۸ پاسخ

ای خدا من فقط زیبایی میبینم آفرین به صبورت

منم بیشتر وقتا تو این موقعیت هستم هیچ وقت داد نزدم و عصبی نشدم فقط ازش خواهش کردم تو اولین فرصت که بازیش تموم شد یا تنهایی یا به کمک من جمع کنه

حالا من سر این چیزا اصلا دعواشون نمی کنم یا داد بزنم فقط پیش خودم میگم کی حالشو داره جمع کنه 🥴🥴یه وقتا از خودشون کمک میگیرم یه وقتا خودم تنهایی

افزین عزیزم

حالا من ب پسرم با مهربونی میگم اگه اسباب بازی هاتو جمع کنی تمیزکنی جایزه داری ولی میگه حوصله ندارم جمع کنم میگه خودت بیا جمع کن اصلااااا جمع نمیکنه مگر جو بگیرتش

چ اتاق قشنگی
میشه واضحتر بزارین

آفرین خانم با حوصله و فهمیده👏👏

مشغول جمع کردن شدن دوتایی🥰🥰

تصویر

سوال های مرتبط

مامان مهدی یار و ملیکا مامان مهدی یار و ملیکا ۴ سالگی
سلام مامانا پیامم طولانی ولی خواهشا اگر کسی میدونه کمکم کنه
امروز پسرم ۴/۵ سالم با ماشین فلزی محکم زد تو سر خواهر کوچکترش که اومده بود وسط بازیش و داشت بهم میزد بازیشو
من با جیغ وحشتناک دخترم متوجه شدم انقدر عصبانی شدم نتونستم و خودمو کنترل کنم منم ماشینشو از پنجره پرت کردم تو کوچه ؛پسرم تا پدرش برسه حدود یک ساعتی فقط پا میکوبید زمین و گریه شدید میکرد که برم ماشینشو بیارم انقدر گریه کرد به لکنت افتاده بود دیگه اخرشم پدرش اومد و اوضاع رو دید رفت ماشینشو اورد و داد بهش تا آروم شد
واقعیتش اصلا نمیدونم چه عکس العملی باید نشون بدم قبلا پیش اومد بود خواهرش اذیت کنه من همیشه با تذکر دادن قانون خونه یا بی محلی و بی توجهی یا محروم کردن از تفریح مثل پارک و دوچرخه سواری عکس العمل نشون داده بودم ولی احساس میکنم اصلا بازدارنگی نداشته چون شدت پرخاشگری اش از اولین بار تا حالا هر بار بیشتر شده
کتاب های مختلف در این باره که احساساتشو کنترل و مدیریت کنه هم گرفتمو و براش خوندم حتی یه جلسه انلاین با مشاورم در میان گذاشتم و راهکاری که گفتن و انجام دادم ولی بی فایده بوده
دیگه واقعا نمیدونم باید از چه روشی استفاده کنم 😥
مامان گل گلی مامان گل گلی ۴ سالگی
خانما اومدم یه تجربه ام بهتون بگم
بچه من یه مدتی هست خیلی عصبی و پرخاشگر شده خیلی زیاد ما رو میزنه داد میزنه و بهانه میکنه قشقرق ب پا میکنه .
دیشب تصمیم گرفتم امروز وقت بیشتری براش بذارم باهاش بازی کنم و اینجور چیزا
یه مدت هست جو خونمون خیلی بد هست.
و تحت فشار هستیم.امروز ک بیدار شد طبق معمول هر چیزی گفتم میخوای بخوری گفت ن. کار هر روزش هست وزن قدش کم هست.بچه کوچکم رو خواب کردم ظهری و بهش گفتم تا بازی کنیم چند مدل بازی کردیم و آروم بود مثل قبل و خوشحال
عصرم بردمش حیاط خاک بازی کرد خیلی رو روحیه اش اثر گذاشت و براش خوب بود.
میخواستم بگم گاهی شاید مشکل از ما هست ک بچه همچین واکنشی میده اکثرا بچه ها تو خونه هستن و همبازی ندارن
