از وقتی که خودمو شناختم و فهمیدم دخترم از دخترا بدم اومد
از بس خانوادم دختر دوست نداشتن مخصوصا پدرم
مادرمم دست کمی از اون نداشت ولی بیشتر مراعات میکرد
دوتا داداش بعد از خودم دارم
همیشه جوری رفتار شد تو خونمون که انگار من نبودم و اونا تو اولویت بودن و بودن من براشون باعث شرم و آبروریزیشون بود
اینو همه ی فامیلامون میدونستن که چون دخترم تو خانوادم ارزش زیادی ندارم
از نظر مالی هیچ وقت کم نداشتم و بابام خیلی برام خرج میکرد ولی از نظر روانی خیلی حس بدی داشتم
بخاطر همین هیچ وقت دوست نداشتم دختر داشته باشم
از دختر داشتن میترسیدم که نکنه یه وقت اون حس بد رو از خانوادم بهش منتقل کنم
هروقت دختر بچه کوچیک میبینم بی اختیار چشمام پر از اشک میشه
همیشه بهترین کارارو برای خانوادم کردم همیشه از خودم براشون گذشتم ولی اونا هیچ وقت برای من هیچ کار نکردن هیچ کار و هیچ وقت ندیدن که براشون چیکارا کردم
یعنی اگه الان تصادف کنم نمیتونم بچمو ببرم بزارم پیششون که دو روز برام نگه دارن ولی هروقت چیزی شده یا کاری داشتن اولین نفر به من زنگ میزنن
از این حس متنفرم
مامانم دم به دقیقه میگه برا هیرادو شوهرت اسپند دود کن چشم نخورن چرا؟
چون پسرن دیگه
چون پسر براشون شیرینه
همیشه تو هرچیزی طرف همسرمو گرفته تا من
چرا چون اون پسره من دخترم
به این چیزا که فکر میکنم قلبم فشرده تر میشه
ولی همیشه خودمو دوست داشتم هرچند که مادر پدرم منو اونجور که باید نخواستن همیشه از خودم راضی بودم هرچند اونا منو اضافه میدونستن
این حس بدو نمیتونم از خودم جداش کنم و همیشه باهامه
کاش میشد چشمامو میبستم به روی هرچیزی که میشنوم و هرچیزی که اتفاق میفته
کاش مادر پدرایی که این حس رو دارن هیچ وقت بچه دار نشن

تصویر
۱۱ پاسخ

عزیزمممم
ولی دعا کن خدا بهت ی دختر بده تا انقد بهش محبت عشق بورزی که همه اینا یادت بره❤️

ولی من مطمئا هستم اگه تو دختر داربشی اون دختر خوشبخت ترین دختر دنیاست

عزیزم خوب الان تو واسه دخترت مادر خوبی باش و جبران کن و این چرخه معیوب از کار بنداز با گذشته هم خودت اذیت نکن

عزیزم توخیلی قلب مهربونی داری من توروندیدم تاحالا اما قلبا دوستتت دارم وازت خوشم میاد اینکه باهمه اینا تو دخترپاک وخوبی موندی ازدواجی کردی که سربلندشون کردی باید بهت افتخارکنن الانم درهرشرایطی همسرت الویتت قرار بده چون اونم خیلی دوستت داره توبهتریت وفداکارترین مادری ازجنس یک زن

تومثل قندکنارچایی شیرینی عزیزیم 😘😘

دلم شکست از متنی ک گذاشتی و با تمام وجود درک کردم...
معمولا خانواده های تورک پسر دوستن و خانواده منم پسر دوستن و دو برادر دارم و خودم آخری ام.😔

عزیزم حس بد تو درک میکنم با تمام وجودم
ولی یه وقتایی باید بگی گور بایای این دنیا و آدماش
بخاطر این چیزا حال خودتو بد نکن قشنگم❤️

کجای بودی دختر چندوقت تو فکرتم همش🫠

عزیزم اعتماد بنفست رو ببر بالا از نطر روحی بهم ریختی اینطور نیس که فکر میکنی وقتی ا لین نفر بهت زنگ میزنن یعنی اولیت تو هستی دوست دارن باهات راحتن این حس هارو از خودت دور کن مثل سم شده خفه ات میکنه نیمه پر لیوان رو ببین

