بچه ها رفتم دکتر یه نفر قبل ما داخل بود کایا می دوید سمت در با صدای بلند که می خوام برم پیش خانم دکتر ،باباش بغلش می کرد خودش رو به زور می خواست پرت کنه پایبن و در رو باز کنه همینجور می گفت می خوام به خانم دکتر سلام کنم می خوام برم پیش خانم دکتر داداشی رو دربیاره😂😳
دیگه تا اون خانم باردار قبلی دراومد کایا زودتر از من و باباش پرید داخل و سلام کرد گفت خانم دکتر من عکس شما رو دیدم🤣دکتر کلی تعریف کرد باهاش گفت آماذهذای بریم سونو کنیم داداشیت رو نشون بدم کایا اونجا هی با دستگاهه بازی می کرد همه دکمه ها رو می زد می گفت خانم دکتر میشه برام دوباره توضیح بدی🤣بعد دکتر خیییلی باحوصله و مهربون بود باهاش حرف می کرد اومد بیسکوییت عصرونش رو هم داد کایا. من بیمار آخری بودم بعد ویزیت رفتم از کافه بیمارستان کیک گرفتم بردم بدم دکتر گفتن رفته مدیریت وایسا زنگ بزنیم بعد سریع منشیه گوشیش رو داد‌‌ بهم دکتر پشت خط بود کلی تشکر کرد که مامان عزیز این چه کاریه من خودم با عشق خوراکیم رو به دوست کوچولوم دادم حتما روی ماه کایا رو ببوس و...🫂
راستی درباره تاریخ زایمانم بین همون ۲۰ تا ۲۶ ام میفتم هنوز مشخص نشد بهم گفت باز دوشنبه بیا ببینم وضعیتت چطوره ۷

۶ پاسخ

دکترتون کیه و تو کدوم بیمارستان ها هست ؟ مطبش کجاست ؟

دکترت مهربون باشه نعمته واقعا😅

ای جانم خداحفظشون کنه
واقعا چه دکتر با حوصله ای بوده

خداوند همچین دکترایی رو حفظ کنه!!!