من امروز حالم خیلی بد بود ولی بلند شدم بازی کردم تاثیر داشت و چند لقمه هم غذا خورد با هم مغازه بازی کردیم و با ذوق بازی می‌کرد کاش سختی های روزگار. کمتر میشد و اعصاب هممون سر جاش بود‌.ب خودم‌قول دادم هر چقدرم زندگی سخت شد با بچم دعوا نکنم هر روز عصبی بودم و امروز هر وقت کار اشتباهی کرد خشممو کنترل کردم یکی از کارهاش اینه میاد محکم منو گاز میگیره ول کن نیست.از خدا میخوام‌کمکم کنه بتونم ب بچم آرامش بدم.مامانم خیلی منو عصبی و پرخاشگر کرده خیلی زیاد
هر کس از چیزی ناراحته من مامانم.
میشه هر کس پیامم رو دید دعا کنه حاجتی دارم زودتر بهش برسم و آرامش بهم برگرده؟
مامان گل گلی مامان گل گلی ۴ سالگی
چند وقت پیش رفته بودیم جایی دو شب بمونیم
واقعا میگن آدمها رو باید خونه خودشون شناخت بعد شاید ۱۰ سال ب اصرار خودشون رفتیم
بعد یه بچه اش ک ۸ ۹ سالش بود همش بچه کوچکم رو دعوا می‌کرد و میگفت میزنم تو سرت اک بیای اتاقم اونم بچه هست ۱ سال ونیمش هست هر چی میوردمش باز میرفت
بهش میگفتم بهش اسباب بازی بده نیاد تو اتاقت نمی‌داد خیلی کلافه شده بودم راه برگشتی هم نداشتم بچه بزرگترم ک میرفت پیشش میگفت بیا بازی کنیم ولی اجازه نمی‌داد با وسایل هاش بازی کنه ب شدت عصبی شده بودم و دلم برای بچه هام میسوخت
یه وسیله بازی داشت زدم تو نت ۲ خوردی قیمتش بود بچم هر چی میگفت تا با این بازی کنیم میگفت ن و بلند داد می‌کشید
بعد پدر مادرش ب جای اینکه بچه خودشون رو آروم کنن مادرش میگفت صدای تی وی بلند کن حرفای بچم صداش نیاد اینجا.تعجب کردم هر چی ب بچم میگفتم بیا از اتاق بیرون نمیومد اون اسباب بازی هم خودش شکسته بود چند جاش سالم هم نبودا ب هر چی دست میزد میگفت ن
ب زور رفتارش تحمل کردم تا برگشتیم
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۵ سالگی
امروز رفتم پارک با پسرم ولی برای اولین بار با یه خانم دعوا کردم: پسرم یه مقدار بازیگوشه مخصوصا وقتی میریم بیرون ، توی پارک هم دوس داره با همه بازی کنه و میره دنبالشون بعضی بچه ها هم مخصوصا دخترا دوست ندارن و همش میگن که چرا میای دنبال ما و پسر منم عصبانی میشه یا هی میره دنبالشون اونام دعواش میکنن. مدامم بهش گفتم با کسی دوس نداره باهات بازی کنه بازی نکن ولی گوش نمیده باز میره میخواد بازی کنه. امروزم یه دختری که حدود ۹-۱۰ سالش بود بهش خورد بعد فرار کرد سمت مامانش پسرم هم رفت دنبالش به حالت هل دادن ولی خیلی یواش به دختره زد و تا من برسم بهش دیدم مامان دختره سر پسر من که کوچیکه با صدای بلند داد میزنه که چرا دختر منو هل میدی و داد و بیداد میکرد سرش پسر منم نشست زمین گریه کردن منم رسیدم عصبانی شدم به زنه گفتم چرا سر بچه داد میزنی گفت چون دختر منو هل میده گفتم هرچی میخواستی بگی به من میگفتی نه سر بچه کوچیک . دست بچمو‌گرفتم بردم دعواشم کردم که چرا هل میدی و …
