۱۵ پاسخ

به به رسپی لطفا😋
من که خدایی از قبل هم ب آشپزی علاقه ای نداشتم
ولیکن الان بدتر شدم متاسفانه 😂

به به نوش جونتون عزیزم، والا من نمیدونم یک ماهه شاید کدو حلوایی خورد شده تو یخچال دارم میخوام سوپ درست کنم نمیتونم🥺 امان از تنبلی🥴🙄

دختر منم عاشق این ترکیبه قبلا هربار مهمون میومد درست میکرد

درخواستمو قبول کن عزیزم😍

اووووف چه خوشمزه دلم خواست
نوش جون

نوش جون عشقم

به به نوش جان

عالییی

مامان یارا درخواستمو قبول کن

سلام مامان یارا اگر میشه درخواست منو قبول کنی خیلی از تایپکات خوشم اومد و تا آخر همرو نگاه کردم خیلی مامان خوشکل و با سلیقه ای هستی به به موافق باشی عزیزم 🥰

گرسنم شد چ خوشمزه ب نظر میاد😋

نوش جان❤️

به به نووش جان❤️

نکن چاق میشی 😩😂

منم میخوام همت کنم کیک یخچالی درست کنم

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۱۲۹



هفته ای که گذشت با چیزی که فکرشو میکردم خیلی در تناقض بود ، فکر میکردم که برم شرکت و خودمو بیشتر به البرز نزدیک کنم ولی اون کل روزای هفته رو با اخم میومد شرکت و با اخم میرفت ، نمیدونم چرا ولی زیاد با بقیه صحبت نمیکرد، من درس دادن به کارکنان رو شروع کرده بودم و چند باری بود که وقتی سرمو میاوردم بالا میدیدم به چهار چوب در اتاقش تکیه داده و با یه ماگ تو دستش نگام میکنه البته فقط چند بار بود و تعدادش از دفعاتی که نگاش میکردم و پشت میزش نشسته بود و دستش زیر چونش بود خیلی کمتر بود ، اون حتی عصرا هم زودتر از بقیه میرفت و صبح ها هم تا من اون ترافیک رو رد میکردم و میرسیم بقیه همه اومده بودن
زیبا واقعا راست میگفت البرز دبی زمین تا اسمون با البرز تهران فرق داره ، حتی رفتن به اتاقش هم کار درستی نیست چون اوم مدیره و من یه کارمند معمولیشم و اینکه نمیخوام عین این دخترای هر جایی هی برم مزاحمش بشم ولی خب امروز چون با خودم شیر کاکائو و کیک نیاز پز اورده بودم بهانه داشتم که برم پیشش ؛ لیوانشو پر از شیر کردم و کیک هم توی ظرف گذاشتم و رفتم جای اتاقش
چند تقه به دیوار نیمه شیشه ای زدم‌ و رفتم داخل، میدونم که با اینکه به صفحه کامپیوترش خیرس بازم میتونه منو ببینه چون من ورژن دبیش رو دیدم که در حال دوازده ساعت کد زدن بازم حواسش بهم بود ! ولی خب الان حتی سرشم بلند نکرد ، به خودم لعنت فرستادم و دوباره این فکر کردم که احتمالا چون براش ل ^^خ ت نشدم الان دیگه تمایلی بهم نداره
بهرحال من لیوان و بشقابش رو گذاشتم روی میز
بازم بدون نگاه کردم بهم گفت: علی آقا مگه نیست که تو چیزی بیاری؟
مامان مغزبادوم🍭🍬 مامان مغزبادوم🍭🍬 ۱ سالگی
بعد گفتن دراز بکش پرده کشیدن جلوم از قبلش گفته بودم پمپ درد هم میخام حتی پمپ درد هم جلوم آماده کرد دکتر بیهوشی یادمه گفت من استاد پمپ دردم ی چیز درست میکنم حرف نداره واقعا همینم بود چقد به کارم اومد پمپ درد هیچی دیگه همین که پرده کشیدن دکترم اومد یکم آروم گرفتم خیالم راحت شد😊😌سلام کردم بهش

دکتر بیهوشی بالا سرم بود گفت پاهاتو بیار بالا میتونستم بیارم بالا چندبار گفت تکرار کن گفت پاهات داغ شدن ولی هیچی نشده بودم راحت پاهامو میاوردم بالا اصلاااا بی حس نشده بودم 🙃🙃
گفتن شروع کنیم تو همین حین تیغ زدن فهمیدم به دکتر بیهوشی گفتم حس کردم به دستیارش گفت ی ماسک بزنیم براش همین حین یکی پرسید خانم امینی اسم پسرتو چی میخوای بزاری گفتم آرتا❤️

فقط یادمه ماسکو گزاشتن برام بعد که چشامو باز کردم تو ریکاوری بودم کنارم انگار ی دختر بچه بود همش میگفتم چرا چیزی یادم نمیاد گربه میکردم دکتر بیهوشی گفت اینجا کجاست گفتم یثربی گفت خب
تو ریکاوری پسرمو آوردن پیشم صورتشو چسبوندن به صورتم ❤️😍یادمه فقط میپرسیدم حالش خوبه سالمه قربون صدقش رفتم خیلی هم گریه می‌کرد 😁

بعد بردنم از ریکاوری تو اتاق وای وقتی گذاشتنم تو تخت داشتم میمردم فقط ناله میکردم انگار شکمم داشت پاره میشد حس میکردم ی چاقو فرو میره تو شکمم بعد پرستار اومد ماساژ شکمی داد اونجا هم التماس میکردم میگفتم نکن درد داره 😩😖😖😖خیلی ناله کردم برای من سخترین قسمتش همین بود…