🔱سارگل 🔱پارت 86که صدای گریه.. جیگر گوشم.. بلند شد..... ــ زیر لب بیجون... خداروشکر کردم.. با حرفی که دکتر زد.. سرمو با شوک بالا اوردم ــ مبارکه اینم شاه پسرتون.. ــ چی؟ پ. پسر.. اوردنش بالا.. و گذاشتن.. روی سینم... قطره اشکی از چشمم چکید روی گونم.... خدایا.. داری چیکاری میکنی با من... سیاوشی که آرزوش پسر بود.. ولی دختر بود.. حالا که نیست شد پسر... چشمامو بستم... حکممت چیه خدا...بی بی هم مثل من تعجب کرده بود....... نگاش کردم.. انقدر کوچولو بود میترسیدم دستش بزنم.. یعنی بچه ای منه... ولی کو باباش... اشکام رونه شد روی گونم... الان حتما بغل زنش خوابه.. اره.. اگه بود.. اگه اگه شاید.. دیگه بهشفکر نکن سارگل تو دیگه پسرتو داری.. دیگه تنها نیستی.. بی بی رو داری.. اره من تنها نیستم خدایا.. من تنها نیستم....... بی بی لباسای نوازدی صورتی رنگ رو اورد.. و تن پسرکم کرد.. خندم گرفت.. اخه چون بی بی همه لباسا رو دخترونه خریده بود... ــ شرمنده مادر.. میرم فردا لباسارو تعویض میکنم.. لبخندی به مهربونیش زدم.. که با اوردن کاچی پر مخلفات داغی.. اورد کنار گذاشت.. و پسرکم رو اروم.. از بغلم که خابش برده بود.. بیرون کشید.. و روی تشک کوچولوی خودش گذاشت... درحالی.. که پتو رو روش میکشید با ارومی گفت ــ اسمشو چی میذاری مادر..؟.. نگاش کردم.. به چهره زیبایی پسرکم ــ ایهان... ــ قشنگه اسمش مادر.. پنچ تن نگهدارش باشه......

تصویر
۷ پاسخ

عزیزم امشب بازم پارت هست یا تموم شد ؟؟

من عاشق اسم آیهان هستم😍😍
پسرم بشه اسمشو یا آیهان میزارم یا ایلماز
رمانت خیلی خوبه 👏🏻👏🏻👌🏻👌🏻

