۱۳ پاسخ

آره حس کردم قربونش برم امیدوارم خون این جوونا هم پایمال نشه و خدا خودش جوابشون رو بده

میدونی از خوندن متن واحساست
حس کردم وسط یه بوم سفید قشنگم

من همیشه خدارو حس میکنم همینطور ک ساده باهاش حرف میزنم همیشه جوابمو داده همسرم تاچیزی میشه میاد میگه میشه دعاکنی حتی وقتی کلیه درد گرفته بود توراه بیمارستان بودیم تو دلم گفتم خدایا کاری نداشته باش ک همسرم بعضی وقتا اسک منو درمیاره همین الان دردشو از بین ببر یدفعه همسرم گفت دردم از بین رفت کارتو بود نه تو دعا کردی

خدا کار نمیکنه شاهکار میکنه اینه قربون خدا برم من

الهی شکر که هردوتون سالمین 🙏😊
من بعد از ازدواج خیلییییی بیشتر از دوران مجردی با خدا اشنا شدم و بیشتر تو لحظاتم و کنارم حسش کردم 😊

وای من خدارو دیشب برای بار چند حس کردم روی گاز قابله ابجوش بود تخم مرغ گذاشته بودم اب پز بشه پسرم اویزون قابلمه شد قابلمه برگشت من از ترس بدنم سست شده بود فقط جیغ زدم انقدر جیغ زدم پسرم خودش ترسید فرار کرد ولی عجیب بود که حتی نقطه تنشم نسوخت الهی شکر اگه اون اب ریخته بود روش از سر تا پاشو نابود کرد بود از دیشبه بدنم لرزش گرفته

عزییییزم چقدر حس خوب ❤️❤️

منم برام پیش اومده بعضی وقتا یهو دستمو میگیره بلندم میکنه با تمام وجود حس میکنم

من تو مشکل و بد و سیاهی بودم ی شب خواب دیدم کت و دامن سبز پوشیدم خیلی گریه میکردم ک خدایا نجاتم بده
باورت نمیشه ی نفر ک دستای بزرگ و زمخت و مهربونی داشت ب حالت دست دادن محکم دستمو فشار داد گفت نترس
بببن الان شبا میخوام بخوابم چشمام میبندم اون لحظه ای ک دستمو گرفت و فشار داد و تصور میکنم لذت میبرم کیف میکنم

مار هیچ وقت زن حامله رو نیش نمیزنه

ای جانم بخت بلندت
❤️😘😘😘😘😍😍😍😍منم خدارو حس کردم و از ی مشکل خیلی بد و سیاه نجاتم داد
قشنگ جرفات رو با جونم میفهمم❤️

چقد با تاپیکت حس خوب گرفتم به زندگی امیدوارشدم

چقدر قشنگ نوشتی.....
منم خیلی حسش کردم خیلی

سوال های مرتبط

مامان شکلاتای صورتی🎀 مامان شکلاتای صورتی🎀 هفته بیست‌ویکم بارداری
فرزند پروری فرزند پروری فرزند پروری
سه روز بود پریود نشده بودم 🙂
روز قبل موعد یه لک دیدم و دیگه هیچی
رفته بودم بیرون که یهو گفتم حالا یه بیبی چک بخر ببین چی میشه
اومدم خونه و
هنوز نزده بودم که با این صحنه مواجه شدم 🫠
همین چند روز پیش یه خانومی گفته بود با کاندوم باردار شده و من خندیدم و گفتم مگه میشه 😑
و حالا !
سلام ! من اومدم 🤗
دختر کوچولوم دو سالشه و هنوز یک ماه هست که از شیر گرفتمش که خدا یه هدیه دیگه گذاشته تو دامنمون
پدرشون که از خوشحالی بلند بلند می‌گفت مبارکه و بال بال میزد
و اما من
شوکه شدم و نمی‌دونم چی بگم چون باورم نمیشه
نگران آینده نیستم چون خدا بزرگه و بهم ثابت شده استاد زیر و رو کردن شرایطه
و همیشه مصداق آیه ان مع العسر الیسری
از خدا ممنونم و تمام وجودم رو به وجودش گره میزنم
انشالله لیاقت داشته باشم و خودش دستم رو بگیره امیدوارم از پسشون بر بیام
هنوز به هیچ کس نگفتم و آزمایش هم ندادم
فقط از خدا میخوام سالم و صالح باشه
انشالله فردا پس فردا میرم آزمایش
(چون نمیدوستم آنقدر خونه تکونی کردم و دخترمم ۱۵ کیلوعه هر روز بغلمه )
دعا کنید برام مخصوصا تو این شبای عزیز
مامان remisa مامان remisa ۲ سالگی
ادامه تایپ قبلی.........


