در اینکه داستان این فیلم مسخره س که شکی نیس کلا کاری ندارم🤔
ولی به نظر من اصلا درست نیس که ادم ضعف های زندگیشو
اینکه مامان خوبی نداشتم بابام بد بود بابات اینطوریه عمو باهامون این کارو کرد داداشم اینجوری شد من نمیخوام مث اونا زندگی کنیم😭...به بچه هامون بگیم
نظر شخصی منه من دلم نمیخواد هیچوقت بچه م از اینکه این موضوعات باعث شکستای من شده باخبر بشه🥺
چون بچه م نمیتونه اتفاقای قبلو برامون درست کنه ،فقط میره تو فکر که این بد....اون بد...😑
یه ضعف تو وجودش اتفاق میوفته 😓
همش ازشون میترسه😥
یا همش از اون اتفاقا میترسه
مثلا بگیم بابام منو میزد.چه هم هر وقت بابامو ببینه یا همون اول میترسه یا با یه داد که اصلا هم قصد دعوا نبود یا بچه منم نبود خودشو میکشه کنار که مامانم میگفت میزدش شاید منم بزنه.😢
این لرزشایی که تو قلب بچه ها ایجاد میشه خییییلی خطرناکه😢
.
.
من اگاهی خییییلی زیادی برای تربیت بچه م ندارم ولی میتونیم عبرت بگیریم از خودمون که چه چیزهایی باعث شد خودمونم تو بچگی یه ترسایی ندونسته از سمت پدر مادرامون بهمون منتقل بشه🙁
و سالها تا الان اون ترسا اون اتفاقای بد یا اون بی اعتمادیایی که نسبت به اطرافیان داشتیم که هیچوقت هم بهمون لطمه نزد ولی فقط تو سرمون بود چون یه بزرگتر بهمون از ضعفاش گفته بود 😢

تصویر
۹ پاسخ

این صحنه از فیلم به ما یادآوری می‌کنه که صداقت در خانواده چقدر می‌تونه دو لبه باشه: از یک طرف ایجاد اعتماد و فهم مشترک، از طرف دیگه ممکنه فضای روانی کودک رو سنگین کنه.

موافقم

💙💙💙

زن و شوهر رفتن دنبال عشق بازیشون ..بچه ام مونده این وسط

چه فیلمیه؟ موضوعش همین بود که گفتی؟

این روایت در عین تلخی، می‌خواهد بگوید تجربیات تلخ والدین—اگر به درستی منتقل شود—می‌تواند الگویی برای آگاهی و مراقبت در نسل بعد باشد؛ مشروط بر اینکه کودک را «محک فشار» قرار ندهد، بلکه مثل «چراغ راه» در اختیارش بگذارد.

افرین خیلی قشنگ گفتی حتما منم اینکارو میکنم.حتی اگه بدترین خانواده رو هم داشتیم نباید بگیم..