یه مشاور برو عزیزم
بهت کمک میکنه

عزیزم چشمام اشکی شد از خوندن این متن🥹

تقریبا کل ایران حالا یکم کمتر و بیشتر متاسفانه پسردوست هستن

سوال های مرتبط

مامان فاطمه حلما مامان فاطمه حلما ۲ سالگی
سلام مامانا من یه چالشی دارم با خانواده همسرم میخوام بدونم شما اگه جای من بودید چیکار میکردید؟ببینید پدرومادر همسر من خیلی خوب و مهربونن و بشدت بچمون رو دوست دارن و محبت میکنن اما پدرهمسرم خیلی لجبازه من خیلی حساسم روی ویروس و سرماخوردگی و این چیزا اونا زیاد مسافرت میرن و معمولا ویروس میگیرن و مریض میشن من برای احتیاط یه چند روز خونشون نمیرم ولی اونا همش زنگ میزنن و میگن دلشون برای بچه تنگ شده ازشون میخوام حداقل ماسک بزنن ولی پدرهمسرم فقط دوست داره حرف خودش بشه ماسک که نمیزنه هیچی تند تند هم بچمو میبوسه منم از اضطراب ویروس گرفتن بچم خفه میشم قشنگ نمیدونم چه واکنشی باید نشون بدم؟هیچ وقت تا حالا بی احترامی نکردم بهشون بارها منطقی صحبت کردم با پدرهمسرم که بچه کوچیکه اگه ویروس بگیره خیلی ناجور مریض میشه منم دست تنهام ولی اصلا گوشش بدهکار نیست دوست دارن کار خودشون رو بکنن
چه رفتاری میتونم بکنم که نه اونا ناراحت بشن نه خودم استرس بکشم؟
مامان نیل مامان نیل ۲ سالگی
تاپیک مامانایی که از خودشون راضی هستن رو دیدم افسردگی گرفتم😂🥲
من کل وقتم برای دخترمه ولی واقعا راضی نیستم از خودم دخترمم از من راضی نیست😁
مثلا میبرمش پارک بازی میکنم و کلی بیرون وقت میگذرونیم بعد برگشتنی چنان با جیغ و داد و قشقرق برش میگردونم که کلا حس خوبی برام نمیمونه
داروهاشو از اول نمیخورد و بعدش انقدر گریه میکرد و تف میکرد که پشیمون میشدم حتی مریض شدنی من نمیتونم بهش شربت بدم هرجورشم امتحان کردم الان فقط زینکشو میخوره اونم تو لیوان با رشوه و جایزه
علاقه خاصی به تمیز کردن خونه و غذا پختن اینا دارم ولی اجازه نمیده همش غر میزنه و گریه میکنه یا میره سراغ کاری که میدونه ناراحت میشم مثلا کمدو خالی میکنه زمین
وقتایی که هفته ای یکی دو ساعت با باباش بره بیرون میتونم به خونه برسم و تا میاد یکم استراحت کنم ولی اکثر وقتا بیحوصله و عصبی ام
کلی اسباب بازی و کتاب خریدم تا باهاش وقت بگذرونم و تا جایی که علاقه نشون بده بازی میکنم ولی حوصلش سر بره به بازی راضی نشه یسره میگه بریم بیرون و میرم تو گوشی خودمو مشغول میکنم و تنها تفریحم همین شده
مامان یونس🌜 و السا⭐ مامان یونس🌜 و السا⭐ ۲ سالگی
من ۱۹ سالگی یونس رو به دنیا آوردم
یک سال و نیم که شد مادر شوهرم گفت من همه بچه هام رو ۱۸ ماهگی از پوشک گرفتم تو هم بگیر
اون روز ها رو یادم نمیره هیچ وقت
چقدر استرس و عذاب کشیدم
شروع کردم به از پوشک گرفتن
یونس هم اصلا متوجه منظورم نمیشد
فکر میکردم بی عرضه ترین مادر دنیام
گریه میکردم به مامانم میگفتم من دیگه تا آخر نمیتونم این بچه رو از پوشک بگیرم
مامانم هم میگفت کدوم آدمی بوده که بزرگ بشه و پوشک بپوشه
معلومه که تو هم میتونی بگیری
خلاصه اینقدر بی زبون و ساده بودم
فکر میکردم عیب از من و بچمه
۱۸ ماهگی تلاش کردم نشد
دوباره پوشک بستم و چند بار دیگه هم تلاش کردم نشد

الان اگه مامانی میگه فلانی بهم میگه مرا از موشک نگرفتی
دقیقا اون استرسی که داره میکشه رو درک میکنم

دیروز هم دوباره از همون ادم های قبلی که سر یونس میگفتن
واااای ما فلان ماه از پوشک گرفتیم بچه هامون رو تو چرا السا رو نگرفتی شروع کن دیگه

این دفعه خیلی قاطع گفتم بعد عید میگیرم فعلا نه
خیلی دیر به این رسیدم که کنار مادر خوب بودن واسه بچه هام باید مادری باشم که نزارم کسی بهم زور بگه و یا به زور حرفش رو بهم بقبولونه
اما بازم بهش رسیدم شکر

عکس مال دوران مجردیمه
چفدر هم به خودم میبالیدم با درست کردن این😂
الان که دارم فکر میکنم خداروشکر نمد دوزی رو ادامه ندادم🫣