🔱سارگل 🔱پارت 85برای نوه اش لباس نوازدی و عروسک میخرید.. تقریبا همه چیزاش جور بود.. خیلی شرمندشون بودم... مثل یک خانواده واقعی کنارم بودن........ زمستان تمام شد... و بهار امد... شب اول عید.. بود که.... بعد خوردن.. ماهی شب عید.. درد بدی داخل شکمم پیچید.. که از درد به خودم میپیچیدم.. و جیغ میزدم...مالک.. و بی بی.. با نگرانی امدن سمتم.. فقط با گریه بی بی رو صدا میزدم.. پری که با دیدن من ترسیده بود و گریه میکرد... بی بی رو به مالک گفت.. برو ماشینو اماده کن.. فکر کنم وقتشه.. بزور تونستم بگم ــ نه بی بی.. پیدام میکنه.. تورو خدا.. زد به صورتش ــ خوب چی کار کنم... مالک گفت ــ صبر کنین و از خونه زد بیرون... از درد به خودم میپیچیدم.. با حس خیسی که از بین پاهام خارج شد.. شوکه به چیزی مثر اب مانند.. و دردم بیشتر شد.. بی بی منو روی ملافه که وسط اتاق انداخته بود نشوند... از درد فقط خدارو صدا میزدم.. و به یاد بد بختیام به یاد مرد بی رحمم که دوماهه هیچ سراغی از زنش و بچش نگرفته.. درد میکشیدم.... که مالک امد تو.. و همراه دوتا زن.. که سلامی کردن.. و از داخل کیفشون.. چندتا.. وسیه های دکتری بیرون اوردن... اول.. فشارمو گرفتن.. که از درد همش جیغ میزدم.. مالک رفت بیرون پری هم برد.. بی بی در اتاق رو بست... وقتی دکتری که مالک اورده بود.. منو ماینه کرد گفت... ــ 8 سانت دهانه رحمت باز شده.. بهت زور بزنی چون سر بچت پایبنه.. ملافه رو به دندون گرفتم... و یک لحظه چهره سیاوش جلوم نقش بست.. با نفرت تمام جیغی کشیدم.. که حس کردم.. چیزی ازم خارج شد... و اون دوتا دکتر.. چیزی رو ازم میکشیدن.. چشمام بسته شد.. و بی حال سرم افتاد روی بالشت...

تصویر
۱۰ پاسخ

عالی ایکاش همه پارتهاشو بزاری تاصبح بخونیم😂

میشه ازسیاوشم بذارید ببینیم اصلا پیگیر سارگل هست یانه فهمیده ک بی تقصیره

بازم بزار توروخدا تاصبح بزار

یکی دیگه هم بزاردستت طلا

خندم گرفته همه پیگیر سیاوشن جنس خراب مردا الان دمبال عشق و حالشه 🤣🤣😂😂😂

مرسی خانمی

ریحون از سیاوش عوضی بذار چیکار کرد

مرسی عزیزم

اجی بازم‌میذاری؟؟؟

امشب دیگه میزاری؟

سوال های مرتبط

ریحان رمانویس ریحان رمانویس قصد بارداری
🔱سارگل 🔱پارت 87ــ حالا چیکار کنم برای شناسنامه.... این بچه شناسنامه میخواد... مالک تو فکر بود.. عزیز جون.. که حرفای مارو شنیده بود.. چایی به دست امد.. و نشست کنارم.. و چایی رو گذاشت کنارمون.. و گفت ــ تو که تمیتونی به اسم شوهرت برای ایهان شناسنامه بگیری.. هرجام باشی پیدات میکنه با اسم خودش و فامیلیش.. سرمو. با ناراحتی تکون دادم.. که از داخل جبعه ای.. شناسنامه ای دراورد.. و گفت.. ــ اگه مالک راضی باشه... شناسنامه فاطمس... هنوز همینجوریه.. هیچ گواهی فوتی.. روش نخورده... با گریه گفت ــ اینو بدم به تو.. که اسم بچت بره تو شناسنامه مالک.. و فاطمه... اینجوری.. دیگه در امانی... نگاهی به مالک انداختم.. که سرش پایین بود.. نگاه منو... و بی بی. وی مالک بود... سرشو اورد بالا و نگامون کرد.. توی نگام التماس موج میزد.. با نگرانی دست بی بی رو فشردم.. که... مالک گفت.. ــ من حرفی ندارم.. فقط.. سارگل.. تو خطر نیوفتی.. سیاوش میتونه ازت شکایت کنه... هیچ چیز برام مهم تر از ارامش بچم نبود........... 3 سال بعد....
پری.. ایهان... دست نزن به اون... ایهان جیغی کشید...و دستاشو که پر از پوفک شده بود..برد پشت سرش..با اخم بهش زل زدم...رفتم جلوش به مرد کوچک روبه روم زل زدم..تمام حرکاتش مثل سیاوش بود..اخماشو توهم کشید..و با لحن شیرین زبونش گفت... ــ دس زدم که زدم... اصلا..چلا امدی سمت من..برو از پلی «پری» بگیر.. چشمامو ریز کردمو.. و یکی زدم به نوک بینیش... که بیشتر اخم توهم کشید...
ــ بیار جلو... روشو برگروند سمت دیگه... و سوت هایی میزد که صدا نداشت.. دلم ضعف میرفت برای این حرکاتش... مثلا خودشو زده به کوچه علی چپ...
ریحان رمانویس ریحان رمانویس قصد بارداری
🔱سارگل 🔱پارت 86که صدای گریه.. جیگر گوشم.. بلند شد..... ــ زیر لب بیجون... خداروشکر کردم.. با حرفی که دکتر زد.. سرمو با شوک بالا اوردم ــ مبارکه اینم شاه پسرتون.. ــ چی؟ پ. پسر.. اوردنش بالا.. و گذاشتن.. روی سینم... قطره اشکی از چشمم چکید روی گونم.... خدایا.. داری چیکاری میکنی با من... سیاوشی که آرزوش پسر بود.. ولی دختر بود.. حالا که نیست شد پسر... چشمامو بستم... حکممت چیه خدا...بی بی هم مثل من تعجب کرده بود....... نگاش کردم.. انقدر کوچولو بود میترسیدم دستش بزنم.. یعنی بچه ای منه... ولی کو باباش... اشکام رونه شد روی گونم... الان حتما بغل زنش خوابه.. اره.. اگه بود.. اگه اگه شاید.. دیگه بهشفکر نکن سارگل تو دیگه پسرتو داری.. دیگه تنها نیستی.. بی بی رو داری.. اره من تنها نیستم خدایا.. من تنها نیستم....... بی بی لباسای نوازدی صورتی رنگ رو اورد.. و تن پسرکم کرد.. خندم گرفت.. اخه چون بی بی همه لباسا رو دخترونه خریده بود... ــ شرمنده مادر.. میرم فردا لباسارو تعویض میکنم.. لبخندی به مهربونیش زدم.. که با اوردن کاچی پر مخلفات داغی.. اورد کنار گذاشت.. و پسرکم رو اروم.. از بغلم که خابش برده بود.. بیرون کشید.. و روی تشک کوچولوی خودش گذاشت... درحالی.. که پتو رو روش میکشید با ارومی گفت ــ اسمشو چی میذاری مادر..؟.. نگاش کردم.. به چهره زیبایی پسرکم ــ ایهان... ــ قشنگه اسمش مادر.. پنچ تن نگهدارش باشه......