حق🤌🏻

از فیلم ترکیه ایا بدتره چقد بد که همه چیو عادی کردن تو ابن فیلم

سوال های مرتبط

مامان 👶🏻آرسام مامان 👶🏻آرسام ۱۶ ماهگی
چند روز پیش رفتیم مهمونی
ی خانمی که ایشون هم بچه کوچیک داشت تو اون مهمونی بود و هیچ آشنایی هم با همدیگه نداشتیم
وقتی وارد شدم با همه سلام و احوالپرسی کردم چه آشنا و غریبه و ی گوشه نشستم
کاری به نگاه های این خانم ندارم که خیره و بد نگاه میکرد (به این نیت کردم که فرم نگاه کردنش اینطوریه و قصد و غرضی نداره)
اما بچه اش مدام میومد پستونک از دهن آرسام میکشید و آرسام نق میزد و طوری شده بود که تا اون دختر بچه نزدیک می شد آرسام حالت حمله میگرفت که موهاشو بکشه 🫠🫠🫠
و من این وسط همش مراقب باید می‌بودم که به هم آسیب نزنن
اون خانم هم هیچ کاری با بچه اش نداشت فقط همونطوری چپ چپ منو زیر نظر داشت 🙄
من آرسام رو دادم بغل خواهرم گفتم برم براش شیشه آبش رو بیارم وقتی برگشتم دیدم پستونک آرسام تو دهن اون بچه هست و داره همینطور میجوه
آرسام هم داره نگاهش می‌کنه
خواهرم هم متوجه نشده چون همش این دختر بچه جلوی آرسام بود و بالاخره موفق شده بود پستونک رو از دهنش در بیاره و بزاره دهن خودش
اینقدر حرصم گرفت از بی خیالی اون مادر
مامان پسر مامان مامان پسر مامان ۱ سالگی
دیشب یه تاپیک گذاشتم در مورد یه روش تربیتی که خیلی جاها خونده بودم درسته و در مورد بچه منم جواب داده بود،اما گفته بودم از انجامش حس بدی دارم و حالم با اون روش خوب نبود
جوری شما مامان ها به من پریدین که بمیرم برای اون بچه ،چطور دلت اومد و هزار جور حرف،انگار من مادر این بچه نیستم،وقتی اومدم میگم که ازین روش حس خوبی نداشتم به جای اینکه به من بپرین و حمله کنین،میتونستین ارومم کنین
من دیشب بعد خوندن پیام هاتون به حدی گریه کردم و جوری خودم و مقصر دونستم و تا صبح کنار بچه م خوابیدم و حس گناهی که داشتم،داشت منو خفه میکرد
خواستم بگم کاش به جای قضاوت سریع قبلش یکم فکر کنیم
من عاشق بچه مم و حاضر نیستم یه خار تو دستش بره
بعد کلی ادم اومدن به من گفتن بمیرم برای اون بچه
میدونین این کلمات چه اسیبی به مادر میزنه؟
جالبتر اینه که خیلی قبلترش یه مادری گفته بود اینقد خسته شدم که گاهی بچه م و میزنم و خیلی ها براش نوشته بودن طبیعیه،اروم باش،ادم گاهی کم میاره
چطوری کتک زدن بچه اینقد طبیعیه ولی منی که بچه م و فقط ۳۰ ثانیه تو اتاق خودش که پر از اسباب بازیه و برق هم روشنه تنها گذاشتم،من شدم مادر بده؟
خواستم بگم همیشه قبل حرفامون یکم فکر کنیم،هیچوقت اینقد سریع قضاوت نکنیم
مامان مهراب مامان مهراب ۲ سالگی
ادامه تاپیک قبل
لپ بچه رو میکشه یا پای بچه رو نیشگون میگیره مثلا فکر میکنن خیلی کار بامزه ای انجام میدن
مثلا الان میام میخورمتا یا فلان کارو میکنم و بچه با این حرف ها می‌ترسه اذیت میشه و به شدت روی بچه تاثیر منفی داره(فکر کنید تو بچگی های خودتون چند نفر این کارهارو باهاتون میکردن و چقدر شماها اذیت می‌شدید.)
پس حواسمون به ارتباط بچه با دیگران باشه و نداریم هر حرفی بهش بزنن
یکی دیگر از عامل هایی که میتونه باعث بدرفتاری بچه ها بشه اخیرا اتفاقی در زندگیشون افتاده باشه و اون اتفاق به کودک تنش وارد کرده و باعث ایجاد یه سری مشکلات شده باشد
مثلا یه بچه ای بوده که خانوادش بعد مسافرت وارد خونه میشن و میبینن خونه رو آب برداشته و این بچه از ترس لکنت پیدا کرده
پس اگر بچه ای خوب بوده و یکدفعه اینطوری شده باشه باید ببینیم اتفاقی افتاده که بچه بهش تنش وارد شده
مثلا مرغ یا جوجه داشته باشید و مرگ اون باعث بشه حالش بد بشه
مثلا مادربزرگش پیش شما زندگی می‌کرده و الان نیست
یا مثلا میخواد بره مهد و بهش فشار زیادی اومده پس مهمه که ما شرایط زندگی کودک رو هم بررسی کنیم و ببینیم اخیرا چه اتفاقی برایش افتاده و حالا اگر هیچ کدام ازین ها نبود اونموقع باید با یه روانشناس کودک صحبت کنید
مامان فسقلی جون🧒💜 مامان فسقلی جون🧒💜 ۲ سالگی
سه،چهارروز پیش من و پیثری خونه ی مامانم اینا بودیم. داداشم و پیثریش هم بودن. بچه داداشم خیلی واقعا سن بدی رو میگذرونع، مامان باباشم به هیچکدوم از اصول روانشناسی اعتقاد ندارن و تازه بچه دومم اومده و اصلا این بزرگه نابوده. بچه داداشم سر یه توپ بچه منو زد من اندکی دعواش کردم که دیگه نمیزنیا بچه ها رو نبابد زد و اگه تکرار بشه دیگه باهات بازی نمیکنم. امشب داداشم کشوندم کنار که خیلی ناراحت شدم بچمو دعوا کردی. گفتم ببین بچه من یکسالشه بچه تو ۵سالش. اون متوجه میشه و باید دعوا یا تنبیهی باشه ( تنبیه بدنی نه ها😐) که متوجه کار بدش بشه وگرنه یاد میگیره و همش میزنه. بچه منم اگه بعد از دوسال ونیم بچه کوچیک تو رو زد تو دعواش کن. قبلش من باید حواسم باشه چون قشنگ متوجه میشه ولی نمیتونه دفاع کنه. گفتم خواهربرادریمونم خاطر بچه ها اسیب نبینه، بچه تو بچمو زد دعواش میکنم بچه منم بچتو بعد دوسال و نیم زد دعواش کن. که بفهمن کارشون اشتباهه. الان نمیدونم کارم و حرفام درست بوده یا نه😐✌🏼
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۵ ماهگی
مامانا یه درد ودلی میخوام باهاتون کنم من جفت بچه کوچیک زبون نفهم دارم امروز بعد عمری بالاخره قسمت شدم برم حموم بچه بزرگمم ببرم .به مامانم زنگ زدم اون کوچیکه رو میارم جات گفته نه خودم میام.آخه مامانم هر وقت میاد خونمون همش میگه زود باش کاراتو بکن که میخوام برم فلان کارو بکنم آی این کارو انجام بدم اون کارو انجام بدم امروزم که اومده خونمون همون اول میگه سریع برو حموم که داداشت میخواد بیاد خونمون گفتم پس کوچیکه رو ببر خونت با خیال راحت به کارای خودت هم برس گفت نه همینجا نگه میدارم .رفتم حموم صداش کردم بیا بچه رو ببر شستمش اومده حوله رو فقط نمادین دور بچه پیچونده میگم مادر باز کن حوله شو قشنگ سرشو وبدنشو بپوش سرما نخوره میگه خوبه همینجوری باز همینجوری خیس با یه حوله اومدم که چرا دخترم گریه میکنه میبینم مامانم در خونه باز بچه رو جلو در داره خشک میکنه اون وقت لباسشم از پاهاش میکشه بالا هر چی زور میزنه به بالاتنش نمیرسه دخترمم همینجوری گریه میکنه.اول از همه هم روسری بچه رو سرش کرده.میگم مامان تو که انگار تا حالا بچه بزرگ نکردی.باز میگه برو واسه بچه شیشه درست کن میگم خب از اون موقع اون بچه خوابه واسش شیشه درست میکردی من الان خیسم سرما میخورم برم دنبال کارا اون میگه تو منت کارای نکرده تو سر من داری خودت اول باید درست میکردی بعد میرفتی میگم تو که اون قدر عجله داشتی اصلا فرصت دادی که واسش شیشه بخوام درست کنم؟!تازه از دستم عصبانی هم شد به نظرتون من مقصرم یا مامانم 😟همیشه سر اینکه نمیدونه واسه بچه باید چه کارایی کنه حرص میخورم همیشه هم‌کاراشو با غرغر انجام میده
مامان جوجه مامان جوجه ۱ سالگی
بچه هااا بچه هاااا بیاین یه خاطره یادم اومد 🤣🤣🤣🤣🔞






