سوال های مرتبط

مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۸ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
مامان نلین💕✨ مامان نلین💕✨ ۱۶ ماهگی
سلام تا دخترم خوابیده دلم خاست بیام از تجربه زایمان طبیعیم بگم..
پارت ۱

۳۹ هفته و دو سه روز بودم که با شوهرم رفتیم بیرون خرید نزدیک مطب دکترم بودم شوهرم گفت تا اومدیم اینجا زنگ بزن دکتر یه سر بریم پیشش(چون هفته آخر بود نوبت نزد برام گفت اگه به دنیا نیومد خودت بیا)
رفتیم مطب و نوار قلب اینا گرفتیم بعد دکتر اومد معاینه کنه تا دست زد کیسه آبم پاره شدددد🥲
گفت کیسه آبت به مو بند بوده و من خیلی وقتا برای بقیه مجبورم با سوزن سوراخ کنم کیسه آبو…
یه ترسی تمام وجودمو گرفت از اینکه دیگه قراره زایمان کنم
دستام شروع به لرزیدن کردن
دکتر باهام حرف زد و یه کم آرومم کرد
راستش بیمارستان تا اون لحظه هم باز تصمیم نگرفته بودیم کجا بریم
دکترم پیروزی بود گفت کجا میری بیمارستان گفتم احتمالا بریم قلهک
گفت من خودم بیمارستان تهرانپارسم هزینه دستمزد و خود بیمارستان ۱۱ تومنه
گفتم دوتاش؟ گفت بله
دیگه گفتم دکتر خودمه خب خوبه گفتم پس باشه میرم اونجا
زنگ زد سفارشمم کرد و بهش گفتم میتونم برم خونه پردیس وسایلمو بیارم؟
گفت نه باید بری بیمارستان همسرت میره وسایلت و بیاره
خلاصه راه افتادیم بیمارستان تهرانپارس
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
۴۰ هفته شدم که با یکی از ماما ها که اشنای خواهرشوهرم بود حرف زدم گفت کع بیا اگه ۴۵۰۰ بود وزن بچت نامه سزارین بدیم که همونروزی که قرار بود برم سونو بدم ساعت ده صب یع اب خیلی زیادی ازم خارج شد که گفتم کیسه ابه تموم بدنم میلرزید میگفتم اخر مجبور شدم طبیعی زایمان کنم زنگ زدم به شوهرم که با عجله اومد اینقد استرس داشت که نزدیک بود بشینه باهام گریه کنه با شوهرم و خواهرشوهرم و مادرشوهرم رفتیم بیمارستان که گفت باید معاینه کنه که به زور و خواهش شوهرم و خواهرش راضی شدم معاینه کنه. معاینه کرد و گفت کیسه اب پاره نشد هرچقد گفتم که اب زیادی ازم رفت باور نکرد یکی دیگه هم معاینه کرد و گفت پاره نشد ساعت ۱ ظهر سونو نوشت برام برم بیرون انجام بدم که سونوگرافی نوبت نداد با خواهش و التماس راضی شد سونو بگیره ازم که وزن بچمو زده بود ۴۴۷۰ شوهرم اومد باهاش حرف زد گفت اگه میشه ۵ بزن اما راضی نشد گفت که همین وزنو هم باید سزارین کنن دیگه ۳۰ گرم کع چیزی نیست خوشحال برگشتم زایشگاه که سونو دیدگفت که ما سونوگرافی بیرون قبول نداریم و باید تا عصر صبر کنین تا همینجا انجام بدیم شوهرم خیلی عصبانی شد و داد و فریاد که مسخرمون کردین و.. به امید اینکه قراره برم اتاق عمل و از ترس هیچی نخورده بودم و گشنه و تشنه نشستیم منتظر ساعت ۶ بود که بردنم برا سونو
مامان مرسانا مامان مرسانا ۳ ماهگی
من 9روز به زایمانم از خواب بیدار شدم دیدم پاهام خیلی ورم کرده

به مادربزرگم گفتم رفتم خونه عموم مادربزرگم گفت برو خونه راه برو تا اخرشب ببرمت بیمارستان

منم رفتم اصلا حال راه رفتن نداشتم و خوابیدم

بهم زنگ زد گفت بهتر شدی فهمید که خواب بودم بهش گفتم اصلا نمیتونم کار کنم خوابم میاد

گفت ب و فشارتو بگیر منم تا ساعت 9شب صبر کردم دیدم نمیتونم به حجت گفتم بریم فشارمو بگیرم