هنوز اعصابم خورده که چرا بعضی بزرگترا متوجه نیستن که با بچه کوچیک چجور حرف بزنن و حتی بچه هایی که بزرگترن هم درکی ندارن نسبت به بچه های کوچیکتر. من خودم همیشه به پسرم تذکر میدم اگه کار اشتباه کنه یا یا ببینم با بچه ای درحال دعوان میرم باهاشون حرف میزنم حتی اگه اونا مقصر باشن میگم باهم قشنگ بازی کنید هیچوقت دعواشون نمیکنم چون میگم اونا هم بچه ان.ولی بعضی پدرمادرها اصلا انگار نمیتونن به بچه ها بگن با هم تعامل کنن تازه از بچه ها بدتر رفتار میکنن و انگار فقط بچه اونا بچس برای بقیه انگار نیست.
نمیدونم کارم درست بود یا نه اعصابم خورده هنوز . باید چیکار کنم؟؟
مامان نفسم مامان نفسم ۵ سالگی
شماها برای شیر دادن بچه جلو بقیه راحتین؟
من اصلا نمیتونم بذارم کسی بدنمو ببینه دختر اولم که دنیا اومد میرفتم تو اتاق شیر بدم از اون طرف دختر برادرشوهرم که دوازده سالش بود مدام با مادرشوهرم میومد خونمون هر دو ثانیه یه بار صدام میکرد میگفت شیرخورد؟ شیرخوردنش تموم شد؟ و....
چقد از دستش حرص میخوردم و خجالت می‌کشیدم چیزی بگم هی سکوت کردم
الان که دومی دنیا اومده این یه ماه که خونه خودم بودم تو شهر دیگه خداروشکر خیالم راحت بود از این نظر
ولی چند روز دیگه قراره بریم شهرمون و چند روزی باید برم خونه مادرشوهر از الان استرس گرفتم
چون می‌دونم این یکی جاریم و بچه هاش اصلا مراعات نمیکنن بدون در زدن بدون اجازه گرفتن میان تو اتاق
چندماه پیش که باردار بودم رفته بودم خونه مادرشوهر، یه اتاق اونجا برای ما هست جهیزیم و تختمون و یه سری وسایلمون توشه هروقت میریم اونجا میخوابیم، بخاطر بارداری حالم بد بود رفتم رو تخت دراز کشیدم چشامو بستم چند دقیقه بعد چشممو باز کردم دیدم جاریم بالای سرم وایساده بدون در زدن اومده بود تو
بقیه جاری هام خداروشکر از این نظر خوبن بدون اجازه نمیان
نمی‌دونم شایدم من زیادی برای شیر دادن دارم سخت میگیرم ولی واقعا نمیتونم جلو بقیه شیر بدم
مامان ارس مامان ارس ۴ سالگی
با احترام به نظرات بقیه... این نظر شخصیه خودمه... نیایید هی بگید اه و وای حال آدمو بگیریدااااا.‌‌...
من خودم تک فرزندم همیشه دلم میخواست یه خانواده شلوغ داشتم هر هفته میرفتم خونه بابام اینا خواهر و برادرهام دورم بودن بچه هامو دوست داشتن ..‌ ولی همیشه تنها بودم. دوست خوبم داشتماااا ولی دوست خانواده نمیشه.. ازدواح که کردم گفتم نمیزارم بچه هام مثل خودم تنها باشن سه تا بچه حداقل میخوام. الان دو تا بچه دارم... به معنای واقعی دهنم سرویس شده... بچه هام فوق العاده شیطون و وابسته ان... از اینا که هر دو دقیقه میگن مامان... خودمم شاغلم کلی از مسیولیتهای خونه و بچه ها و مامانم که الان تنهاست با خودمه... یعنی به زور قرص فلوکستین زندم... ولی بازم تو ذهنم تصور میکنم پیر که میشم بچه هام دورمن.. همون سفره شلوغ رو تصور میکنم دلم یه بچه دیگه میخواد که فاصله سنیهاشون خیلی زیاد نشه... از یه طرف فکر میکنم تو این مملکت داغون با این اوضاع اقتصادی حتی مادر شدن رو هم به دل مردم میزارن... شما چی بیایید درد و دل کنیم.