حرفهای کمی تلخ
امروز دختر عزیزم ۲ ماهه شد
شاید هنوز خیلی چیزها رو یاد نگرفتم اما ۲ تا چیز رو خووب فهمیدم
اول اینکه حتی اگه خوش اخلاق ترین و آروم ترین بچه جهانم داشته باشی ؛ بازم مادری کردن سخته، چون روزایی که خیلی خوب و آرومه و راحت می‌خوابه هم شبش من از خستگی غش می‌کنم

دوم اینکه هیچ مادری نباید قضاوت بشه
آخه خودم هرچی بابتش دیگران رو قضاوت می‌کردم سرم اومد ...
از جمله عصبانی شدن از یه طفل‌ معصوم ۲ ماهه
و غافل شدن از خودم و شوهرم و زندگیم بعد اومدن بچه
یا ایرادگرفتن از ظاهر بچه ای که از وجود خودمه
اما بازم امیدوارم
من آرزوهای زیادی واسه این فرشته کوچولو دارم
من نمیخواستم فقط مادر بشم میخواستم یه مادر خوب باشم
امیدوارم هنوز فرصت جبران و بهتر شدن داشته باشم و خداوند تو این مسیر کمکم کنه
شاید یه لحظه هایی ترس و شک و حتی پشیمونی بیاد سراغ آدم اما باز یه نگاه به چشماش و لبخند شیرینش ورق رو برمیگردونه
در آخر من قبل زایمان یا حتی قبل اقدام به بارداری خیلی تحقیق و مطالعه کردم ، نمی‌گم خوب و مفید نبود قطعا برای کاهش نگرانیتم خوب بود و بازم برگردم همین کارو می‌کنم اماااا مادری کردن رو از تو کتابها و زبون دکترا و روان شناسها نمیشه یاد گرفت
مادری رو باید تجربه کرد تا فهمید ❤

تصویر
۵ پاسخ

خیلی قشنگ گفتی
امیدوارم اونی که میخوای برات رقم بخوره عزیز دلم ♥️

امیدوارم هممون مادر خوبی باشیم تلاشمون رو که میکنیم حداقل 🥲

چقققدر قشنگ نوشتی و چیزی که نوشتی بنظرم برای همه مادرها صدق می‌کنه از جمله خود من🥹

ای جان خدا گل دخترتو برات حعظ کنه.عزیزم این احساس ناکافی بودن رو اکثرمادرها دارن صبرکن کم کم همه چی خوب میشه درست میشه باید حوصله کرد😘مادری کردن سخته اما شیرین ترین حس دنیاست که فکرنکنم بالاترازاین احساس وجود داشته باشه

ای جااااان چه عالی نوشتی گلم
دقیقااااا درستع

سوال های مرتبط

مامان مهدیار مامان مهدیار ۱ سالگی
مامان نیکی مامان نیکی ۲ ماهگی
کاش تو فرهنگ کشورمون یا تو قانون کشور برای خانومایی که تازه بچه دار شدن این بود که تا دو سالگی بچه یه نفر بود به عنوان کمکی تو کارای خونه تمیز کاری و پخت و پز و صفر تا صد کارای خونه رو انجام میداد، بعد مادر هم با خیال راحت و با عشق به بچه اش و همسرش رسیدگی میکرد....بخدا این زایمان نیس که مامانا رو فرسوده میکنه این خستگی و کم اوردن و مسئولیت نا تمومه که خانوما رو از پا میندازه....مخصوصا یکی دو سال اول ادم خیلی کم میاره به بچه برس به همسر برس به خونه زندگیت برس این وسطم مهمون داری و بقیه مخلفاتش!!!! من خسته ام ...از رسیدگی به بچم خسته نیستما از اینکه شب باید فکر ناهار فردا باشم از اینکه خونه هی بهم میریزه از اینکه به خودم نمیتونم برسم از کارای اطرافیان از اینکه حس میکنم برای بچم وقت کافی نمیذارم از اینکه هی میخام وارد روتین بشم برای خودم روتین روزمره بسازم نمیشه.... من خودم خواستم مادر بشم همه اینا رو هم میدونستم و بازم خواستم ولی کاش گاهی جای یه تنفس میبود....ولی بازم خداروشکر بخاطر خیلی چیزا♥️ اینم درد و دل اخر شبی...
مامان برهان🤎🧸 مامان برهان🤎🧸 ۱۱ ماهگی
از وقتی که مادر شدم ، وقتی یه بچه کوچیک رو میبینم من یه مادر رو میبینم ..
یه مادر که حتما کمخونه ، کم خوابه ، سختی های زایمان رو پشت سر گذاشته
هورموناش بهم ریخته و همه ی اینا در بهترین حالتیه که افسردگی پس از زایمان نگرفته باشه ...
یه مادر روزی هزار بار از خودش انتقاد می‌کنه
وقتی داره چاییشو سرد میخوره ، وقتی زیر دوش آبه ، وقتی توی مهمونیه و قراره بهش خیلی خوش بگذره به این فکر می‌کنه که میتونست الان مادر بهتری باشه .
یه مادری که میتونست خیلی بیشتر برای بچه اش وقت بزاره
خیلی از ماها زندگیمون به دوران قبل و بعد از بچه دار شدن تقسیم میشه چون هیچکس به ما یاد نداده توی اون دوران کار درست چیه ..؟
یه نسخه گرفتیم دستمون دیدی فلانی چقدر زود سرپا شد ، غذاهاشم خودش درست می‌کنه ! پاشو خودتو لوس نکن ..
نه عزیز من گنجایش آدما باهم فرق می‌کنه
برو ازشون بپرس واقعا از زندگی زناشوییشون راضین ؟؟
از اینکه توی اون دوران مجبور بودن ادای آدمای قوی رو دربیارن خوشحالن ؟
درک نشدن ...
هیچ وقت هیچ زنی قبل و بعد از مادر شدنش رو یادش نمیره
بیاین خاطره های خوبی رو بزاریم براشون
از دایه مهربان تر از مادر بودن دست برداریم
تجربیاتمون رو برای خودمون نگه داریم
سعی کنیم بیشتر سکوت کنیم
سعی کنیم کاری که ازمون خواسته شده رو فقط انجام بدیم
و بپذیریم اگر یه مادر حالش خوب باشه
حال بچه اش هم خوبه ....
مامان آراز 🩵 مامان آراز 🩵 ۲ ماهگی
بارداری فقط بزرگ شدن شکم نیست…
نه ماه، تمامِ وجودت رو برای ساختنِ یک آدم کوچیک قرض می‌دی.
بدنت تغییر می‌کنه، پوستت کش میاد، جای زخم می‌مونه، موهات می‌ریزه، خوابت به هم می‌ریزه و آخرش می‌رسی به زایمان؛
دردی که شاید هیچ‌وقت نتونی برای کسی توضیحش بدی.

