۴ پاسخ

خوبه به خیر گذشته منم بارداری سختی داشتم تو فاصله سه هفته دوبار سزارین شدم بچه نارس اومد خودم مسمومیت بارداری گرفتم فشارم 18به بالا بود دوهفته آی سی یو بودم بدون بچه یه دردی کشیدم که نپرس خدا واسه هیچ کس نیاره

یچیزی بگم دقیقا بلاهای من سرت اومده منم اول تا اخر بارداری استراحت مطلق بودم سرویکسم کوتاه بود سرکلاژ شدم حالت تهوع های شدیددددد داشتم روزی دوبار سرم یا امپول میزدم دوسه هفته بیمارستان بستری شدم بچم ای یو‌جی ار بود اخرم سز اورژانسی شدم من هرروز امپول زیر جلدی میزدم و اینکه من خیلی افسردگی بدی گرفتم چون کسیو هم نداشتم ازم نگهداری کنه کارم شده بود گریه تنها تفاوت من با تو اینه که من بعد زایمانم دچار بیماری شدم همین پانکراتیت که البته من سنگ صفرا داشتم تو صفرام دخترم ۴ماهش بود عمل شدم صفرامو‌برداشتن اصلا به وضعی بووودددد

خداروشکر که بخیر گذشت خدا پسرتو برات حفظ کنه

ب سلامتی

سوال های مرتبط

مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت پنجم بارداری سختم🫠❤️‍🩹
رفتیم بیمارستان همسرم سری فرممو پر کرد منو سرپایی بستری کردن بعد خواستن تو خود بیمارستان سونو بگیرن که دستگاش اون موقعه نبود فک کنم…و یه ازمایش ساده چرت پرت ازم گرفتن تمام که اونم درست در نیاورده بودن…😐کلا بیمارستان منطقه ما زیاد به درد نمیخوره،
و منو تا خود صبح نگهم داشتن بعدم گفتن یکسره از اینجا برو سونو بده، از بیمارستان خسته کوفته رفتیم سونو بدیم خانم دکتری که سونو میکرد گفت حاله بچه خوبه ولی طول سرویکست کمه من جواب قطعی نمیدم برو دکتر خودت (گرگان،شهره وثوق)ببین چی میگه شاید لازم بشه سرکلاژ بشی..بعد اون سری از دکترم همون روز مادرم زنگ زد نوبت گرفت تو راه فقط دعا دعا میکردم تا نیازی نباشه که سرکلاژ بشم واقعا میترسیدم ،و وقتی دکترم سونو کرد گفت بهتره سرکلاژ بشی (منو میگی انگار اب سرد ریخته باشن روم انقد ترسیده بودم)گفت سرویکست داره کم کم میاد پایین و برا پس فرداش نوبت داد که بیام بستری بشم و پایین اومدن طول سرویکسمم احتمال میدادن که از فشار زیاد حالت تهوع باشه اخه زیاد بالا میاوردم به شکمم فشار میومد..🥲🥲🥲🥲
و اون دردای اون شبو هم که گفته بودم اینجوری در نظر گرفتن که اره درد زایمان بود سرویکست پایین بود سرکلاژ کنی دیگه نمیاد سراغت چون ازمایشاتم که خوبه فلان…😐🤦🏻‍♀️
.
.
.
.
