۴ پاسخ

پارت ۳ بهم شوک وارد شد سریع اومدم خونه و ب مامانم گفتم و زنگ زدم ب ماما خصوصیم گفت باید بری بیمارستان دیگه ای چون بیمارستانی ک من میخاستم ببرمت دستگاه برای بچه نداره اگ نیاز باشه و منو قبول نکرد استرس همه وجودم برداشته بوود هم خودم هم شوهرم پر از نگرانی بودیم

پارت ۲ رفتم پیش ماما معاینه ام کرد و گفت دهانه رحمت یک سانت باز شده ولی من دردی نداشتم رفتم داخل اتاق ورزش اموزش دیدم و برگشتم دوباره معاینه بشم بهم گفت بچه همش داره خودشو میکشه بالا بهم گفت برو سریع سونو منو شوهرم رفتیم سونو تا رفتم داخل گفت کیسه اب شما از صبه سوراخ بوده اب بچه ات خیلی کمه همین الان برو بستری شو

بقیش هم بگو

کاملش کردی خبر بده عزیزم

سوال های مرتبط

مامان نشونه🩷 مامان نشونه🩷 ۱ ماهگی
مامان فاطمه 🍒 مامان فاطمه 🍒 ۱ ماهگی
خب تجربه ی زایمانم✨✨🦋🦋🦋🎀🎀 پارت 1
من خیلی دوست داشتم طبیعی بیارم همه هم بهم میگفتن نمی‌تونی ولی چون ورزشکار بودم خودم می‌گفتم میتونم فقط استانه ی دردم کم بود ک گفتم بی حسی میگیرم و میتونم خلاصه من ماما خصوصی گرفتم ورزشا رو شروع کردیم و پیاده روی از هفته ی ۳۶ معاینم کرد نیم سانت بودم خلاصه می‌رفتم پیشش ورزش جدا از اون ایروبیک هم می‌رفتم و پیاده روی داشتم چیزایی که گفته بود برای زایمان راحت مصرف میکردم
۱۲/۶ گفت بیا ورزش رفتم کلاس توضیحات دادو ورزش کردم و معاینع تحریکی کرد خلاصه من اومدم خونه ساعت ۱۲ و نیم شب بود شوهرم خاب منم میخواستم بخابم بعد یهویی ترشح حس کردم کلا ترشح تو حاملگی زیاد بخصوص بعد معاینه یهو گفتم چکش کنم بعد بخابم دیدم اع صورتیه😐😐😐😐😐 زنگ زدم به دوستم اون ۳۵ سالشه بچه ی سومش باردار گفتم من همچمین ترشحی دارم گفت یا موکوس یا کیسع ی ابته حالا مگه من حالیم میشد چی می‌گفت 🥲🥲🥲🥲 خیلی ترسیدع بودم بعدش گفت ترشحی یا چسپ ناک من تو شوک بیدم هیچی حالیم نمیشد گفتم نمی‌دونم گفت بع احتمال زیاد موکوسع خلاصه ما نوار گذاشتیم راع رفتیم سرفه کردیم تا ادامه داه
ادامه پارت بعد
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان من پارت سوم
تا یه بار دیگه هم معاینه کردن بازم من دو سانت بودم گفتم خب میخواین یکم راه برم بهم سرم وصل بود ولی نمیدونم سرم چی بود فکر کنم برای جبران کمبود مایعات بود چون من تند تند ادرار داشتم ، نوار قلبی که بهم وصل کرده بودن باز کرد گفت خب راه برو یکم راه رفتم و ورزش کردم و بعدش دراز کشیدم تا صبح شد هی ازشون میپرسیدم نوار قلبش چطوره میگفتن مشکلی نداره خوبه خیالم راحت میشد ، ساعت هفت که شد داشتم ضعف میکردم گشنم بود کولر خاموش کرده بودن خیلی هم گرم بود ، یه ماما اومد گفت گشنت نیس ؟ همراهت برات چیزی نیاورده ؟ از استرسی که برای بچه داشتم گفتم نه هیچی نمیخوام ، ساعت ۹ قرار بود امپول فشار بزنن ، که دوباره اومدن معاینه کردن و یکی دیگه اومد تو اتاق من بستری شد ، قسمت های بستریش دو تخته بود ، من دیگه داشتم ضعف میکردم و خیلی گرمم بود هرچی میگفتم کولر نمیزدن فقط الکی میگفتن روشنه گفتم دارم ضعف میکنم میگفتن باشه ، به ده نفر گفتم اخر سر یکیشون اومد گفت خونه ی خودتون مگه ساعت چند غذا میخوری ، دیگه هیچی نگفتم تا یکیشون اومد گفت امپول فشار ساعت ۸ میزنیم گفتم خیلی گرمه من واقعا ضعف دارم خیلی گشنمه گفت صبحونه نخوردی ؟ گفتم نه وقتی بخوان امپول فشار بزنن اشکالی نداره بخورم ؟ گفت نه اشکالی نداره میگم یکم زودتر بیارن
وقتی اوردن ک من بهم امپول فشار وصل بود و درد داشتم و کلا افتاده بودم رو تخت ، سه تا دونه خرما و یه خیار سبز با بی حالی تمام خوردم و حالم بد بود دیگه نتونستم بخورم ، برام توپ‌ اوردن یک ساعت و نیم رو توپ ورزش کردم شدم ۴ سانت ، دردام شروع شده بود و فقط نفس عمیق میکشیدم زنگ زدن ماما همراهم اومد
مامان سلنا مامان سلنا ۳ ماهگی
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۶ ماهگی
پارت (۳)زایمان سزارین




