سوال های مرتبط

مامان bachka مامان bachka ۱۵ ماهگی
مامان مهربونم…
می‌دونم این روزا خیلی خسته می‌شی، می‌بینم که گاهی اخم می‌کنی و صدات یه ذره بلند می‌شه. مامان، من هنوز خیلی کوچولوئم، هنوز کلمه‌ها توی دهنم نمی‌چرخن که بهت بگم چی می‌خوام، اما تو قلبم غوغاست!
نمی‌دونم توی تنم و توی مغز کوچولوم چی می‌گذره، فقط می‌دونم یه نیرویی هست که مدام هل‌م می‌ده… هل‌م می‌ده که دنیا رو کشف کنم، که همه چیز رو لمس کنم، که ببینم اون وسیله‌ها چطوری کار می‌کنن. من فقط کنجکاوم، همین!
وقتی دستم می‌خوره به چیزی و می‌شکنه، قلب من بیشتر از اون وسیله می‌شکنه. من نمی‌خوام چیزی رو خراب کنم، قول می‌دم! اصلاً نمی‌دونم چرا همه‌چیز یهو از دستم می‌افته یا می‌شکنه… خودم هم از صدای شکستنش می‌ترسم.
بعد که تو عصبانی می‌شی، دنیا برام تاریک می‌شه. دلم می‌خواد زار زار گریه کنم، بغض می‌کنم و حس می‌کنم دیگه دوستم نداری… مامان، تو دنیای منی، وقتی ازم عصبانی می‌شی، انگار پشتم خالی می‌شه.
کاش می‌تونستی ببینی که من با همه این کنجکاوی‌های «خرابکارانه»ام، فقط دارم سعی می‌کنم یاد بگیرم چطوری مثل تو بزرگ بشم. منو ببخش که هنوز نمی‌دونم چطور باید مراقب باشم.
مامانی… می‌شه وقتی کار بدی می‌کنم، جای اخم کردن، دستم رو بگیری و بهم یاد بدی؟ من خیلی به آغوشت نیاز دارم، حتی وقتی که شیطونی می‌کنم… بیشتر از هر وقت دیگه‌ای، اون لحظه به مهربونیت نیاز دارم.»







پوشک شیر خشک فرزند پروری