی عجولم خیلی زود بدنیا اومدو هنوز نمیتونست خودش تنفس بکنه🥹
خلاصه کارای پسرکوچولو توی ۴دقیقه انجام شد و دختر قشنگمم دراوردن اما بدون هیچ صدایی❤️‍🩹
و دیدنشون توی اتاق عمل مثل بقیه مامانا حسرت شد به دل من...
مامان 🩷twin🩵 مامان 🩷twin🩵 ۱۵ ماهگی
#پارت ۱۲_ زایمان زودرس
#فرزند پروری
اشک میریختم و دختر کوچولومم اکسیژن وصل کردن بهش و بردن ان ای سیو و من جرئت حتی پرسیدن سوالی نداشتم از دکتر چون قفل شده بودم ولی دکتر بهم میگفت خوبن ها خوبن خداروشکر بچهات غصه نخوری ها تا اینکه بخیمم انجام شد رفتم توی ریکاوری میگن فکر کنم حتی اسم هاشون روهم درست متوجه نشدم😅
رفتم اونجا و برام یه چیز گرمایشی گذاشتن یکم لرزش بدنم کمتر شد و فقط به بچهام بکر میکردم میخواستم با همون وضعم برم ان ای سیو که اجازه نمیدادن💔
بعد نیم ساعت بردنم داخل بخش و همراهم اومد و کلی کمکم کرد و گفتن باید ۸ساعت بگذره بعد میتونی بری پیش بچهات
خیلی درد داشتم و یکسره ناله میکردم
پرستارها ۳ تا ۳ تا شیاف برام میزاشتن و انگار بی فایده بودن اروم نمیگرفتم
تا تایم ملاقات شد و تونستم خانوادم رو ببینم یه دل سیر گریه کردم و اشک ریختم همسرم اومد و برام گل گرفته بود و راجب بچها صحبت میکردیم معلوم بود حال خوبی نداره و بخاطر من داره سعی میکنه خوب خودش رو جلوه بده
هنوز ۸ساعت کامل نگذشته بود و من بی تاب بچهام بودم دور و بریام همه تخت ها پر بود از مادرها و بچهاشون و من با حسرت و شوق نگاهشون میکردم و عجیب غریب از من سوال میکردن ولی من حالم بد بود و نمیخواستم با کسی هم کلام باشم خیلی:)
خلاصه همراهمم منو بسته بود به نسکافه تا اثر بی حسی زودتر از بدنم بره و کلی چیزای مقوی بزور بهم میداد😅🤦‍♀
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت ششم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
یه شب قبل اینکه بستری بشم تا خود صبح نتونستم از استرس ترس فرداش بخوابم اینم بگم من به شدت ادم استرسیم به همه چیز بیش از حد فکر میکنم…هرکاری کردم این رفتارمو نتونستم کنار بزارم کلا🥲
هرجوری شد با خودم کلنجار رفتم که اره نترس چیزی نیست به سختی مادر شدن می ارزه اخرش قشنگه به خودم با این حرفا امید میدادم موقعه ای که رفتم بیمارستان(فلسفی)نزدیک ۶ساعت تو زایشگاه رو صندلی سرد خوابیدم نه تختی بهم دادن نه چیزی اصلا یخ زدم همش میگفتن دکترت الاناست که میاد از ۷/۳۰صبح که نشستم تا اخر یکو نیم اینا دکترم اومد
یعنی من تو محیط اونجا مردم زنده شدم از جیغ داد مامانا موقعه زایمان استرسیم که خودم داشتمو فضای سرد اونجام که بدتر میکرد منم بدونه لباس ،لباس بیمارستان تنم بودا ولی کلا بود نبودش زیاد فرقی نداره😂اخر بعد چند ساعت بردنم سرکلاژم کردن وقتی به هوش اومدم زیاد درد نداشتم بر خلاف تصوری که داشتم.
یادمه یه روز بستریم کردن فرداشم عید قربانمون بود مادرم زحمت کشید پیشم موند🥹پدرم خودش تنهایی گوسفندو قربونی کرد ولی قبلش صبحش زنگ زد از مادرم رضایت خواست و قربونی کردن…بین ترکمنا سنته قربونی کردن اینا👌🏻
از اینا که بگذریم روز مرخص شدن من رسید بعد مرخص شدنم تصمیم گرفتم یه چند روز خونه مادرم بمونم تا ازم مراقبت کنه اخه دکتر گفته بود باید استراحت کنم با وجودی که مادرم شاغل ولی انقدر برام زحمت کشید که نگم واقعا خسته میشد میفهمیدم ولی یه بارم به روش نیاورد🙂❤️
.