فشارم 9بود خلاصه اومدم خونه آب قند خوردم

زنگ زدم به عمم گفتم از صبح بچم تکون میخوره ولی خیلی بی حال تکون میخوره

گفت برو بیمارستان ان اس اتی بده منم قراربود برم جوادالائمه واسه زایمان

گفتم واسه ی فشاربرم هاشمی نژاد

رفتم سمت زایشگاه گفت چی شده‌براش تعریف کردم وفشارم گرفت 13بود

من ی هفته قبلش رفته بودم جوادالائمه ازم آزمایش امینیوشور گرفت مثبت شد ولی گفت منفیه اینو به ماما گفتم و ازم ان اس تی گرفت

دقیقا چون هیچی نمی‌دونستم و ماه درد داشتم همش بیمارستان بودم

نوار قلبش خوب نبود تست امینیوشور گرفت ازم گفت کیسه ابت سوراخه

دیگه هرکاری کردم نزاشت برم جوادالائمه گفت خطرناکه

بستریم کردن دیگه با آمپول به سه فینگر رسیدم کیسه آبم کامل پاره شد ساعت 10صبح و فشارم رفت پایین نفسم گرفت ضربان قلب مرسانا اومد پایین سریع به یک ربع من زایمان کردم
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۵ ماهگی
پارت۲
یه ماما اومد گفت به شوهرت بگو بخیه و دوتا امپول و یه سرم بیاره زود وقتی اورد دکتر و جند ماما باهم حرف میزدند دکتر به یکیشون گفت نه مشکلی نیست وصل کن منم هی نگاهشون میکردم یه ماما اومد بهم یه سرم وصل کرد بعد چند دقیقه کلا دردام رفت به مامای شیفتم گفتم دردام رفت گفت مشکلی نیست بخواب فردا صبح باز دردات شروع میشه منم بیخیال شدم اون شب خیلی ورزش کردم هی اسکات میرفتم پیاده روی میکردم .صبح ساعت۶اومدن بهم یه قرص زیر زبونی دیگه دادن بعد نیم ساعت دستگاه گذاشتن رو شکمم و یه سرم بهم وصل کردن تو اون فاصله شیفت عوض شد یه مامای خیلی مهربون اومد و معاینه م کرد گفت خیلی عالی پیش رفتی خیلی بهم امید داد ساعت تقریبا۱۲اینا بود دردام زیاد شد به مامانم زنگ زدم گفتم بیا اینجا حالم بده خانم خسروی که یه خدمه خیلی مهربون بود گذاشت مامانم بیاد پیشم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد مامای شیفت اومد معاینه م کرد ۶سانت بودم تو اون دقیقه هایی که درد میکشیدم فقط دعا میکردم بتونم بچه مو ببینم واقعا درد بدی بود مامانمم هی پشتمو ماساژ میداد و باهام حرف میزد هی دلداریم میداد دیگه ساعت ۴اومدن معاینه م کردن گفتن زور بزن چنتا زور زدم سریع کیسه ابو پاره کردن واقعا درد واقعی رو اون موقع کشیدم داشتم میمردم خیلی زود فول شدم
مامان دیانا مامان دیانا ۲ ماهگی
تجربه سزارین 1
من مادرشوهرم از همون اول بارداری میگفت که تو نمیتونی طبیعی بیاری برو نوبت سزارین بزن من میگفتم نه میتونم همه تونستم منم میتونم گفت خیلی سخته منم بهش توجه نمیکردم دوست داشتم طبیعی بیارم۳۷ هفته ۱ روز بودم چند روز قبل که پیاده روی میکردم به مادرشوهرم میگفتم دارم خیس میشم میگفت اشکال نداره چون نزدیک زایمانت هست خودمم فکر میکردم ترشح هست یا چون هوا گرمه عرق کردم شبش خونه مادرشوهرم بودیم مادرشوهرم به شوهرم گفت زنگ بزن به دوستات ببین کسی آشنا ندارن که منو سزارین کنن چون اصلا تو شهر ما سزارین اختیاری قبول نمیکنن شوهرم زنگ زد به یکی دوستاش جهرم زندگی میکردن اونا اونم بنده خانومش ساعت ۱۰ و نیم شب بود واسه من اینترنتی پیش یکی از اشناهاشون نوبت گرفت که من فردا ساعت ۸ و نیم اونجا تو مطبش باشم که برم باهاش صحبت کنم که واسم نوبت سزارین بزنه فرداش صبح زود بلندشدیم صبحونه خوردیم رفتیم سمت جهرم وقتی رسیدیم نوبت گرفتم من یکی دوتا مونده به آخر بودم که نوبتم بشه دوباره به خانوم دوست شوهرم زنگ زدم به دکتر زنگ زد هماهنگ کرد که من زود بفرسته داخلوقتی رفتم پیشش خیلی دکتر بداخلاقی بودقبلش خانوم دوست شوهرم باهاش هماهنگ کرده بود