۹ پاسخ

نشنیده بودم تا ب حال این علتو ولی خودم ب شخصه از موی سفید نمیترسم ب نظرم وقتی زیاد میش بین موهای مشکی قشنگم میش و خجالت اور نیس اگرم دوست نداشتی چاره اش یه رنگ‌
اما درکل سعی کن رها کنی و حرص و جوش نخوری چون بی فایدس

اکثریت ما خانما خوره فکری داریم نوشخوار ذهنی میکنیم وقتی تو موقعیت یه بحثی هستیم انگار دهنمون دوختن وقتی تنها میشیم واویلا ....خودمونو داغون میکنیم

فقط میتونم بگم هیچ چی هیچ چی جز خودت و بچه هات مهم نیست که بخوای غصه بخوری و ناراحت باشی

منم بعد بارداری دیگه نصف موهام سفید شد
چون شوهرم خیلی خیلی خیلی آزارم داد
در حد زیاد
و شخصیت واقعیش رو نشونم داد
در حدیکه من اصلا دلم نمیخواد کار مشترکی با اون انجام بدم و اگه هم انجام بدم از سر نیاز و تنهایی هست

منم تو ای سه سال عروسی کردم‌ تماممم موهام سفید شده 🙂‍↕️

دقیقا یکی از اخلاقم که ازش متنفرم همینه که نمیتونم چیزی رو فراموش کنم و این خیلی عذابم میدم شاید باورت نشه ولی بعضی شبا گریه کردم و از خدا خواستم بهم بیخیال بودن رو یاد بده

من قبلا اینحوری بودم الان سعی میکنم جواب بدم که خودخوری نکنم

این دقیقا منه اسگلم
ن یک بار ن دوبار بلکه هزاررررررر بار حای اتفاقات چهار سال پیش هم با خودم مرور میکنم

والا از من ک ارثی هس ‌..و واسه عروسیم ک موهاما دکلره کرد ..ساقه موهاما سوزوند و خبربیشتر سفید شد

سوال های مرتبط

مامان امیرعلی مامان امیرعلی ۲ سالگی
سلام صبح همگی بخیررر
یادش بخیر دوسال پیش ساعت هشت تشکیل پرونده دادم ساعت هشت و پنجاه دقیقه بچم بدنیا اومد 😭😍 زایمان طبیعی بود
تو این دوسال خیلی به غذا و لباس بچم رسیدم
اما مادر خوبی براش نبودم
مخصوصا این سه ماه اخیر احساس میکنم افسرده شدم
حوصله ندارم انگیزه و امید ندارم
بارها به همسرم گفتم بچه مانع کار و پیشرفت من شد 😔و خیلی بابت این افکار و حرفام احساس گناه و ناشکری و عذاب وجدان دارم
خدا منو ببخشه که یه بچه سالم و مثل دسته گل بهم داده اما من هیچ لذتی از این لحظه ها نمیبرم و همش خودمو بابت گذشته سرزنش میکنم و به آینده امیدی ندارم و از حالمم لذت نمیبرم
از صبح تا شب به بچه میرسم اما همشو به باد دادم با بعضی حرفام
شب ها هم که شوهرم میاد همش سکوت ‌قیافه گرفتن براش ،چون ازش انتظار درک و همکاری بیشتر دارم
بیسترین مشکلم اینه که ما طبقه بالا مادرشوهرم زندگی می‌کنیم اما بچم پیشش واینمیسه که من برم بیرون به کارام برسم و بارها به شوهرم گفتم اگه خونه نزدیک مامانم بود من این دوسال ابن همه اذیت نمیشدم و زجر نمیکشیدم
بخاطر همین مقصر میدونمش و باهاش سرسنگین شدم و حوصله شوهرمم ندارم دیگه