بازم پارت میزاری

ای بابا حالا شناسنامه چطوری بگیره برا آیهان سیاوش چلغوز

عالی بود 😍😍

کلا چند پارته عزیزم من تازه دیدم رمانتو
و به شدت رمان خونم

واااای خداااا😍😍😍

سوال های مرتبط

ریحان رمانویس ریحان رمانویس قصد بارداری
🔱سارگل 🔱پارت 87ــ حالا چیکار کنم برای شناسنامه.... این بچه شناسنامه میخواد... مالک تو فکر بود.. عزیز جون.. که حرفای مارو شنیده بود.. چایی به دست امد.. و نشست کنارم.. و چایی رو گذاشت کنارمون.. و گفت ــ تو که تمیتونی به اسم شوهرت برای ایهان شناسنامه بگیری.. هرجام باشی پیدات میکنه با اسم خودش و فامیلیش.. سرمو. با ناراحتی تکون دادم.. که از داخل جبعه ای.. شناسنامه ای دراورد.. و گفت.. ــ اگه مالک راضی باشه... شناسنامه فاطمس... هنوز همینجوریه.. هیچ گواهی فوتی.. روش نخورده... با گریه گفت ــ اینو بدم به تو.. که اسم بچت بره تو شناسنامه مالک.. و فاطمه... اینجوری.. دیگه در امانی... نگاهی به مالک انداختم.. که سرش پایین بود.. نگاه منو... و بی بی. وی مالک بود... سرشو اورد بالا و نگامون کرد.. توی نگام التماس موج میزد.. با نگرانی دست بی بی رو فشردم.. که... مالک گفت.. ــ من حرفی ندارم.. فقط.. سارگل.. تو خطر نیوفتی.. سیاوش میتونه ازت شکایت کنه... هیچ چیز برام مهم تر از ارامش بچم نبود........... 3 سال بعد....
پری.. ایهان... دست نزن به اون... ایهان جیغی کشید...و دستاشو که پر از پوفک شده بود..برد پشت سرش..با اخم بهش زل زدم...رفتم جلوش به مرد کوچک روبه روم زل زدم..تمام حرکاتش مثل سیاوش بود..اخماشو توهم کشید..و با لحن شیرین زبونش گفت... ــ دس زدم که زدم... اصلا..چلا امدی سمت من..برو از پلی «پری» بگیر.. چشمامو ریز کردمو.. و یکی زدم به نوک بینیش... که بیشتر اخم توهم کشید...
ــ بیار جلو... روشو برگروند سمت دیگه... و سوت هایی میزد که صدا نداشت.. دلم ضعف میرفت برای این حرکاتش... مثلا خودشو زده به کوچه علی چپ...
ریحان رمانویس ریحان رمانویس قصد بارداری
🔱سارگل 🔱پارت 85برای نوه اش لباس نوازدی و عروسک میخرید.. تقریبا همه چیزاش جور بود.. خیلی شرمندشون بودم... مثل یک خانواده واقعی کنارم بودن........ زمستان تمام شد... و بهار امد... شب اول عید.. بود که.... بعد خوردن.. ماهی شب عید.. درد بدی داخل شکمم پیچید.. که از درد به خودم میپیچیدم.. و جیغ میزدم...مالک.. و بی بی.. با نگرانی امدن سمتم.. فقط با گریه بی بی رو صدا میزدم.. پری که با دیدن من ترسیده بود و گریه میکرد... بی بی رو به مالک گفت.. برو ماشینو اماده کن.. فکر کنم وقتشه.. بزور تونستم بگم ــ نه بی بی.. پیدام میکنه.. تورو خدا.. زد به صورتش ــ خوب چی کار کنم... مالک گفت ــ صبر کنین و از خونه زد بیرون... از درد به خودم میپیچیدم.. با حس خیسی که از بین پاهام خارج شد.. شوکه به چیزی مثر اب مانند.. و دردم بیشتر شد.. بی بی منو روی ملافه که وسط اتاق انداخته بود نشوند... از درد فقط خدارو صدا میزدم.. و به یاد بد بختیام به یاد مرد بی رحمم که دوماهه هیچ سراغی از زنش و بچش نگرفته.. درد میکشیدم.... که مالک امد تو.. و همراه دوتا زن.. که سلامی کردن.. و از داخل کیفشون.. چندتا.. وسیه های دکتری بیرون اوردن... اول.. فشارمو گرفتن.. که از درد همش جیغ میزدم.. مالک رفت بیرون پری هم برد.. بی بی در اتاق رو بست... وقتی دکتری که مالک اورده بود.. منو ماینه کرد گفت... ــ 8 سانت دهانه رحمت باز شده.. بهت زور بزنی چون سر بچت پایبنه.. ملافه رو به دندون گرفتم... و یک لحظه چهره سیاوش جلوم نقش بست.. با نفرت تمام جیغی کشیدم.. که حس کردم.. چیزی ازم خارج شد... و اون دوتا دکتر.. چیزی رو ازم میکشیدن.. چشمام بسته شد.. و بی حال سرم افتاد روی بالشت...
ریحان رمانویس ریحان رمانویس قصد بارداری
🔱سارگل 🔱پارت 80 اماده شو برای کوتاژ.. ولی با لبخند بهم گفت ــ حال مامان کوچولو چطوره؟.. شوکه نگاش کردم.. و بغضم گرفت.. من دیگه مامان نبودم.. که دکتر رو کرد به همون مرد. و با اخم گفت ــ چرا مواظب خانمتون نیستین... با ظربه هایی که کمرش و شکمش وارد شده.. میتونه ازتون شکایت کنه.. اون مرد بیچاره که حسابی تعجب کرده بود.. من تند گفتم ــ نه ایشون همسرم نیستن.. سوتفاهم نشه.. دکتر.. بدون اینکه چیز دیگه ای به همون مرد بگه به من گفت ــ خداروشکر بچت سالمه... با شوک گفتم ــ واقعا.. وای خدا.. اشکام همینجور میومدن.. باورم نمیشد... که بچم زنده باشه... ــ ولی خونریزی پشت جفت کردی.. و ضربه هایی که بهت وارد شده.. باعث شده بیش از حد معمول خونریزی داشته باشی.. متوجه شدم که همون مرد از اتاق رفت بیرون... دوباره به حرف دکتر گوش سپردم... ــ احتمال زایمان زودرس هم دارین.. بهتره تا اخر زایمانت یعنی تا 2 ماه دیگه استراحت مطلق باشی.. و اینکه... استرس و اضطراب برات سمه برات شیاف تجویز کردم که خونریزیتو کم میکنه.. تا هاماتوم قط نشه.. خونریزی تون ادامه داره... دکتر بعد از توصیفه های لازم از اتاق رفت بیرون... باورم نمیشد.. یعنی خدا دوباره.. بچمو بهم داد... نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت... نمیدونستم حکمت خدا چیه.. همون پیرزن.. مهربون گفت ــ خداروشکر دخترم که بچت سالمه... ما داروهاتو برات خریدیم.. پول ترخصیتم حساب کردیم.. اگه میخوای زنگ بزنیم به شوهرت بیاد دنبالت.. با وحشت.. و ترس دستشو گرفتم ــ نه ترو خذا.. کمکم کنین.. با گریه گفتم ــ من هیچ کسو ندارم.. توی این شهر غریبم