رفتن توی خونه خودشون هر هفته هر ماه می‌دیدم داداشم یا خودش .. خودشون نیندازند توی خونه مامانم که بیایین بچه تشنج کرد این بچه از هوش میرفته می‌گفته تشنج کرده این بچه نارسایی داره حالا نمی‌دونیم قرصش به موقع نمی‌داده یا غذا نمی‌داده قندش میفتاده یکی از این دو حالت بوده چون هر دفعه که بچه اینجوری میشد سریع میبردن دکتر چکاپ میکردن تمام جواب آزمایش ها خدارشکر سالم بود این دکتر آخری که بچه اینجوری شد و بردن بچه روزی که دنیا اومده بود دکتر ی آزمایش سه میلیونی نوشته بود که دختر خالم که عروسمون هم هست با مادرش رفته بود آزمایش بدن زنگ زدن بابام سریع به حسابشون پول ریخت .. خلاصه

این دکتر آخری دکتر مخصوص بچه گفت من روزی که بچه دنیا اومده بود ی آزمایش نوشتم گرفتیم یهو عروسمون گفته نه دکتر پاشده سرو صدا که چرا نگرفتی با اجازه کی نگرفتی به مامانم اشاره کرده دکتر با مامانم دعوا کرده می‌خواسته زنگ بزنه به پلیس که مامانم شروع کرده به گریه بخدا آقای دکتر این مامانش اومده بودن آزمایش بگیرن ما از روستا پول سریع واریز کردیم که کم کسری نداشته باشند اون موقع عروسمون به حرف اومده آره گرفتیم جوابش اومده تو گوشیم دستم خورده پاک شده .......
مامان هیراد 🩵 مامان هیراد 🩵 ۲ سالگی
از وقتی که خودمو شناختم و فهمیدم دخترم از دخترا بدم اومد
از بس خانوادم دختر دوست نداشتن مخصوصا پدرم
مادرمم دست کمی از اون نداشت ولی بیشتر مراعات میکرد
دوتا داداش بعد از خودم دارم
همیشه جوری رفتار شد تو خونمون که انگار من نبودم و اونا تو اولویت بودن و بودن من براشون باعث شرم و آبروریزیشون بود
اینو همه ی فامیلامون میدونستن که چون دخترم تو خانوادم ارزش زیادی ندارم
از نظر مالی هیچ وقت کم نداشتم و بابام خیلی برام خرج میکرد ولی از نظر روانی خیلی حس بدی داشتم
بخاطر همین هیچ وقت دوست نداشتم دختر داشته باشم
از دختر داشتن میترسیدم که نکنه یه وقت اون حس بد رو از خانوادم بهش منتقل کنم
هروقت دختر بچه کوچیک میبینم بی اختیار چشمام پر از اشک میشه
همیشه بهترین کارارو برای خانوادم کردم همیشه از خودم براشون گذشتم ولی اونا هیچ وقت برای من هیچ کار نکردن هیچ کار و هیچ وقت ندیدن که براشون چیکارا کردم
یعنی اگه الان تصادف کنم نمیتونم بچمو ببرم بزارم پیششون که دو روز برام نگه دارن ولی هروقت چیزی شده یا کاری داشتن اولین نفر به من زنگ میزنن
از این حس متنفرم
مامانم دم به دقیقه میگه برا هیرادو شوهرت اسپند دود کن چشم نخورن چرا؟
چون پسرن دیگه
چون پسر براشون شیرینه
همیشه تو هرچیزی طرف همسرمو گرفته تا من
چرا چون اون پسره من دخترم
به این چیزا که فکر میکنم قلبم فشرده تر میشه