از دوران نامزدیم ۸ ماهیی گزشته بود من اصلا به هیچ عنوان شب خونه مادرشوهرم نمیموند چون از بس گریه میکردم که پدرشوهرم میگفت سرمونو برد ببرش 😒 تاپیک قبل گفتم سنمو
خلاصه یه روز خواهر شوهر بزرگم اومده بود پسر بزرگ ۴سال تفاوت سنی باهام داره من ۱۱بودم اون ۸ سالش یادمه که شوهرم اون شب دقیقا مثل این بچه کوچولها وه باج میدن گفت اگه شب واستی میریم برات کلی خوراکی میخرم منم که قیاقم😍😍😍😍گفتم باشه خلاصه رفته بوود کلی چیپسو پوفکو لواشک خریده ازکجا بچه خواهرشوهرم دیده بود یکی داده بود به اون واای منم دیدم حیاطشون بزرگ سر دنبال اون میکردم که اینارو واسه من خریده نه تو من گریه که مال منه اون گریه که نمیدم یعنی خانواده همسرم اومده بودن فقط نگاه ما میکردن طفلی شوهرم که کلا از من نا امید شده بود میگه سختی ها کشیدم تا تو بزرگ شی🤣






بچه بچه بچه بچه یچه بچه
پوشک پوشک پوشک پشوگ

کولیو شیر خشک
مامان 👶🏻آراد🫀 مامان 👶🏻آراد🫀 ۲ سالگی
چنتا حقیقت شوکه کننده در مورد بچه دار شدن که کسی قبلش بهتون نمیگه!