.
.
.
فرزندپروری
شیرخشک
نوزاد
پوشک
مامان نرگس🐥حاج‌علی🐣 مامان نرگس🐥حاج‌علی🐣 ۱ سالگی
مامانا یه مشورت
من سر زایمان اولم رفتم یه بیمارستان دولتی...چرا؟ چون ماما همراهم که آشنامونه اونجا سرپرستار‌ بود و میگفت میتونه بیمارستانای‌ دیگه هم بیاد اما دستش مثل اینجا باز نیست، درحدی که شما فکر کنین بچمو‌ خودش گرفت! یا حتی وقتی رفتم برای بستری، بعد از اون معاینه اول که مشخص شد ۴ سانتم، دیگه هیییچکسی‌ معاینه‌ام نکرد...تا خودش راه افتاد و اومد یه نیم ساعتی طول کشید، تو اون تایم زنگ زده بود بهترین مامایی که تو بیمارستان بود گفته بود خودت برو بالای سرش براش سرم بزن تا من بیام، به کس دیگه ای نسپاریش و فلان...خلاصه که پادشاهی کردم انگار😬😁
حالا برای زایمان دومم، یه کیست واژن گرفتم🤦🏻‍♀️ و اینکه با دکترم صحبت کردم گفت میام برات بخیه زیبایی میزنم، اما دکترم این بیمارستان نمیاد...یعنی نه که نیاد ها، اتفاقا دکتر همین بیمارستانه‌، اما اگر شانسم‌ بگیره و شبفتش‌ باشه هست، وگرنه در کل برای قرارداد این بیمارستان قرارداد نمی‌بنده...
حالا موندم چیکار کنم...برم بیمارستان دیگه ای، که دکترم بیاد بالا سرم اما ماماهمراهم‌ خیلی دستش باز نباشه، یا برم همین دولتی به خاطر مامام‌ و هر دکتری که شیفتش بود بهش بگم کیستمو‌‌ برداره و بخیه زیبایی بزنه؟!
از نظر مالی اصلا فرقی نداره برام....
مامان مهدیار مامان مهدیار ۱۵ ماهگی
❌ادامه ی تاپیک زایمانم...
ظاهرا قرار نبود و نیست که دردام ازم دور شه😢
من قبل از زایمان ی ادم صحیح و سالم بودم اما بلافاصله بعد از زایمان سه تا از دیسک های کمرم بیرون زد، تنگی کانال نخاع گردن گرفتم و بدتر از همه نرمی مفصل گرفتم😣
تا یک ماه چهار دست و پا توی خونه راه میرفتم، دستگیره ی در رو نمیتونستم پایین بدم از بس ناتوان شده بودم. با اینکه بهترین مکمل ها و مواد غذایی رو شوهرم برام تهیه میکرد اما این اتفاقات برام افتاد.
تا چند ماه درگیر فیزیوتراپی و دکتر بودم، چهار تا دکتر عوض کردم تا یکم وضعیتم بهتر بشه. هفته ای دو بار مبرم استخر أب درمانی.

از روز سوم زایمانم فهمیدم که مهدیار زردی داره و باید بیمارستان بستری شه، اتاق مامانا توی بیمارستان طبقه ی بالا بود و اتاق بستری بچه ها طبقه ی پایین، آسانسور هم خراب بود. منی که تازه زایمان کردم و با این وضعیت هر یک ساعت یک ساعت این 20 تا پله رو هی میرفتم بالا هی میرفتم پایین به پسرم سر میزدم به مدت دو روز. 😭🥲
یعنی فقط خدا رو شکر میکنم که افسردگی بعد از زایمان نگرفتم😞
تا دو ماه نمیتونستم تنهایی پسرمو از جاش بلند کنم و به کاراش برسم، خونه ی مادرم بودیم، خدا خیرش بده مادرم و شوهرم یکسره کمک میکردن 🥲💚

وضعیت فعلی: هنوز نرمی مفصل دارم کمتر شده اما کامل نه. دیسک هم که بیرون بزنه خوب بشو نیست...