دخترا بیاین یکم دردودل دوستای خوشگلم یکم حرف بزنیم نمیدومم چراابنجوری شدم.توی پیام های قبلم هیتش ک قصدبارداری نداشتم و خدا خوایت و شد و چیاکشیدم توبارداری ازنظرروحی .جسمی هم بماند.پسرم خیلی گریه میکنه گاهی.دوترداروداد خوب بود.امان انقد.اینفاکول تهیه کردم خیلی بهترشد.اما گاه و بیگاه نصف شبا باز گریه میکنه ک اینم بماند چون انقدی نیس و میشه تحمل کرد.مشکل خودمم.بچه تاسه صب هی خواب و بیدار یایدفعه شروع ب گریه میکنه.یا گاهی تاافتاب بزنه بیداره یاحتی شب تافرداصبش ی ریز بیدار.کل این یه ماه و خورده ک دنیااومده یاخونه مامانم اومدم یاخونه مادرشوهرم.چندروز اومدم خونمون.دستام گرفته گردنم.تنهایی ازپسش برنمیام همسرم بنده خدا هم خیلی کمکه.اما کم اوردم همش میتوپم ب نوزاد همش میگم دهنتوببند اه توچرااینجوری هستی و خیلی چیزای دیگه میگم خدایا بسه این چی بود ..دلم همش میره برای گذشتم.حس میکنم دارم نابود میشم.همسرمم میگه بخواب کلی کمکه.بچع نگه میداره صبم میره سرکار.دلم براش میسوزه‌همش گریه میکنم اون بنده خدا هرچی داد میزنم هیچی نمیگه

۱۴ پاسخ

اتفاقا عزیزم ناشکری نمیکنی حق داری ،بدنت کشش نداره باید به خودت رسیدگی کنی حتی ممکنه افسردگیم داشته باشی .سعی کن ی دکتر یا بهداشت بری ♥️

عزیزم افسردگی زایمان داری بنظرم بری دکتر خیلی خیلی بهتر میشی به خودت فشار نیار بزرگ میشه یادت میره ولی حتما ی دکتر برو لطفا بخاطر خودت آرامش مغزت ی چندروز درست حسابی پیش کسی بمون شب بخواب، شب بیخوابی ادمو کلافه میکنه

سلام عزیزم منم افسردگی گرفتم خودم مشاورطب سنتی هستم الان دارم دمنوش میخورم خیلی بهترم بخوای براتون مشاوره رایگان بزارم

سلام منم نوزاد دارم درکت میکنم.فقط اینفاکول کجا گیرت اومد .دارو خونه دارن مگه؟

من درکت نیکنم عزیطم،ولی من زایمانم مصادف شد با جراحی روده هام ،اصلا دردسزارینمو متوجه نشدم انقدرکه ردوه هام درد داشتن،پسرمم سینه مو نمیگرفت ،همسرمم اصلا بهم توجه نمیکرد افسردگی گرفتم به کارمم نتونستم برسم ،کارمم ازدست دادم مادرممم سنش زیاد بود نشدکمکم کنع مادرشوهرمم انصاف نداشت خیلی بی مهری کرد ،شوهرم نذاشت دارو برا افسزدگی مصرف کنم ،پسرممم تا۲ سالگی خواب نداشت ،الان درحدی هستم که تپش قلب نابودم میکنه ۸ ساله هرشب بی گریه نمیتونم بخوابم ،قدر همسرتو بدون ناشکری نکن مادرتو مادرشوهرت فرشته ان کنارت ،با اونا خیلی راحت میتونی این دورانو سپری کنی،من الان وقتی میبینم یکی نوزاد داره دلم براش میسوزه چون حس خوبی ندارم ازاون دوران ولی همه که عین من نیستن ،

من که ۳ تا بچه دارم چی بگم از شما بدترم و کاملا درکت میکنم..واقعا حق داری و همسر بافهم و شعوری داری..بابت این خداروشکر کن..ولی همون خونه مادر و مادرشوهرت برو تا کمکت باشن

عزیزم افسردگی بعد از زایمانه حتما از مشاور کمک بگیر ، تلفنی هم مشاوره بگیری کافیه ، افسردگی بعد از زایمان اگه درمان نشه خیلی تبعات داره

وای من سر بچه اولم همینطور شدم

عزیزم،اگه میتونی یه پرستار پیدا کن که روزا بیاد و پیشت باشه، بچه رو نگهداره تا تو استراحت کنی و بخوابی.
وقتی روزا بهوابی،شبا انرژی داری و از پس شب بیداری برمیای.
واقعا سخته،من هر دو تا بچهام کولیک شدید داشتن
هیچ جوره آروم نمیشدن،مخصوصا اولی پسرم.
تا دو سال مداوم جیغ میزد،من سنم کمتر بود و پا به پاش گریه میکردم ، همش خونه مامانم بودم.
واسه دومی تجربه ام بیشتر شد
از این گهواره آهنی ترکمنی ها خریدم،خیلی کمکم کرد، تا ۵_۶ماهگیش توی اون میخوابوندمش،آرومتر میشد