فرزندپروری
پوشاک
شیرخشک
نوزاد
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت نهم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
روزا همینجوری میگذشت با درد دکتر رفتنو بیمارستانو این داستانا…
کسیم نمیفهمید که دردم چیه…
اخر یه روز وقتی دردام شروع شد به حدی رسید که ۱۲ساعت طول کشید اون همه عذابو من تحمل کردم از درد زایمانم بدتر…مادرم گفت دفعه بعد اگه دردت شروع بشه من نمیفهمم هرجوری که باشه باید باید بستریت کنیم و بلههه فرداش موقعه خواب ساعت۱شب دردای من شروع شد دوباره مادرم هم موقعه نماز خوندن بوده صدامو شنیده بعد بهم گفت رضوانه انگار یکی موقعه نماز بهم گفت اگه الان دخترتو نبری بستری کنی دخترت میمیره…
و سری نمازشو خوند اومد به همسرم گفت همین الان سری ببریم بیمارستان من دیگ حس خوبی ندارم واقعا هرجور شده دم درش بشینیم تا به زورم که شده بستریش کنن…
اون شب بارون شدیدی میبارید بیمارستانی که باید میرفتمم یه شهر دیگه بود (گرگان صیاد شیرازی)حدود یه ساعت راهش بود…یعنی تو اون بارون انقد سری منو تو نیم ساعت رسوندا با استرس نگرانی اخرش من که دیگ نفسم بالا نمیومد …
بعد اومدم بیمارستان مثل همیشه یه دکتر بداخلاق اومد معاینم کرد گفته این معده درده هیچیش نیست فلان پاشو تو یه کفش کرده بود که بستری نمیکنم برو سرمو درد نیار منم ناله کنان خوابیده بودم بعد مادرم خیلی عصبی بود گفت من از کادر درمانم اگه الان بستریش نکنین من گزارش میدم اگه دخترم چیزیش بشه به عهده شماست از من گفتن وداد بیداد کرد!!!
بعد یکی از دکترا صدای مادرمو شنید سری اومد حالمو دید همونجا بستریم کردن…
.
.
.
.
فرزندپروری
نوزاد
شیرخشک
پوشاک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت هفتم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
روزا داشت کم کم میگذشت من نزدیک چنده روز بودخونه مادرم بودم هر روزم سرم میزدم از حالت تهوعم اصلا کم نشده بود وگرنه زیاد نباید بالا میاوردم چون دکترم گفته بود برای سرکلاژت خوب نیست کلی دارو سرم میدادن که از حالت تهوعه جلوگیری بشه فشار نیاد بهم ولی درست نمیشد که نمیشد🤦🏻‍♀️
یه روز تو همین روزا درد بدی یهوو اومد بهم مثل اون درد قبلی که گفته بودم ولی شدید تر از قبل و تایمش یکم بیشتر شده بود از درد علائمش بخوام بگم یه جور از شکمت معدت اینا شروع میشد تا پشت کمرت میگرفت ادم نه میتونست چیزی بگه نه گریه کنه نه تکون بخوره مثل جسد باید میخوابیدی درد میکشیدی و دردش یهویی اومدنی یهویی هم میرفت و حالت تهوعه و استفراغ هم داش،هین اون دردا هم همش ادم بالا میاورد…
من اینو سری به مادرم گفتم اینام همش میترسیدن زایمان زودرس کنم دکترام میگفتن این چیزیش نیست حتما انقباضی دردی چیزی گرفته…😐
.
.
.
.
پوشاک
نوزاد
فرزند پروری
شیرخشک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت ششم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
یه شب قبل اینکه بستری بشم تا خود صبح نتونستم از استرس ترس فرداش بخوابم اینم بگم من به شدت ادم استرسیم به همه چیز بیش از حد فکر میکنم…هرکاری کردم این رفتارمو نتونستم کنار بزارم کلا🥲
هرجوری شد با خودم کلنجار رفتم که اره نترس چیزی نیست به سختی مادر شدن می ارزه اخرش قشنگه به خودم با این حرفا امید میدادم موقعه ای که رفتم بیمارستان(فلسفی)نزدیک ۶ساعت تو زایشگاه رو صندلی سرد خوابیدم نه تختی بهم دادن نه چیزی اصلا یخ زدم همش میگفتن دکترت الاناست که میاد از ۷/۳۰صبح که نشستم تا اخر یکو نیم اینا دکترم اومد
یعنی من تو محیط اونجا مردم زنده شدم از جیغ داد مامانا موقعه زایمان استرسیم که خودم داشتمو فضای سرد اونجام که بدتر میکرد منم بدونه لباس ،لباس بیمارستان تنم بودا ولی کلا بود نبودش زیاد فرقی نداره😂اخر بعد چند ساعت بردنم سرکلاژم کردن وقتی به هوش اومدم زیاد درد نداشتم بر خلاف تصوری که داشتم.