ان شاءالله به سلامتی فارغ شدی گلم دعای ما هم پشتته

ای عزیزم خدا حفظش کنه
چقدر خوب ک دکترت مهربون بوده
اسم و فامیل دکترت چیه

سوال های مرتبط

مامان کایـا و هیـرا مامان کایـا و هیـرا ۱۲ ماهگی
بچه ها کمک🥹😭😰😰😭
رفتیم آتلیه کایا یه گریه زاری کرد که نگو و کلا فقط من با یه لباس انتخابیم تونستم عکس تکی بگیرم
همین😒صبح زود پاشد چون مامانم این ها اومدن از ذوق زیاد ظهری نخوابید و خیلی هم بدو بدو و بازی کرد و حسابی خسته شد .قبل تایم آتلیه تو ماشین خوابش برد چون خسته بود بیدار شد کلا بدقلق شد هررررررررکاری کردیم یه ذره کوتاه نیمد ،قید لباسش رو زدم گفتمذباذهمین لباس تنش عکس می گیریم حتی واسه یه دونه عکس هم واینمیساد میومد سالن عکاسی گرررررررررریه می کرد می گفت بریم بیرون داد می زد خانم عکس نگیره بدم میاد😭😃می رفت بیرون تو سالن بازی می کرد😒🤣 خیلی ناراحت شدم خودشون دلشون برام سوخت گفتم فردا نوبت صبح برامون باز نوبت بذاره بریم ببینم چی میشه.
بعد ماشین آتلیه رو برداشته بود نمی داد باز یه معرکه سر اون داشتیم. وتی کایا هزار تا ماشین داره باز هرجا ماشین ببینه فقط سمت ماشین میره😭
چه توصیه ای دارین من فردا بتونم عکس های بارداریم رو بگیرم؟۳ تا لباس هم انتخاب کردم😰😭😰احتمالا کایا لباس هاش رو نذاره عوض کنیم ولی امیدوارم حداقل وایسه و بی قراری نکنه 😭
مامان کایـا و هیـرا مامان کایـا و هیـرا ۱۲ ماهگی
دیدین بچه ها یهو از چه چیزهای عجیبی خوششون میاد!
ما یه ماه پیش یه خریدی انجام دادیم بسته بندیش تو‌کارتن بود فک کنین حدودا اندازه یه کارتن‌چیپسی (شاید کوچک تر )
بعد ما اومدیم کارتن رو بندازیم بیرون کایا نذاشت .باورتون نمیشه یه ماهه اسباب بازی محبوبش شده همون کارتنی که یه ریالم واسش هزینه نکردیم!
امروز رفته بالشت گذاشته توش میگه می خوام تو‌کارتن خودم بخوابم بعد جاش نمیشد که نصف شده بود می گفت مامان حالا درهاش رو ببند پاش رو آورده بود بیرون می‌گفت حالا لطفا قصه ی کامیون رو هم برام بگو😂
اینقد این کارتنه کارآیی داشت که فکرش هم نمی کرد صاحبش😃
اسباب بازی هاش رو‌جمع می کنه می ریزه توش‌می‌گه این صندوقچه ی اسباب بازی هامه بعد کشون‌کشون می بره تو اتاقش هر وقت هم لازمش داره کشون کشون میارتش بیرون(تو یه کتاب خونده دیده)
میره توش قایم میشه بلندبلند میگه مامان شما نمی دونی‌کایا کجاست؟میگم نه بذار بگردم خودش میگه ببین اتاق وسطی نیست؟حموم نیست؟🤣🤣😂😂😂
مامان کایـا و هیـرا مامان کایـا و هیـرا ۱۲ ماهگی
امروز کلی روز متفاوتی داشتم😍
من یه مدت مدیدی بود تنبلی بدجور بهم غلبه کرده بود فک کن یه کار واجب داشتم به همسرم می گفتم تا دم در فلان جا من رو برسون می رسوند بعد واقعا حال نداشتم پیاده شم می گفتم تو روخدا تو برو بگو همسرم نمی تونه بیاد بارداره🤐🫠
یا می رفتیم خرید من همیشه تو ماشین می نشستم تا بره بخره بیاد.خدا شاهده تا سرکوچه راه نمی رفتم(طوریم نبود ها فقط از تنبلی و گشادی)یه تنبلی بی حد و حسابی سراغم اومده بود (فقط بخور بخواب
دیشب یهو یه تصمیمی گرفتم گفتم فردا تا کایا و باباش خوابن برم شهرگردی 😃( از بارداری سر کایا تا الان با تاکسی زردهای درون شهری جایی نرفته بودم)همس اسنپ و کوفت و زهرمار یا ماشین شخصی🤐
همین ها هم واقعا ادم رو تنبل می کنن (فکدکن دم در سوار میشی دم در پیاده میشی دیگه واقعا ۵ متر هم حال نداری راه بری )
خلاصه امروز رفتم خیلی بهم چسبید یه دو جا کار داشتم از عمد یه خیابون اینورتر پیاده میشدم تا راه برم.(در حالت عادی با موشک ببندنم راه نمی رفتم امروز گفتم بذار خودم رو تو عمل انجام شده بذارم و‌خلاصه خیلی خوب بود😀
مثل بچه ها هم ذوق کردم😁بعد عمری من اومدم اینکارو‌ کردم یه ذره راه رفتم تا من رو در حال راه رفتن می دیدن یه چند نفر گفتن چرا اسنپ نمی گیری خانم بارداری خطرناکه بیا بفرما اینجا بشین و ....
ببین سختیش همون اولشه که از خونه بری بیرون
یهو پا می ذاری بیرون اینقدر جریان شهر زندست و مردم در تکاپو هستن واقعا آدم انرژی می گیره
دیگه مصمم شدم هر روز پیاده از خونه بزنم بیرون یا کایا
اینقد گشتم‌که ساعت ۲ رسیدم خونه
تاکسی میگه خانم خونت کجاست اذیت میشین من می رسونمتون
میگم بخدا خیلی نیاز دارم راه برم دستتون درد نکنه همینجا پیادم کنین😅)
مامان جوجو🩷🌷 مامان جوجو🩷🌷 روزهای ابتدایی تولد
پارت دوم
خیلی سختم بود حال نداشتم جون نداشتم زور که میزدم چنتا بهشون گفتم من چشام جای رو نمی بینه دلشون سوخت برام جون زور زدنو نداشتم بهم انگیزه دادن گفتن انقدر تحمل کردی همکاری کن چند دقیقه دیگه بچت بغلته هی می گفت نمی تونم دارم میمیرم فاطمه زهرا صدا زدم کمک کن چند دقیقه بعد انگار یه نیروی عجیبی امد تو بدنم زور زدم زور زدم مامام گفت افرین افرین سر بچه رو دارم می بینم سری بلندم کردن بردنم رو تخت زایمان دو تا سه تا زور زدم بچه دنیا امد هی می گفت باور نمی کنم زایمان کردم باور نمی کنم زایمان کردم دکتر و ماما هم گفتن ماهم باور نمی کنیم زایمان کردی داشتن بخیه می کردن که متوجه خون ریزی شدید شدن دست از بخیه برداشت شروع کرد رحم ماساژ دادن دست تا ارنج تو رحمم می کرد دردش مث درد قبل زایمان بود جیغ میزدم بسه من هنوز دارم درد زایمان می کشم گفتن خطر ناکه باید تخلیه بشه وگرنه باید رحمتو در بیارین هی غش می کردم سریع یه سرم دیگه بهم اضافه کردن امپول زدن دوتا دکتر امدن چک کردن بعد کلی درد شروع کرد بخیه چقدراز داخل رگ پاره شده بود هی بخیه می کرد ومن همشو حس می کردم بعد کلی بخیه بهم سون زدن خون وصل کردن بدنم مثل بیل می لرزید بعد منو بردن روتخت بخوابم هنوز بچه ندیدم خوابم برد یه ۳یا ۴ساعتی خوابیدم وچکم می کردن که خون ریزیم چطوره بعد منو بردن بخش بماند که وسط خواب می پریدم ترس برداشته بودم ونمی تونستم درستی بخوابم ومن بعد ۱۷ ساعت بستری بچمو دیدم ولی اجازه شیر دادن بهم ندادن اینم از داستان ما با این که جزعیات رو نگفتم واقعا مردمو زنده شدم