ولی همیشه خودمو دوست داشتم هرچند که مادر پدرم منو اونجور که باید نخواستن همیشه از خودم راضی بودم هرچند اونا منو اضافه میدونستن
این حس بدو نمیتونم از خودم جداش کنم و همیشه باهامه
کاش میشد چشمامو میبستم به روی هرچیزی که میشنوم و هرچیزی که اتفاق میفته
کاش مادر پدرایی که این حس رو دارن هیچ وقت بچه دار نشن
مامان نورا مامان نورا ۲ سالگی
سلام 🌹
تجربه ی از شیر گرفتن که برای من یه کابوس بود گفتم ب اشتراک بزارم😁
من چندماه قبل وعده های توی روزش رو به سختی کم کردم ولی اصلا و به هیچ وجه موفق نشدم بدون شیر دادن بخوابونمش و اینکه شیر شبش هم اصلا نشد قطع کنم چون به شدت وابسته بود و هیچ جوری نمیخوابید یعنی یه بچه ی به شددددت وابسته به شیر بود
من صبح که بلند شدم صبحانشو دادم بهش گفتم شیر دیگه ب دردت نمیخوره دیگه نباید بخوری و این حرفا بعدش بردمش یه امامزاده توی شهرمون روی یدونه انار دون شده همزمان که داشتم ب دخترم شیر میدادم سوره ی یاسین خوندم و ثوابشو تقدیم کردم ب حضرت رباب و حضرت علی اصغر و ازشون خواستم که کمک کنن از راحت از شیر بگیرمش و روزیشو توی دنیا چند برابر کنن بعد اون انار و دادم بهش خورد(سیب هم میشه) بعدش رفتیم خونه موقع خواب ظهرش هم تلخک از داروخونه گرفتم و یه قطره زدم خواست شیر بخوره گفت ایییی و در کمال ناباروری گذاشتمش رو پام خوابید(تاحالا روی پا نخوابیده) بعد نصف شب بیدار شد گفتم شیر میخوای گفت نه آب بده بعد دوباره گذاشتم رو پام خوابید شب سوم بیشتر اذیت کرد ولی خداروشکر خداروشکر این کابوس من خیلی راحت تر از تصوراتم گذشت💚
مامان نیکان💕 مامان نیکان💕 ۳ سالگی
سلام مامانا تجربه ی از پوشک گرفتنم رو بگم
اول که شروع کردم هر ۲۰ دقیقه میبردم چون از قبل میدونست جیش چیه اکثرا همکاری میکرد شکلات و مغز و اینا هم جایزه بود و اینکه برچسب میدادم بهش گاهی اوقات می انداخت توی توالت بای بای میکردیم گاهی اوقاتم میزد به دیوار بعد حدود ۷ روز می گفت تا اینکه عید فطر شد و من پوشکش کردم دیگه نگفت و لجبازی خیلی زیاد منم سر کار میرفتم اصلا همکاری نمیکرد پوشکش کردم گفتم بهش استرس وارد نشه . از اول خرداد که تعطیل شدم و خونه بودم دوباره شروع کردم انگاری یادش بود هر یک الی یک ساعت و نیم میبردم جیش میکرد ولی پی پی هنوز توی شلوار یا پوشک . ی روز حس کردم پی پی داره هی دنبال یه گوش بود قایم بشه پی پی کنه بردمش دسشویی جیش میکرد پی پی هم کرد بعد گفتم بای بای کنیم بریم خونشون دیگه عادت کرد البته هنوزم گاهی اوقات ی ذره جیشش ک میاد بهم میگه . کلا پروسه ی طولانی یی هست باید صبور باشین و اگر حس کردین بچه اصلا همکاری نمیکنه ول کنید بزارین چندماه بعد