بعدش هم شروعِ مادریه…
شب‌هایی که نمی‌خوابی، روزهایی که حتی فرصت نمی‌کنی یه دوشِ آروم بگیری،
غذا می‌خوری که سیر باشی، نه اینکه لذت ببری…
لباس می‌پوشی، اما خودت دیگه اولویت نیستی.
کم‌کم آینه رو نگاه می‌کنی و می‌بینی زنی که قبل از بچه بودی، جاش رو به مادری داده که خودش رو فراموش کرده.

شاید دیگه اون بدنِ قبل از بارداری رو نداشته باشی…
شاید روی شکمت خط‌هایی مونده باشه،
روی بدنت جای زخم زایمان،
زیر چشمت ردِ بی‌خوابی،
و توی دلت خستگی‌هایی که هیچ‌کس نمی‌بینه.

اما می‌دونی چیه؟
تو زیباییت رو از دست ندادی…
تو زیباییت رو خرجِ ساختنِ یک زندگی کردی.

اون خط‌های روی شکمت، شکستگی نیستن؛
ردِ روزهایی‌ان که یک جانِ دیگه رو توی خودت پرورش دادی.
اون زخم‌ها، کم شدنِ ارزش تو نیستن؛
مدرکِ جنگیدنِ توئن.
و اون زنی که گاهی خودش رو توی آینه نمی‌شناسه،
همون زنیه که هر روز با تمام خستگیش، باز هم برای بچه‌اش بلند میشه.

مادر شدن شاید خیلی چیزها رو ازت گرفت…
اما تو رو کوچک نکرد.
تو فقط یک زنِ قبل از مادر شدن نیستی؛
تو زنی هستی که از دلِ درد، یک زندگی به دنیا آورده.

پس اگر امروز بدنت مثل قبل نیست،
اگر خسته‌ای،
اگر خودت رو فراموش کردی،
اگر زخم‌هایی روی تنت مونده…

یادت باشه:
تو خراب نشدی؛
تو مادر شدی. ❤️

سلامتی همه مادران


بارداری زایمان شیردهی سزارین طبیعی
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، بارداری دوم🌷قسمت دوازدهم
تا یکساعت بعد زایمان هنوز دلدرد شدید پریودی داشتم که به مرور خوب شد یه سرم هم بهم زدن بعد زایمان که گفت برای جمع شدن رحمته.
مامانم رو بعد زایمان اجازه دادن بیاد داخل پیشم. گفت جیغت رو که شنیدم فهمیدم تویی و راحت شدی .
دو ساعت بعد ، از اتاق زایمان فرستادنم تو بخش و نی نی ما الان یکماهه که کوچکترین عوض خونمون شده♥️

درد خیلی شدیدم که واقعا حس میکردم کنترل دردام از دستم خارج شده و میخواستم موهامو از درد بکنم😂از ساعت یازده بود که من یازده و چهل دقیقه زایمان کردم و پسر قشنگم رو بغل گرفتم .
واقعا زایمان دوم خیلی فرق داره از این لحاظ که هوشیارتری و با تجربه تر و روند زایمان بیشتر دستته انگار .

اها یادم رفت یه چیزایی :
در مورد ماساژ پرینه بگم
من یکبار بیشتر انجام ندادم که بدم اومد دیگه انجام ندادم 😶
نقاط فشاری و ورزش و پیاده روی و معاینه تحریکی خیلی به زایمانم کمک کرد (نقاط فشاری رو قبل زایمان برای شروع دردهای زایمانی انجام میدادم روزی یکبار در حد سه چهار دقیقه)

موقع دردها روحیه خیلی مهمه به خودتون روحیه بدید شاید شدت درد اجازه فکر کردم بهتون رو نده
ولی یه جمله رو به خاطر بسپارید و زیر لب بگید از همین قبل زایمان تمرین کنید که اونموقع یادتون باشه، مثل "من میتونم" , "میدونم زود تموم میشه" و ...
زایمان من روز تولد امام حسن بود برای همین امام حسن رو خیلی تو دردام صدا میکردم حضرت زهرا رو خیلی صدا میکردم خیلی کمکم می‌کرد بتونم درد رو تحمل کنم.