داستان حقیقی یکی از شما
عارفه
پارت۲۲

رضا گفت برمیگرده ایران.چون حاجی به هیچ صراطی مستقیم نبود. پاشک کرده بود تو یه کفش که بچم تو شکمشه.همونقدر که برای شما کردم،برای این بچه هم وظیفمه.
طاهره هرچی گفت حاج بابا بزار ببرمش سونوگرافی ببینم راسته یا دروغ، بابا اصلا شاید بچه رو ناقص کرده.
حاجی قبول نمیکرد میگفت آتوسا گفته اگه پای بچه هات بیاد وسط میرم یه جا خودمو گم و گور میکنم که دیگه نتونی رنگ بچتو ببینی.
نمیزاشت که نمیزاشت...
یک ماه بعد رضا برگشت ایران و فقط ۱۰روز قرار بود بمونه.
طاهره و زهره صدام کردند تو اتاق و برام جلسه گرفتن که خب... حالا که رضا اومده دست وپا کن یه بچه بیار.
اگه شماها بچه داشتید حاجی بجای این هوس بچه ی خودش، میچسبید به نوه ش.
قبول نکردم، گفتم شوهرم اون سر دنیا، من دست تنها چجوری بچه بیارم! بچه بی بابا چه خوشی ای داره!
گفتن ما هستیم،بچه که تا ۵،۶ سالگی اصن نمیفهمه بابا کیه! تا بخواد بفهمه بابا کجاست رفتی پیشش...
باز مخالفت کردم که اینبار مقصر کارهای حاجی رو من دونستن.گفتن تو براش باید وارث بیاری.این نسل پسر میخواد.
(مامان شازده کوچولو:نمیفهمم اینجور خانواده ها حکومت کجا دستشونه که به زور میگن فقط پسر باید بیاری😒🔪)
امر کردن حامله شم، بچمم فقط پسر بشه که این خاندان مفتخر به صیغه ی زن بدکاره نیاز به وارث داره

۴ پاسخ

😐😐😐😐😐

کاش به رضا بگه که چقدر خانوادش اذیتش میکنن

خداااااااا تصمیم زندگیش و مادر شدنشم دست دیگرانه 🤕

یعنی هنوز کارش درست نشده اینم بره پیش رضا؟😣

سوال های مرتبط

مامان شازده کوچولو مامان شازده کوچولو ۱۲ ماهگی
داستان حقیقی یکی از شما
پارت ۱۵
زینب

از حق نگذریم چون بچه پسر بود براش سنگ تموم گذاشتن یه روستا رو غذا دادن دو بار گوسفند کشتن براش.
حتی به لطف پسرم از من هم نگهداری کردن.
این بین تنها چیزی که اذیتم می‌کرد این بود که هر وقت معصومه اجازه می‌داد پسرم از تو بغلش بیرون میومد و من می‌تونستم بهش شیر بدم.
راستشو بگم،به خاطر شغل نظامی پدرم ما بچه‌هاش یه چیزیو خیلی خوب یاد گرفته بودیم،مدارا کنیم و بسازیم...
حتی به قیمت سوختن جوانی و عمرمون باز بسازیم. مخصوصاً حالا که یه پسر داشتم.
اما باز با این حال بعد از دوران نقاهتم با بابام تماس گرفتم بهش گفتم: خوشبخت نیستم, آرامش ندارم, خستم...
گفت حالا یه بچه داری قبلش می‌شد بهش فکر کرد ولی الان چی؟؟؟
خواستم بهش بگم من که تو دوران عقدم بهت گفتم .
اما کی جرات داشت بهش حرف بزنه!
راستم می‌گفت ، باید به خاطر پسرم تحمل می‌کردم...
و من ۴ سال اون زندگی رو تحمل کردم...
چهار سال کذایی که پسرم بیشتر از من تو بغل معصومه بود،۴ سال دخالت. ۴ سال تحمل...
یه شب وقتی می‌خواستم عرفان رو بخوابونم،طبق معمول هر شب که بهونه ی عمه اش رو می‌گرفت اون شب وسط گریه‌هاش گفت : من مامان معصومه رو می‌خوام!
تنم یخ زد! با وحشت گفتم عرفان چی گفتی؟ اون همچنان داشت گریه می‌کرد با ناله می‌گفت من مامان معصومه رو می‌خوام...
برگشتم به علی گفتم می‌شنوی چی داره میگه!!!!
علی خیلی بی‌خیال گفت چیزی نیست که! حالا معصومه هم بچه نداره این بچه صداش کنه مامان. چیه مگه!
گفتم مگه مادر مرده است که به عمش بگه مامان؟!
علی بهم گفت تو خیلی عقده‌ای هستی،چی میشه دل یه بنده خدا رو شاد بکنی؟
به هر بدبختی بود اون شب عرفان رو خوابوندم.