یادمه یه روز بستریم کردن فرداشم عید قربانمون بود مادرم زحمت کشید پیشم موند🥹پدرم خودش تنهایی گوسفندو قربونی کرد ولی قبلش صبحش زنگ زد از مادرم رضایت خواست و قربونی کردن…بین ترکمنا سنته قربونی کردن اینا👌🏻
از اینا که بگذریم روز مرخص شدن من رسید بعد مرخص شدنم تصمیم گرفتم یه چند روز خونه مادرم بمونم تا ازم مراقبت کنه اخه دکتر گفته بود باید استراحت کنم با وجودی که مادرم شاغل ولی انقدر برام زحمت کشید که نگم واقعا خسته میشد میفهمیدم ولی یه بارم به روش نیاورد🙂❤️
.
.
.
.
فرزندپروری
شیرخشک
نوزاد
پوشک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت‌ دوم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
اون موقعه که من بیبی چکو گرفتم بودم ساعت نزدیکای دو سه شب بود بعدش هرچی اصرار کردم بره دوباره بگیره نرفت که نرفت چون میدونستم اونم مثل من استرس داره…
فرداش بعد اینکه برا نهار اومده بود دوتا بیبی چکم اورد البتهههه ناگفته نماند صدبار بهش زنگ پیام دادم از استرس که زودتر بیار😂
بعد اینکه اولیشو زدم بازم دو خط پررنگ درومد ولی من باز میگفتم نهههه این امکان نداره🤣🤣
دومیشو زدم باز وقتی دو خط درومد گفتم یعنی میشه سه تاش اشتبا در بیاد؟
به مادرم زنگ زدم سری گفتم اینجوری شده اونم سری با خوشحالی گفت واییییی مبارکهههه… میگفتم مادر من ،من که میگم اشتباه نمیدونم چرا اصرار داشتم که درست نیست میگفتم تا ازمایش نگیرم باورم نمیشه..بعد گفت سری برو ازمایش بده بخاطر لکه بینیا دردای مثل پریودی که داشتم ترسیده بود یکم..در همون هینم همسرم دیگ باورش شده بود سری به مادرش خواهرش زنگ زد نه به اون ادم دیشبی که تو هنگ استرس بود نه به امروز که با خوشحالی زنگ زده خبر بارداریمو داد😂
(استرسشم که گفتم سنمون کم بود با خودش فکر میکرده میگفته میتونم از پس مسئولیتش بربیام پدر خوبی باشم براش..🥹)
من همون روز رفتم ازمایشم دادم که جوابش اومد الان دیگ واقعا من یه مامان کوچولو شده بودم یه حس عجیبی داشتم واقعا بین خوشحالی ترس استرس گیر کرده بودم🥹
دقیق یادم نمیاد ولی یا همون روز یا فرداش رفتم سونو تا ببینم نینیمون خوبه…
وقتی رفتم سونو گفت کیسه تشکیل شده ولی توش جنین دیده نمیشه،دو هفته صبر کن دوباره بیا سونو ببینم تشکیل شده یا حاملگی پوچه بخاطر لکه بینیم میگف..
.
.
.
.
فرزندپروری
پوشاک
شیرخشک
نوزادت
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت اول-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
از اول تا اخرای بارداری من کلا خاطره جالبی ندارم…
از اولش که بخوام شروع کنم چند روز از پریودم گذشته بود یه چند ماه قبلشم بخاطر پریودی نامنظمم رفته بودم دکتر تا منظم کنم بهم یدونه قرص داده بود،با همونم اوکی شد.
