۶ پاسخ

بیا اینم از تو
یه شوهری که میخاد کادوی خوب بده ناز میکنید؟

چ بگم والا …😐

از فامیل خردیدن و جلوش استفاده کردن سخته

سلام من حالا فرقی برام نداره
ولی یه چیز به هیچ عنوان طلای اقوام خصوصا سمت فامیل شوعرمو نمیخرم
وبگم،طلامم نمیفروشم بهشون

الان یه تعداد النگو دارم نیاز بود بفروشم که کلا کنسل شد
ولی هی خواهرشوهرم گفت بده من و میشناسمش میندازه و جلو خودم پوز میاد
شوهرمم بهش گفت بابا نمیفروشم 😁

بابا طلا رو بگیر استفاده نکن برو بزار اونجا الان بگی طلا نمیخوام دیگ نمیخره برات
طلا خودش یه سرمایه هست براآینده

به نظرم هیچی نگو بزار بخره ادم‌از فردای خودش خبر نداره زن هم چون قشر ضعیفه جامعس بلاخره باید یه پسندازه برا خودش داشته باشه ولی یه چند ماه که گذشت بگو من دوست دارم انتخاب خودم باشه بعد برو عوضش کن طلا دست دوم بخر اما از غریبه ن جاریت

سوال های مرتبط

مامان موچول مامان موچول ۵ سالگی
فرزند پروری شیرخشک کودک پوشک فرزند فرزند پروری پوشک پوشک شیرخشک شیرخشک شیرخشک نوزاد نوزاد نوزاد بارداری بارداری بارداری بارداری اضطراب اضطراب
همسرم گفت من دیگه نمیتونم به اینجور زندگی پر از دعوا ادامه بدم بیا جدا شیم به پدرمادرش گفتم اونام اومدن هرکاری کردن همسرم راضی به ادامه زندگی نشد ،گفت من هست ساله دارم عذاب میکشم به روز خوش ندیدم با زنم همش دعوا بعد شروع کرد تک تک بحث‌هایی که باهم سر مادرش یا سر هرچیز دیگه ای رو میکردیم به پدرشپوهر مادر شوهرم گفت ،قشنگ منو سنگ روی یخ کرد اونقدر خجالت کشیدم پیششون و اونقدر دلم شکست که نگو .از اونطرفم پدرم به من اصرار که زود جمع کن بیا اینجا طلاق. راستش من فعلا شرایط طلاق ندارم واسه همون مجبورم بمونم اما جالبه برعکس همیشه اینبار همسرم پاشو کرد تو یه کفش که برو خونه بابات جدا شیم .منم قبل رفتن رفتم پیشش تو چشاش نگاه کردم گفتم بهم بگو دوسم نداری که راحت برم اونم برگشت گفت من دوست دارم تو منو دوست نداری همیشه بهم میگی به خاطر بچه باهات موندم .منم گفتم نه من دوست دارم هرچی ام گفتم از سر عصبانیت بود بعد همو بغل کردیم و قرار شد از این به بعد عوض شیم. می‌دونم افتضاح غرورمو لگد مال کردم مخصوصا منی که همیشه شوهرم همیشه موس موس کنان دنبالم بود برام سخت بود اینهمه خواهش برای ادامه زندگی.به نظرتون کارم اشتباه بود یعنی از این به بعد سوارم میشه؟ خودم دلم داره میترکه از این له شدنم
مامان حلما و محمد مامان حلما و محمد ۶ سالگی
پارت 29
تقریبا دو سه ماهی از صمیمیت منو نگار گذشته بود....
ماندانا می‌خوام بهت یه چیزی بگم ولی قول بده که ناراحت نشی....
جانم بگو عزیزم....
می‌دونم تو اهل پسربازی و اینا نیستی ولی یه پسری هست که اگه باهاش دوست بشی و صمیمی بشی اینو در نظر بگیر که حتی ماشین هم برات می‌گیره...
یعنی نمی‌ذاره آب تو دلت تکون بخوره....
با تعجب نگاش کردم....
مگه میشه همچین چیزی مگه داریم همچین کسی....
اینجور پسرا فقط دنبال بدنتن نه خودت.....
پس این پسرم حتماً یزی از آدم می‌خواد که در مقابلش همچین چیزایی بزرگی بهت میده.....
یکمی من من کرد و گفت...
ببین ماندانا لطفاً از دستم ناراحت نشو ولی این پسر یکمی پسر شلوغیه دخترای خیلی زیادی تو زندگیش بودن شایدم هستن....
من این پسر میگه من آرزوم اینه با دختری باشم که بدونم دست نخوردس...
مطمئن بشم تا حالا به پسری نبوده....
اینکه بخواد مثلاً رابطه‌ای داشته باشم دیگه اونو نمی‌دونم ولی اگه بخوای من شمارتو بهش بدم تا با هم آشنا بشید....
سریع گفتم نه مرسی من نمی‌خوام....
من تا حالا اجازه ندادم پسری بیاد تو زندگیم حالا برم با پسری دوست بشم که به قول تو کلی دختر تو زندگیشه و واسه نیازش منو بخواد....
عشقم هرجور خودت صلاح می‌دونی ولی اینو بدون که میتونست زندگیتو تغییر بده....
چند روز از این ماجرا گذشت و من اینو واسه سحر تعریف کردم....
با خودم گفتم الان سحر کلی جیغ و داد و با نگار دعوا می‌کنه...
یهو گفت ماندانا راستشو بخوای خیلی هم حرف بدی نزده‌ها....
والا به خدا دختر مردم هر روز با یه نفره....
تو دختر به این پاکی دختر به این نجیبی حداقل از این استفاده کن که به خاطر پاک بودنت ساپورتت کنه....