۴ پاسخ

سر چی دعواتون شد عزیزم

مگه باردار نیستی؟ خیلی خطرناکه

هی خواهر
بعدش فاصله بگیر ازش
یه بار دستشون هرز رفت
دیگه بعدش یه عمر انجام میده
تجربه کردم که میگم

با این اوضاع مملکت باید سعی کنیم سربه سرهمدیگه نداریم دیگه هیچکس حوصله نداره

سوال های مرتبط

مامان نیلاجانم🥥🧸 مامان نیلاجانم🥥🧸 ۵ سالگی
زمستانِ سرد😬❄️🌬️

واقعا خداروشکر برای این برف و باران امسال حداقل استرس خشکسالی و نداریم⛈️🫧

اقا خونمون اصلا گرم نمیشه من با هودی و شلوار پشمی ام🤣 تو فکر کرسی ام والا

نمیشه تحمل کرد😣

مادرمون در حال رنگ آمیزی چون حوصله اش سر رفته😰

داره برام در مورد گذشته صحبت میکنه اینکه تو زمستون چجوری زندگی میکردن تو کوه


میگه یکی از بچهامو باردار بودم تو‌ زمستون دردم گرفته بود همه جا یخ و برف اصن هچ

راهی نبود که بیایم شهر

باید همونجا تو خونه زایمان میکردم ولی بچه با پا بود🥺

میگه مادرم و پدرم تو برف راه میرفتن دست به دعااا که زودتر زایمان کنم 😟😣

همسرم میگفت برام گریه میکرد خاهرام گریه میکردن


وای چقد سخت ولی😣☹️


میگه بد از ۱۲ساعت که داشتیم مادر بچه میمیردیم با اسب رفتن یه روستای دگ

قابله(ماما) اوردن و من تونستم زایمان کنم😕 قابله روستای خودشون نمیتونست کاری
کنه🙂‍↕️


داستانش غم انگیز بود🫠

چای گذاشتم باهم بخوریم با ویفر موزی⛈️☕️

بدشم نماز بخونم برم خونه مادرم به صرف آشِ ماش🫕🍜
مامان حلما و محمد مامان حلما و محمد ۵ سالگی
پارت ۱۱
تصمیم گرفتم فردا صبح زود برم آزمایش بدم....
تا رفتم پیش دکتر ازش خواستم برام آزمایش بنویسه گفت فکر می‌کنم واسه آزمایش خیلی دیر اومدی و بهتره بری سونوگرافی....
تا رفتم سونوگرافی گفت پنج و نیم ماهته و جنسیت بچه دختره....
اصلاً باور نمی‌کردم مگه می‌شد همچین چیزی...‌
خدا این همه سال واسم بچه رو مصلحت ندید اما حالا چرا چرا تو این سنو سال من داشتم مادر می‌شدم....
تا رسیدم خونه با خوشحالی به نادر خبر دادم....
نادر خیلی خوشحال شد...
اما انگاری نگران بود....
همش می‌گفت کاش این اتفاق ۱۰ سال قبل می‌افتاد....
هاجر خانم ما باید الان به فکر نوه باشیم اما تازه داریم پدر و مادر می‌شیم....
راست می‌گفت راستشو بخوای بیشتر از هر چیزی این برام سخت بود که چه جوری به نسرین خبر بدم....
نسرینی که خودش باید به فکر بارداری می‌شد حالا باید بشنوه مامانش حامله است.....
بالاخره چند ماه پشت هم گذشت و بالاخره تو به دنیا اومدی....
تویی که زیبایت همه رو غافلگیر کرده بود....
من و بابات تصمیم گرفتیم حالا که تو این سن خواستیم بچه‌دار بشیم حداقل یه اسمی را برات انتخاب کنیم که در شأن بچه های امروزی باشه و اسمتو گذاشتیم ماندانا....