دوسه ماه بعد دیدم که بازم یه چند روز پریودم عقب میوفته…
منم فک کردم بازم مثل قبل نامنظم شده اخه تازه درست شده بود😫
من تو یکی از اون روزا که منتظر پریودیم بودم،یه شب میرم بیرون جاتون خالیییی😂با همسرم کلی والیبال بازی میکنم اونم تو اون هوای سرد ،یه جایی اصلا نفسم بالا نمیومد من بازم دست بردار نبودم باز بازی میکردم😐🤦🏻‍♀️
بعد اینکه اومدم خونه دردای مثل پریودی لکه بینیام شروع شد،منم که خوشحال اخر پریود شدم چون همه علائمش عین پریود بوددددد…
بعد دو روز شک کردم گفتم خدایا چرا همش لکه بینی پریودم درست نمیاد اخر شک کردم گفتم نکنه حاملم 😐😐پیش خودم گفتم اگه حامله باشم پس چرا دردای پریودی لکه بینی دارم اخه چیز زیادی نمیدونستم از حاملگی بعد همون روزش به همسرم گفتم بره بیبی چک بگیره…
وقتی اورد من اصلا تا صبح صبر نکردم همون لحظه بیبی چکو زدم ولی چیزی نیاورد فهمیدم خرابه🥲😂
دوباره زدم دیدم بعلهههههه دو خط شد پیش خودم یه درصدمممممم احتمال نمیدادما حامله باشم گفتم حتما اینم اشتباه شده باورم نمیشد اون موقعه همونجا به همسرم نشون دادم اونم فک نمیکرد راست باشه به بی خیالی زد چون اصلا هنوز امادگی بچه دار شدنو نداشتیم سنمونم کم بود و منم مطمعن بودم بیبی چک خطا نشون داده…🫠
.
.
.
.فرزند پروری
شیرخشک
نوزاد
پوشک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت سیزدهم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
روز ترخیص من رسید و من خوشحال ترین ادم روی زمین بودم😂😭
قبل رفتن بهم گوشزد کردن که رژیممو رعایت کنم حتما غذای چرب نخورم که چند وقتم واقعا نمیخوردم چون میدونستم وقتی غذای چرب میخورم دردام بدتر میشه ولی این بار دلو زدم به دریا موقعه اومدن از بیمارستان به همسرم گفتم همین یه بارو برام اکبرجوجه بخر بد هوس کردم اخه چند وقت بود دلم میخواست بخاطر حالت تهوعم نمیتونستم بخورم 🥺😂
اونم اخر راضی شد برام گرفت جاتون خالی با اون وضع پشت ماشین نشستم مثل چییییی خوردم🤣🤣
و من همچنان بازم اومده بودم خونه مادرم چون استراحت مطلق بودم دشوییمم از پایین میگرفتن و اینم بگم خیلی استرس. زایمان زودرس داشتم همش میگفتم خدایا لاعقل به ۳۰ هفته برسم هرچی هفتم میرفت جلوتر من میگفتم خداکنه یکم بیشتر دووم بیارم🥲
ولی بعد از اومدن از بیمارستان یکم استرسم کمتر شد کم فکر میکردم بهش و اینم بگم اخراش واقعا یبوستای بدی گرفتم اصلا وحشتناکککککککک😫
زایمانمم سزارین انتخابم بود گفتم من دیگه نمیتونم حتی یه ضره هم دردو تحمل کنم (منظورم درد زایمان طبیعی بود)و دکترم راضی شدو ولی نامه سزارینمو نداد نامرد😒منم همش استرس داشتم نکنه زودتر دردم بگیره بخوام طبیعی زایمان کنم فوبیای طبیعیم داشتم .
.
.
.
.
