سوال های مرتبط

مامان دوتا حبه انگور مامان دوتا حبه انگور ۱ سالگی
پارت سوم بارداری دوقلوها 🌻
استراحت نسبی داشتم بخاطر لکه بینی تا زمانی که برم انتی و مشخص بشه که وضعیت چطوریه و نیاز به سرکلاژ یا پساری دارم یانه استرسم زیاد بود ترس اتاق عمل داشتم اصلا دلم نمی‌خواست سرکلاژ کنم روزایی که توی خونه بیکار بودم مقاله راجع به بچه داری و تربیت فرزند میخوندم همش دلم میخواست بدونم بچها دخترن یا پسر روزی صد تا اسم عوض میکردم خیلی خوشحال بودم که دوتا موجود کوچولو دارن توی وجودم رشد میکنن باهم بزرگ میشن وقتیم به دنیا بیان همدم و پشت همن جنسیتشون اصلا واسم فرق نداشت یه روز حس میکردم دخترن یه روز پسر ویارم به اوج خودش رسیده بود میل به هیچی نداشتم متنفر بودم از غذاها از بوی یخچال از همه چیز واقعا دلم میخواست چیزی بخورم اما نمیتونستم توقع داشتم دیگران درکم کنن اما اونام فقط میگفتن بخور اینجوری در حق بچهات ظلم میکنی و همش حس عذاب وجدان بهم میدادن من از خدام بود بتونم میوه بخورم غذا بخورم آجیل بخورم اما حتی از دیدنشون حالم بد میشد و همه اشتهام کورمیشد بخاطر همین تصمیم گرفتم خونه خودم باشم تا جایی که دیگران بخان واسم اظهار نظر کنن راحت تر بودم تنها غذایی که می‌توانستم بخورم سوپ جو و کشک و آبدوغ بود فقط خودمو با همینا سیر میکردم و تنها آبمیوه ای که می‌توانستم بخورم آب انار یخ بود توی اوج ویارم دلخوش بودم سرخوش بودم واقعا مادر شدن واسم حس عجیبی بود عاشقانه ای بود که تابحال هیچوقت تجربه نکرده بودم من حاضر بودم رنج بکشم سختی بکشم درد بکشم اما دوتا نخود توی دلم بسلامتی رشد کنن🪺