همین چند دقیقه پیش توی اتاق داشتم پسرمو میخوابوندم براش لالایی میخوندم...
چشماشو که بست یهو صدای در کمد اومد
بعدم لوستر تند تند تکون خورد و تخت به وضوح می لرزید
من واقعا مرررردم از ترس
فقط محکم ایرمانو بغل کردم و تند تند صلوات میفرستادم که خدایا تموم شه😢😢😢
من حس میکنم بشدت سیستم عصبیم ضعیف شده....
پریشب خونه ی مامانم اینا بودم و طبق معمول همیشه که فضای اونجا و رفتارای مامانم بشدت ازار دهندست
فقط کم محلی میکنه
فقط بهم تیکه میندازه
استرس خیلی خیلی بدی رو تجربه کردم
و تا دیروز بدنم لرز داشت سردم بود و ببخشید تکرر ادرار شدید گرفته بودم
جوری که شوهرمو مجبور کردم دیشب تمام شوفاژا رو روشن کنه
با جوراب و لباس گرم خوابیدم
دوش گرفتم و سعی کردم دیگه بدنمو ریلکس کنم و یکم حالم بهتر شد
اما الان که زلزله اومد انگار تمام اون حالتا یهو برگشت
دوباره ترس شدید
دوباره لرز کردم سردمه تپش قلب گرفتم
اینایی که گفتم فقط دوست داشتم الان یکم درددل کنم💔
با شماهایی که هیچ وقت از نزدیک ندیدمتون
اما همیشه اینجا براتون نوشتم...
انگار اینجا تنها جاییه که میتونم بیام بنویسم
حداقل همگی یه نقطه اشتراک داریم
اونم داشتن موجودات کوچولویی که بخاطرشون بااااید قوی بمونیم...
عمیقا نیاز دارم یکی الان دستمو بگیره بگه پاشو دختر من کنارتم
این روزا میگذره....م

تصویر
۱۱ پاسخ

عزیزدلمممم😢💔
نمیشه ارتباطتو خیییل کمرنگ کنی باهاشون؟

عزیزم درکت میکنم سعی کن نفس عمیق بکشی و قرآن بخونی انشالله آروم بشی

الهی بگردم سیستم ایمنی و عصبیت ضعیف شده برا همون. ذاتا از وقتی مادر شدیم زود میترسیم از همه چیز یکمی هم فشار رومون باشا دیگه روح میشیم زیر لب ذکر بگو الا به ذکرالله تطمعن القلوب بخون تند تند آرومت میکنه

احتمالا پنیک میشی
منم استرس میگیرم اینطوری میشم
راجب رفتار مامانت چرا صحبت نمیکنید باهم بجای اینکه خودت اذیت کنی

گلم برای همه ی مااینهااتفاق میوفته چه میشه کردبایدمحکم بودبعضی اوقات حتی نمیتونی گریه کنی چون بچه میبینه عیب مادرت نمیدونم چه کارت کرده ولی منم بعضی اوقات ازرفتارمادرم بدم میاددرکت میکنم

من مامانم این رفتارا بخاطر شوهرم می‌کنه هر از گاهی
تو هم ازش بپرس ببین دلیل رفتارش چیه یا کیه

عزیزم خداکمکت کنه که این دوره روبگذرونی...
اشتباه نکنم پنیک میشن آنجاهایی که بهت استرس وارد میکنن نرو

الهییی عزیزم درکت میکنم و مادرت مشخصه ک اصلا حس مادری تو وجودش نیس ناراحت نشو بچت بزرگ میشه میشه هم دردت همدمت

چرا مامانت اینکارو میکنه یاهات؟
بهش بگو استرس میدی بهم با کارات
سعی کن اروم باشی نفس عمیق بکش

پدرمادراهمینن منم بابام اذیت میکنه عصابش نمیکشه خوب بایددرکشون کنیم من قبلا حرص میخوردم الان زیاداهمیت نمیدم