پوشاک
فرزند پروری
نوزاد
شیرخشک
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت آخر-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
بعد اینکه از مطب درومدیم سری کم کسری های بچه رو برای اولین بار رفتم گرفتممممممم اخه همیشه انلاین سفارش میدادم یا مادرم میرفت میگرفت حسرت به دل مونده بودم🥹بعد چند وقت راه میرفتم😂
اون شب از استرس نتونستم بخوابم فردا صبح دیدم بعلههه به لکه بینی افتادم علائم زایمانو دارم کم کم دردام داره شروع میشه سری رفتیم بیمارستان بعد چند ساعت عملم کردن (مثل همیشه دکترم دیر اومد باز)🤦🏻‍♀️و اینم بگم اصلا به حرفای که گفتم گوش نکرد گفته بودم سوندمو وقتی بی حسی میزنن بزاره که نزاشت یا ماساژ شکمی رو موقعه ای که بی حسم انجام بده تو اتاق عمل اونم انجام نداد تو ماساژ شکمی مردمو زنده شدم اونم سه بار در صورتی که بیشتر دکترا اینجوری که میگم انجام میدن و اینکه پمپ درد هم نزاشت بگیرم بی حسی رو هم بخاطر پانکراتیتم زیاد نزدن زود دردام شروع شد یه دردای وحشتناکی داشت که نگم ولی خداروشکر با همه سختیاش حاملگی منم به اتمام رسید🥹😂❤️واقعا خداروشکر میکنم که هوامو داشت مواظبم بود و بچه سالم سرحالی بهم داد🥺🩵👶🏻
از همسر مادر مهربونم هرچقدر تشکر کنم کمه یعنی اینا انقد زحمت کشیدن که نگو پا به پام اومدن تو هر مسیری که بودم واقعا خداروشکر میکنم همچین خانواده ای دارم🧿🫠💗
.
.
.
.
نوزاد
شیرخشک
پوشاک
فرزندپروری
مامان شاهان👶🏼🩵 مامان شاهان👶🏼🩵 ۱۶ ماهگی
پارت یازدهم-بارداری سختم🫠❤️‍🩹
من یه هفته کلا تو ای سیو بستری بودم تو اون یه هفته هر روز نزدیک چند بار ازم خون میگرفتن پاره پاره شده بودم🥲😂
هر روزم شده بود گریه بخاطر هورمونام ادم احساساتی شده بودم تنهایی واقعا اذیتم میکردن بدون گوشی سرگرمی اونم بین اون همه مریضای بدحال..همسرم مادرمم هر روز نزدیک چهار پنج دقیقه میتونستن بهم سر بزنن همسرم که بعدش کلا خونه هم نمیرفت دم در ای سیو میشست موقعه خوابم میرفت تو ماشین میخوابید تو اون گرما🥺
دکترا هم ازم تعهد گرفتن به زور که اگه یه چی بشه به عهده خودته چون دستگاهای که میخواستن ببرننم معلوم بشه چه مرگمه نیاز به اشعه اینا داشت میگفتم من نمیرم امضا نمیکنم برا بچه خطره میگفت چاره نداری اول ما جون مادرو در نظر میگیریم…
اخر منو به زور راضی کردن منو سی تی اسکن بردن انجام دادن قرار بود ام ار ای هم برم که برا بیمارستان خراب بود…و اخرین چیزی که باید انجام میدادم اندوسکوپی بود اون تعهدش جدا بودو واقعا خطرناک بود دیگه هر جور شده مارو به زور راضیمون کردن بیشتر پرستاراش دکتراش خوب نبودن واقعا ولی توشون خوبم پیدا میشد مثل دکتر مددی ودکترای دیگ…👌🏻
بگذریم روز اندوسکوپی رسید ما با ویلچر رفتیم پایین بعد نوبت من رسید دکتره اومد گفت حامله ای؟گفتم بله گفت چند هفتته گفتم ۲۹هفته اینا بعد گفت مگه بهت نگفتن تو هفته تو کلا ممنوعه خدای نکرده بچه بمیره چی؟بعد منو دعوا کنان فرستاد بالا گفت اصلا حق ندارن تورو بفرستن اینا وقتی رفتم بالا دکترای اونجا دعوام کردن که اره تو خودت انجام ندادی فرار کردی اومد با من دعوا کردن منم که درونگرا زیاد حرف نمیزنم پاچه کسیو نمیگیرم ساکت موندم🥲
ولی خدا بهم رحم کرد من انجام ندادم…
.
.
.
.
نوزاد
شیرخشک
فرزند پروری
پوشاک