۴ پاسخ

بقیه شم بزار دوست دارم بدونم

عزیزم خدا الهی بهت صبر بده درخواست میدی داشته باشمت

عزیزم تاپیکهاتو کامل خوندم
همون دیشب خوندم الانم بقیه رو..
واقعا خیلی خیلی واست ناراحت شدم
از توی دوستای گهواره شمارو واقعا همیشه دوس داشتم و خانم خیلی مهربون وبا اخلاقی هستی..
امیدوارم توی زندگیت معجزه شه وحالت خوب شه

آخه چرا دیگه به فکر بچه افتادی وقتی سر عقد یه دونه نشون کوچیک هم ندادن معلوم بود چقدر درعذابی بعدش

سوال های مرتبط

مامان دریا مامان دریا ۱۲ ماهگی
سلام مامانای گل دوست داشتنی من اومدم با پارت یک از داستان زندگیم
من تو یه خانواده ی نسبت مذهبی و با وضع مالی خوب و رو به بالا بدنیا اومدم که تا یازده سالگی یه دختر یکی یدونه نازنازی بودم که ملکه خونه بودم و مامان بابا گوش به فرمان من تا اینکه یه خواهر بدنیا اومد و من دیگه دوردونه نبودم خلاصه سرتون درد نیارم من وقتی خواهرم بدنیا اومد خیلی حسودی میکردم و فکر میکردم دیگه منو دوس ندارن و احساس تنهایی میکردم گذشت تا من رفتم کلاس سوم راهنمایی و اینکه ما یه خونه سه طبقه داشتیم که مستاجرمون تازه رفته بود و یکی مستاجر پیدا شد که سه تا پسر داشت بابام با اومدنشون خیلی مخالف بود اما با اصراری که کردن بابام راضی شد و اونا اومدن و گذشت تا چندماه بعد که اینقدر خانوم مستاجر زن خوبی بود که جاشو تو دل همه باز کرد و رفت و امد های خانوادگی شروع شد من هیچ علاقه ای به درس نداشتم و عاشق ارایشگری بودم به زور مدرسه میرفتم خلاصه اینقدر گریه و التماس کردم تا راضی شدن من برم آموزش ارایشی ببینم تو یه سالنی خلاصه من مشغول سالن و مدرسه بودم که یروز که مستاجرمون بالا پیش منو مامانم و خالم بود مستاجرمون بهم پرتقال و سیب داد گفت بده به پسرمن من ۱۴یا۱۵سالم بود اونموقع بعد من رفتم تو حیات و صدای پسرش کردم و گفتم مامانت میوه داده بخوری اونم یجورخاصی نگاهم کردو گفت میوه از دست تو خوردن داره و اون پسر اونموقع سرباز بود ناگفته نمونه که خیلی خیلی خوشگل و جذاب بود من عاشق رنگ عسلی چشماش بودم😜😂 بریم برای پارت بعد.....






داستان داستان داستان ازدواج ازدواج ازدواج بارداری بارداری بارداری بچه بچه بچه بچه بچه بچه
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱ سالگی
ادامه داستان
سر اینکه توی خانواده بچه مریض داشتیم تااخر بارداریم میترسیدم که یچم سالم نباشه
ما چهارتا بچه رو تو خانوادمون دور از جون این بچه ها از دست داده بودیم
همش فکر و خیال میومد تو ذهنم اگه بچه منم مشکل داشته باشه چی کل خانوادمو دیوونه کرده بودم بااین افکارم
میگفتم ینی بچم‌میتونه راه بره میتونه بازی کنه حرف بزنه؟
یبار میگفتم تیرویید بارداری داشتم مغزش مشکل نداشته باشه یبار میگفتم عکس او پی جی گفتم بچم‌ناقص نشه یبار میگفتم مشکل ژنتیکی نداشته باشه خلاصه میترسیدم مثلا هفت ماهم بود میگفتم دوماه دیگه چی میشه هشت ماهم بود میگفتم یه ماه دیگه چی میشه با خودم میگفتم کاش چشامو ببندم و باز کنم رفته باشم سال بعد
خلاصه وحشتناک استرس داشتم هی میگفتم خدایا اگه من گناهی کردم پای بچم نزار
از زایمان طبیعی وحشت داشتم دکترمم میگفت سزارین ممنوعه حتی اگه صد ملیون پول بدی کل دلخوشیم این بود که نتونم و سزارینم کنن
وزنم بیش از حد زیاد شده بود ورم وحشتناکی کرده بودم که لپام انقد بادکرده بود چشام وا نمیشد اینم بگم نه ورزش میکردم نه پیاده روی ینی نمیتونستم چون دوقدم راه‌میرفتم نفسم تنگ میشد برای همین همش دراز میکشیدم و روز به روز بیشتر ورم میکردم
رسیدم سی و هفت هفته رفتم پیش دکتر دستیارش فشارمو گرفت روی چهارده بود دکتر گفت زیاده خودش اومد دوباره فشارمو گرفت چهارده بود گفت زیاده...
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱ سالگی
شوهرمو فرستادن دنبال تشکیل پرونده و مم تو دلم تمام فهشایی که بلد بودم نثار تمام دکترای اونجا میکردم
من حالم بد بود بچم‌میلرزید ولی اونا به فکر کاغذ بازی خودشون بودن
شوهرم اومد و گفتن باید ازمایش بگیریم ولی نباید مادرش بیاد بردنش تو اتاقی دست و پاهاشو سوراخ سوراخ کردن من رفتم تو بچم کبود شده بود انقد جیغ زده بود منم گریه میکردم منو کردن بیرون میگفتن مادرش بیادتوازش نمیگیریم😭😭😭
کف بیمارستان نشسته بودم و مادرم هی گریه میکردم و دلداریم میداد ولی من فقط صدای جیغ بچم تو گوشم بود
بچه ای که تو پرقودبزرگش کرده بودم الان تمام دست و پاهاشودسوراخ سوراخ میکردن
بهش انژکت وصل کردن یه میله ای که مال اکسیژنه دادن و گفتن بگیرین جلوی دماغش تا اکسیژنش کم نشه
بچمم وحشتناک گریه میکرد به هیچ صراتی مستقیم نبود اخرش سرمو گفتیم در بیارن تا اول اروم بگیره
پدرم اومد بیمارستان با مادرم رفتن خونمون وسایلاشو بیارن قرار بود بستری بشه و من و شوهرم موندیم
بچم فقط جیغ میزد شوهرم رفت ازداروخانه براش پستونک خرید ولی فایده نداشت اخرش گرفتش بغل و انقد چرخوندش تو بیمارستان تا اروم گرفت منم هی دنبالشون بودم لرزش تموم شده بود
نمیتونستم سرپا وایسم هی مینشستم کف بیمارستان کل بیمارستان مارونگاه میکردن
پرستارع اومد ماروفرستاد طبقه ی بالا برای بستری
رفتیم بالا و دیدم سردر اتاقش زده بخش مغز و اعصاب😭😭😭