چرا مادرت اینکارو میکنه؟

سوال های مرتبط

مامان 🎀Liya🧸 مامان 🎀Liya🧸 ۲ سالگی
مامان پِسَرچِه🐣😍 مامان پِسَرچِه🐣😍 ۳ سالگی
درود مامانا،،، امیدوارم حال دلتون خوب باشه...
تو دوره ی ترک پوشکم و واقعا استرس تمام وجودم رو گرفته،
همیشه ترسش رو داشتم که مثلا وقتی موقع ش رسید چی پیش میاد! هر روزی که میگذره میگم یعنی میرسه اون روزی که یاد گرفته و خودش داره میره دستشویی؟! 😢
الان اینجوریه که دم به دقیقه گوش به فرمانم که حس دستشوییش بیاد و بریم،،، کلا ایستاده کارشو میکنه، نشسته به هیچ عنوان، روی پاتی که اصلا نمیشینه... کلی خیال بافی میکنیم؛ از پوپوی ماشینِ مورد علاقه ش گرفته تا جیشِ گربه ی اسباب بازیش🥺
اگه خودم نباشم، متاسفانه تو خودش کار خرابی میکنه، طبیعیه؟ تا کِی ادامه داره؟! کی میرسه که وقتی نباشم بتونه یه جایی برسونه خودش رو و کارشو انجام بده؟ 😢
بیرون نمی‌ریم، در حد دقیقه شاید، مهمونی که اصلا،،، فقط تو خونه و مشغول😢
دیروز عصر کلی گریه کردم،،، حس میکنم چقدر مرحله ی حساس و در عین حال پر اضطرابیه، گاهی کم میارم ولی دیگه نمی‌خوام به شکست و پوشک کردنِ دوباره فکر کنم🥺
یه روز بشه که بیام و بنویسم: پروسه با موفقیت تمام شد،،، آمـــــیـــــن 🙏🏻
مامان هیراد 🩵 مامان هیراد 🩵 ۲ سالگی
از وقتی که خودمو شناختم و فهمیدم دخترم از دخترا بدم اومد
از بس خانوادم دختر دوست نداشتن مخصوصا پدرم
مادرمم دست کمی از اون نداشت ولی بیشتر مراعات میکرد
دوتا داداش بعد از خودم دارم
همیشه جوری رفتار شد تو خونمون که انگار من نبودم و اونا تو اولویت بودن و بودن من براشون باعث شرم و آبروریزیشون بود
اینو همه ی فامیلامون میدونستن که چون دخترم تو خانوادم ارزش زیادی ندارم
از نظر مالی هیچ وقت کم نداشتم و بابام خیلی برام خرج میکرد ولی از نظر روانی خیلی حس بدی داشتم
بخاطر همین هیچ وقت دوست نداشتم دختر داشته باشم
از دختر داشتن میترسیدم که نکنه یه وقت اون حس بد رو از خانوادم بهش منتقل کنم
هروقت دختر بچه کوچیک میبینم بی اختیار چشمام پر از اشک میشه
همیشه بهترین کارارو برای خانوادم کردم همیشه از خودم براشون گذشتم ولی اونا هیچ وقت برای من هیچ کار نکردن هیچ کار و هیچ وقت ندیدن که براشون چیکارا کردم
یعنی اگه الان تصادف کنم نمیتونم بچمو ببرم بزارم پیششون که دو روز برام نگه دارن ولی هروقت چیزی شده یا کاری داشتن اولین نفر به من زنگ میزنن
از این حس متنفرم
مامانم دم به دقیقه میگه برا هیرادو شوهرت اسپند دود کن چشم نخورن چرا؟
چون پسرن دیگه
چون پسر براشون شیرینه
همیشه تو هرچیزی طرف همسرمو گرفته تا من
چرا چون اون پسره من دخترم
به این چیزا که فکر میکنم قلبم فشرده تر میشه
ولی همیشه خودمو دوست داشتم هرچند که مادر پدرم منو اونجور که باید نخواستن همیشه از خودم راضی بودم هرچند اونا منو اضافه میدونستن
این حس بدو نمیتونم از خودم جداش کنم و همیشه باهامه
کاش میشد چشمامو میبستم به روی هرچیزی که میشنوم و هرچیزی که اتفاق میفته
کاش مادر پدرایی که این حس رو دارن هیچ وقت بچه دار نشن