همین ک همراه ها پیشم بودن پرستار اومد گفت لخت شو این لباس هارو هم بپوش پوشیدم چند دیقه بعدش شوهرم با مادرشوهرم ک عممه اومدن مامانمم ک بچه کوچیک داشت گفتم نیاد شوهرم اومد بغلم کرد گفت نترسیا منم بغض داشتم گفتم باشه
نشستیم ی نیم ساعت شوهرم کلی منو میخندون ک نترسم ولی نمیشد ترس داشتم استرس داشتم ......
پرستار با ویلچر اومد گفت آماده ای بریم منم نشستم پرستار گفت آقای همسر برون بیارش رفتیم رفتیم رسیدیم دم اتاق عمل اووووووف چه استرسی چه ترسی چه ذوقی بود منو بردن داخل پرستار گفت بهم گفت ب شوهرت گفتم بوسش میکردی ترسش میریخت منم گفتم نکرد ک 😂😂😂نگو بنده خدا هل کرده بود فک نمی‌کرد سری برم تو
منم رفتم نشستم ی گوشه ک دکتر صدام کنه برم اتاق عمل ی پیره زنه بود آنقدر غرررررر زد ک نگین چرا بچه آوردی سنت کمه مامانت چرا داده تورو شوهر اصلا خیلی بدم اومد ازش 😏 بیخیال این😅
صدام کردن رفتم گفت شلوارتو در بیار منم در آوردم نشستم رو تخت اول ی سرم زدن بعدش دکتر بی هوشی اومد گفت زانو هاتو به هم بچسبون کمرتو خم کن گفت اصلا تکون نخوری ها باز باید تکرار کنم اگه ی تکون ریز بخوری منم از این آمپوله خیلی میترسیدم چون شنیده بودم خیلی درد داره



فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان آرتمیس🩷 مامان آرتمیس🩷 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان
پارت اول
روز یکشنبه حرکات بچم کم شده بود حس کرده بودم ولی فکر کردم از کار‌کردن زیاده جاب جایی داشتم فرداش بیدار شدم حرکتش دوبار در روز بود فقط رفتم بهداشت ضربان قلبشو گفت خوبه ولی انقباض داری انگار گف برو دکترت فردا گفتم باشه اومدم بیرون عصری داشتم غذا میپختم یه درد عجیبی از کمرم گرفت فکر کردم درد کمر مث ماه های قبل عادی تحمل کردم یه نیم ساعت گذشت دیدم هعی شدید تر داره میشه و غیر قابل تحمل شوهرم از سرکار اومد از شانسم همون موقع رفتیم سمت شهری ک قرار بود زایمان کنم یه ساعت راهمون بود درد زایمان طبیعی داشتم میکشیدم در حالی ک شانزدهم وقت سزارینم بود تا رسیدیم بیمارستات ماما‌ اومد گف باید معاینه بشی گفتم نه داد زدم ولی بزور معاینه کرد اشکم در اومد خیلی دردناک بود بدترین قسمت زایمانم همین بود گفت ۴سانتی گفتم نمیخوام طبیعی بکنم گفت چرا گفتم نمیخام زنگ بزنین دکترم زنگ زد تا بیست دیقه اومد بعد سوند وصل اصلا درد نداشت
مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲.
میگرفت ول میکرد. منو بردن ی اتاق دستگاه بهم وصل کردن.انقدر میترسیدیم‌ ک بغض کردم تنها بودم هیچکس نبود. دلم گرفته بود دلم میخواست زار بزنم.خلاصه اینا منو از بس شلوغ بود این اتاق ب اون اتاق میکردن. یکی دیگ زایمان ک کرد منو بعدش بردن رو تخت اون. بعدش بهم دستگاه وصل کردن. ساعت شد پنج صبح فقط ی سرم معمولی وصل کردن بهم. تا ساعت پنج همه شیفتا عوض شد. بهم گفت یکم استراحت کن ک سرم فشار بهت می‌زنیم منم از استرس خابم نمی‌برد. ب مامانم گفتم ی کمپوت آناناس برام بخری بعدن بیاری. اونم یادش رفته بود منم از پریشب هیچی نخورده بودم. خلاصه ک یک ماما اومد بهم سرم فشار وصل کردن و دردام دیگ کم کم داشتن شروع میشدن ساعت شش ده نفر اومدن بالا سرم معاینه کردن گفت دوسانتی کیسه ابمو پاره کردن. سرم فشار رو عوض کردن یکی دیگ وصل کردن قوی ترشو. اونم من از بس دستمو تکون میدادم سرعتس زیاد شد دیدم دردام بدتر شدن. یک ماما اومد گفتم اینو درستش کن گفت ولش کن خوبه.اون ک رفت مامای شبفتم اومد زد تو سرش ک چرا آنقدر زیاد شده خطرناکه. خلاصه ک دردام دیگ زیاد شد ماما ها هی می اومدن معاینه میکردن منم داشتم از درد ب خودم می پیچیدم.
مامان جوجه مامان جوجه روزهای ابتدایی تولد
تجربه من از زایمان طبیعی
من مشکل انعقادی داشتم یعنی طبیعی اجباری و استراحت مطلقم بودم بخاطر جفت پایین ک ۸ ماه رفت بالا من از ۳۶ هفته اجازه پیاده روی اینا داشتم ک ماما همراه گرفتم رابطه پیاده روی کردم کلا دو هفته مطب ماما در حال ورزش بودم کیسه آبم پاره شد سریع رفتم بیمارستان گفت ن ترشح تحویلم نگرفتن ولی کیسه آب بود نفهمیدن از ساعت ۸ پاره شد من ۱ شب دردهام منظم شد شدید تا اینکه ۳ونیم شب رفتم گفتن ن تا ۸ ونیم شب فردا واقعا در حد مرگ بودم رفتم بیمارستان گفتم دیگ دارم میمیرم گفتن ۴ سانتی کیسه آبت پارس اصلا آب توش ی قطره هم نیس ۱۰ دادنم زایشگاه ماما همراهم اومد شد ۱۱ ورزش هام شروع کردم هیچگونه امپول فشار هم نزدن ب حدی خودم درد داشتم ۱۱ شروع کردم ورزش تا ۳ونیم زایمان کردم درد هام وحشتناک بود چون دو روز بود نخوابیده بودم هیچ نخوردم درد شدید داشتم موقع زور زدن آخر بی حال شدم در حد بیهوشی افتادم ک پاره کردن با تیغ جراحی نزدیک ۴۵ تا بخیه خوردم دردهام وحشتناک بود ولی موقع ک بچه اومدن بخیه زدن اصلا درد نداشتم
مامان آرتین وآریا💫 مامان آرتین وآریا💫 ۶ ماهگی
زایمان طبیعی پارت2

خلاصه بستری شدم هی دعا میکردم ک راحت زایمان کنم ب شدت میترسیدم هی میگفتم کاشکی ماما همراه میگرفتم ولی خوب شد ک نگرفتم چون یه مامای خیلیییی مهربون اومد بالا سرم انقد بهم دلگرمی داد کلی ترسم ریخت و یه دانشجو هم اومد پیشم خیلی بهم کمک کرد از شانس خوبم فقط من یه نفر مونده بودم تو زایشگاه برای زایمان اجازه دادن مامانم بیاد پیشم 🫣😉بعد انقباضام شروع شده بود هنوز امپول فشار نزده بودن دراز بودم دیگه تا یکم دردام زیاد تر شد ولی خیلی خوب تحمل میکردم و نفس میکشیدم ماما گفت بیا معاینت کنم گفت شدی چهار ساتت خیلی خوب پیشرفت میکنی منم انقد خوشحااال شدم بعد اون دانشجو فامیلش یادم نیس اومد گف پاشو یکم ورزش کن بلند شدم یکم قردادم بعد گفتم دردام بیشتر شده فوت میدادم میگفتم وای چقد این راحته بعد دوباره معاینه کرد ساعتای 4شیش سانت شده بودم و دردام انقد قابل تحمل بود ک روی توپ نشسته بودم برام توپ اورده بودن دیگه از هفت سانت دردام شدید تر شد ماما برام کیسه اب گرم اورد خیلی کمک کرد بهم