این حالاتت طبیعیه افسردگی بعد زایمان هست با مشاور صحبت کن خوب میشی

با تمام وجود درکت میکنم. تازه دختر من کولیک و رفلاکس داشت و همش تا شش ماه فقط گریه میکرد
منو همسرم هیچ جور چالش نداشتیم اما اون شش ماه همش بحث مون میشد . دلم ب حال پسرم می‌سوخت نمی‌تونستم براش وقت بزارم دیگه نمی‌تونستم باهاش بازی کنم قصه بخونم . یکی هم میومد می‌گفت موقت میگذره این روزا میگفتم خب عمر منم داره میگذره . ریزش مو شدید گرفته بودم کلافه عصبی . اصلا ب ته خط رسیده بودم . اما بعد شش ماه همه چی بهتر شد قلق همه چی دستم اومد و الان دخترم ۱۴ ماهشه و با داداشش حسابی همبازی شدن و خیلی همه چی بهتر شده . صبر کن می‌دونم خیلی سخته اما همه چی درست میشه . ویتامین حتما بخور و خیلی اذیت بودی با ی مشاوره صحبت کن

من کاملا درکت میکنم
اما برای من ماهای اول بچه اذیت نکرد اللان ک داره دندون در میاره انقد توی غدابم ک انگار دنیا رو سزم خرابه
اما چاره ای نیس باید تحمل کنیم تا بگذره
اما اکه میتونی همون برو خونه مادر و مادرشوهرت تا کمکت کنن

میدونم ناشکری میکنم اماوقتی کلاسامو کنسل مبکنم.وقتی ب وقتایی ک برتی پسربزرگم میذاشتم نمیرسم وقتی برای هرکار انجام بدم هی بچه بیدارمیشه انگارانیشم زدن.هنوز وفق ندادم خودمو بابچه دوم.همش زجرمیکشم استرس دادرم.پسربزرگم هرررررجوری جیغ گریه بیداری و...داشت باعشق کناربقیه سپری میکردم مامانم کمکم بود مادرشوهر همسر اما لذت بودهمش.اماانگار الان من ی ادم دیگم همش بدوبیراه میگم.بچه ک میخوابه پشیمون میشم همه جونم دردداره.امشب مادرشوهرم گفت میایم دنبالت بیاپیش خودم.باز تعطیلات تموم بشه میرم خونه مامانم.چاره چیه.دارم مریض میشم.کلت یکی دیگه شدم.چیکارکنم خدایا.وحشتناکه بچه دوم انگاربرای من.بااینکه به همه کارای خونه میرسم اما همینکه نظم زندگیم بهم خورده من دارم داغون میسم عذابم میده.همش دلم برای قبل پرمیکشه...ینی میشه شرایط عادی شه برام.یه ماه شد و من هرروز دارم داغون ترمیشم

منم الان وضعم همینه خواهر . خیلی اوضام خرابه . بخیه هام درد داره خودم ضعف دارم شبا بیدارم همسرمم خیلی کمک نیست کم آوردم 😭

سوال های مرتبط

مامان رادین مامان رادین ۵ سالگی
بچها چند وقت پیش گفتم پسرم یبوست شدید داشت طوری ک مدفوعش کامل خون داخلش بود یا همش میگفت داخلش میخواره ک بردم دکتر گفت هموروئید و داخل بدنش زخمه و...ی مدت دارو مصرف کرد اما ب محض اینک تخمه یا چیپس و پفک بخوره دوباره شروع میشه الان 20 روزه زایمان کردم خودم بالا سرش نبودم و زیاد از این چیزا خورده.جالا میگ میخواره اونوقت شوهرم نمیزاره براش پماد بزنم میگ فردا خوشش میاد و...😑من جیگرم کبابه براش چون میدونم خارش چقد بده هر چقدم توضیح میدم متوجه نمیشه.اخه طفل معصوم داره درد میکشه وقتی پماد میزنم همش میگ بسه درد میکنه.یا مدام نمیگ ک شوهرم حس میکنه الکی میگ بعدم نمیشه ک ی شب بزنم ی شب نزنم باید حداقل چند روز بزنم.میگ بزار هر وقت گفت میگم خب این بچه نمی‌فهمه ک بعدم چند روز پشت سر هم گفت تا پماد گرفتم براش.بقران بغض داره خفم میکنه از طرفیم بعضی وقتا ب دخترم شیر خشک میدم اینم شده ی بدبختی انگار جنایت میکنم هر چی میگم انگار ن انگار عصبی شدم بخدا