سلام خواهرا شبتون خوش گفتم آخر شبی یکم درد دل کنم ... دخترم پنج روز مثل بچه هایی که از جیش گرفتن شده میزاره جیشش بریزه بعد میگه من الان بهش میگم دسشویی داری میگه ندارم دو دقیقه بعد میبینم پشتش خیسه اعصابم رو خورد کرده چند بار اول به روی خودم نیاوردم هیچی نگفتم فقط گفتم چرا گذاشتی جیشت بریزه ولی اصلا انگار نه انگار الان چند بارم دعواش کردم بازم فایده نکرده نمیدونم چیکار کنم ...
خیلی لجباز شده امشب رفته بودیم هیئت بگم ده تا بچه جلوی ما بودن باهم حرف میزدن بازی میکردن منم مثلا زود رفته بودم که کنار بشینم کمرم درد میکنه جا نبود از اول وسط نشستم دخترمم رو‌پام هرچی میگم بشین زمین برو پیش دخترا نه اینکه غریبی کنه خجالتی باشه همه شون فامیل بودن از اینکه حرص منو دربیاره میگفت الا و بلا من روی پای تو بشینم ... چند روزه کاراش رو اعصابمه سر سفره نمیشینه کسی چیزی بهش بگه جواب میده مثلا امشب یه خانم سن بالایی اومد پاشو بگیره باهاش شوخی کنه زد رو دستش گفت ولم کن من کلی خجالت کشیدم همه میگن بچه س خودش خوب میشه ولی من میترسم دیر بشه از ثانیه ای که از خواب پامیشم سر درد میگیرم تا بخوابم از کاراش چیکار کنم

۲ پاسخ

این خوبه که نزاشته کسی،بهش دست بزنه ولی بابت دستشویی مثل روزای اول باهاش برخورد کن بهش جایزه بده شبا کم آب بده و چیزایی که بلدی

نترس نمی‌مونه روش بچه ها تو یه سنی لجباز میشن بعدش خوب میشه فرق خوب و بد رو تشخیص میده

سوال های مرتبط

مامان ابوالفضل مامان ابوالفضل ۴ سالگی
سلام مامانا خوبین میگم چیکار کنم دخترم تحرک داشته باشه دارم روانی میشم اصلا خیلی خستس نه بازی نه چیزی خیلی زود خسته میشه اسباب داره خیلی کم بازی میکنه اصلااااا تحرک نداره وقتی چیزیم خورده بتونه هضم کنه😭💔فقط یه جا نشسته
پسرم بخدا از دیوار راست میره بالا انقدر شلوغه بخدا دلم میخواد اینم شلوغ کنه بزنه همه چیو داغون کنه انقدر بپر بپر کنه اخرش خودم خسته بشم بگم دیگه بسه ولی اصلا اینطور نیست😔
علتش چی میتونه باشه
شوهرم انگار این بچش نیست اصلا به دکترشم نمیبره این دوسالم که میبردم بخدا هروز خونمون دعوا بود😔😔 از دیشب صورتش ورم کرده بود الان کم کم ورمش میخوابه ولی بازم هست ورمش هست
دیشب اصلا هیچی بهش نداده بودم یهویی صورتش ورم کرد
وقتی چیزی بهش بدم نسازه ورم میکنه ولی دیشب چیزی نخورده بود
خستم خیلیییی خسته دلم میخواد فقط بخوابم اصلا حال ندارم دلم میخواد بشینم با صدای بلند گریه کنم ولی به خاطر بچه هام نمیتونم😔💔
ببخشید بابت طولانی بودن متنم دلم پرههه خیلیییی
مامان ماکان 🧿💜 مامان ماکان 🧿💜 ۵ سالگی
مامانا خیای سردرگمم پسرم که پارک میره کسی میزنتش بهش میگم از خودت دفاع کن بزنش این که میزنه دیگه بزن بزن تموم نمیشه از طرفی چندبار پیش اومد کسی زدش این فقط نگاهش به من بود دفاع نکرد از خودش
وقتی هم میگم بزن توهم دیگه دست از زدن برنمیداره بعد میگم ماکان زدن بده دوباره میگم کسی زد بزنش انگار اینم گیج شده
اخه یبار وایسادنگاه کرد بچه چندتا زد تو سربچم منم دیدم بچم واکنش نداشت فقط به من گفت مامان با گریه بعد من به بچه گفتم خیلی کارت بدبود زدی مامانش اومد گفت خوب کرده زده حقش بوده سر راه سرسره وایساده باید میزده منم دعوام شد باهاش تو پارک بنظرشما چیکارکنم تو این مورد توپارک خیلی داستان پیش میاد مثلا یه بچه یهو بی دلیل شکم بچمو گازگرفت یه هلش میدن دستشو میکشن من همیشه بهش تذکر میدم اصلا نه کسیو هل بده نه بزنه نه لباس بکشه وقتی دیدم همه با بچم اینکارو میکنن اینم وایمیسه گریه میکنه منم دائم میگم بزن توهم حالا که داره میزنه دوباره میگم ن نزن زدن بده خل شدم
مامان shahan مامان shahan ۴ سالگی
خسته شدم از پسر ۴سالم
خیلی اذیتم میکنه هیچی ازم نمونده از بس که منو اذیت میکنه همه میگن تو زیاد خودتو درگیر بچه کردی ولی اینجوری نیست خواه ناخواه درگیر میشم
از این بچه ها نیست شیطونی کنه اینور بره اونور بره فقطگیرای بیخود نیده یکشاعت بند میکنه به یه چیزی گریه میکنه
میگه میخوام نقاشی بکشم باید همه دفترایی که داره کنارش باشه تمام مداد رنگیا جامدادی قیچی چسب همه باشه بعد شروع میکنه به نقاشی کشیدن مثلا اگر قیچی نباشه نقاشی رو شروع نمیکنه
گریه و بهونه گیری میکنه گییییر میده که الان من برم حموم من موقعیتشو ندارم حالشو ندارم میگم نه قهر میکنه غر میزنه میگه تو بدی دوستت ندارم برووووو
گیر میده الان من با هرمواد غذایی تو خونست اشپزی کنم همه چیزو قاطی کنم به کم هم قانع نیست از همه چی زیاد بده یعنی رسما موادو حروم کنه بگم نه انقدررر غر میزنه زندگی رو بهم زهرمار میکنه نمیذاره دو دقیقه اوقات کنم بگمم اره که بازم بدبختی دارم و دراخر هم راضی نمیشه کلا هرکاری براش بکنی اخرم راضی نمیشه
تا شوهرم میاد خونه بهونه گیری ولجبازیاش بیشتر میشه تا خانواده شوهرمو میبینه اصلا همچین گریه میکنه بغض میکنه پرخاشگری میکنه انگار که من تو خونه شکجنه اش دادم انگار که من باهاش بدم اونام به من اعتماد ندارن فکر میکنن واقعا کاریش کردم مثل ادمای مشکوک بمن نگا میکنن
الانم رفته خونه مادرشوهرم نمیادش خونه میترسم دیگه افسارش از دستم بره اونام ادمایی که همه چی دراختیار بچه میذارن دیگه توان غصه خوردن ندارم
خسته شدم دیگه انقدر وزن کم کردم که دیگه هیچکی منو نمیشناسه خیلی بد ازبین رفتم همه اش از حرص وجوش وغصه خوردنه