_اول اینکه بدن زن به شدت تغییر میکنه و ممکنه هرگز به شکل قبل از بارداری برنگرده
آسیب های زیادی تو دوران بارداری و پسا بارداری به بدن زن وارد میشه که افتادگی رحم و مثانه،کم خونی،فشار خون،کمر درد،سر درد فقط یه بخش کوچیک از اونه...

_دوم اینکه حریم خصوصی تقریبا بی معنی میشه!
دسشویی رفتن و حمام کردن مثل یه تفریح لوکس به حساب میاد و خلوت با همسرت جزو آرزوها میشه بعضی وقتا🫠


_سوماینکه همه چی اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره!
فکر می‌کنیم با آموزش و تربیت درست و مطالعه و وقت گذاشتن میتونیم بچه رو اونجوری که خودمون میخوایم بار بیاریم ولی زهی خیال باطل!
بچه ها هر چقدر هم کوچیک شخصیت خودشون رو دارن و قرار نیست اونجوری بشن که ما میخوایم


_چهارم اینکه به زندگی اجتماعی و فعالیت های مادر ضربه وارد میشه!
طبیعتا بعد از مادرشدن از شغل و فعالیت های روزانه ت باید فاصله بگیری
حتی در بعضی موارد چون نمیتونی بینشون تعادل ایجاد کنی مجبور میشی شغلت رو رها کنی

_و پنجم اینکه تصمیمات و تفکراتت با قبل از بچه دار شدن متفاوت میشه!
وجود یه بچه کوچولو تو خونه تو وهمسرت رو وادار میکنه تمام تصمیماتتون رو بر اساس اون بگیرین و برای اون فکر کنین و برنامه بریزین و مسؤلیت پذیر تر بشین.



اما به نظر من با همه این اتفاقات و اتفاقات دیگه ای که غیر از اینا تو زندگی ما بعد از بچه دار شدن میوفته
وجود اون بچه فسقلی با اونهمه مسئولیتی که همراهش میاد بهترین و ارزشمند ترین چیزیه که یه زن میتونه در طول زندگیش تجربه ش کنه

من عاشق مادر بودنم هستم و از لحظه لحظه ش لذت میبرم


شما چطور؟
مامان مهراب مامان مهراب ۲ سالگی
خب چند تا راهکار میگیم ولی قبلش تو دو یا سه سالگي بچه رو یا بفرستیم مهد یا اینکه بگیم بچه ای بیاد خونتون یا شما برید خونشون که کمتر وابسته ی شما باشه تو بازی کردن.
حالا برای اینکه بچه ها تنها بازی کنن:
پارچه های مختلف دکمه ها و چسب و قیچی و حالا کنار این ها وسایل بازیافت مثل انواع بطری ها و ظرف های پلاستیکی و...
چجوری بچه ها را آماده کنیم تنها بازی کنن؟
مثلا بچه ای که تا حالا تنها بازی نکرده بگیم برو یک ساعت بشین و خودت برای خودت بازی کن یا بسه دیگه چقدر به من میچسبی
این باعث بدتر شدن میشه و نتیجه عکس داره و بیشتر وابسته شما میشه
مثلا کتاب میارید جلو خودتون که دارید کتاب میخونید ولی حواستون به بچتونه بگید من کتاب خودم رو میخونم توام با کتاب خودت بازی کن و همچنین بازی باشه که بتونه تنهایی انجام و نیاز به ما نداشته باشه یا مثلا دارید غذا درست میکنید یه وسیله بازی یه ظرفی چیزی بزارید جلوش اول خودتون یکم باهاش بازی کنید مثلا صدا درست کنید انواع ظرف ها و انواع صداها درست بشه و وقتی خوشش اومد دوست داره ازتون بگیره و اون انجام بده
از یک دقیقه شروع کنید بگید این یک دقیقه من غذا درست میکنم یا مطالعه میکنم و تو بازی کن پ کم کم این زمان رو بیشتر کنیم و بچه ها یاد می‌گیرند این زمان رو مادر یا پدر برای خودش میخواد وقت بزاره و اون هم یاد میگیره خودش رو سرگرم کنه.
اگر خیلی برای بچه بازی بخرید و فرصت ساخت و ساز و کاردستی و...رو برای بچه فراهم نکنید ممکنه سخت‌تر تنهایی بازی کنند