پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی صب زود ساعت ۷ رفتیم درمانگاه منم تشنه و گشنه که اگه بگن سزارین بشی آماده بشم خلاصه نشستیم و دکتر امد رفتم نوار قلب دادم نامه رو بهش نشون دادم گفت ما قبول نمی‌کنیم ما با روال خودمون پیش میریم بره یه معاینه کنم نوار قلبمم دید گفت تو انقباض داری نمیدونستی گفتم نع درد ندارم وقت بچه خودشو سفت می‌کرد امد معاینه کرد گفت بدک نیست بره هر یک روز درمیان بیا نوار قلب بده ما بستری نمی‌کنیم هر وقت دردت گرفت اون موقع بستری شو دکتر خودمم گفته بود امروز فردا نکن بچه جاش تنگه خطرناکه ..خلاصه همسرمم شنید حرفشو گفت که آخه نامه دارین گفت نع دیگع خلاصه رفتیم بیمارستان های خصوصی قیمت کردین یکیش ۳۰ تومن بود یکیشم ۲۸ بود همسرم گفت خدایی نکرده چیزی میشع میریم دکترت خودش برداره بچه رو دیگع پولش مهم نیست خلاصه عصر رفتم انقد مطبش نشستم که خلاصه رفتم تو به دکترم گفت اینجوری رفتیمو نشد گفت من گفته بودم گفتم میخام دیگع خودت عمل کنی حالا چقد میگیری گفت ۱۵ تومن گفت آخه از بقیه ۱۰ تومن میگیری گفت نع فلان گفت حالا تخفیف میدم بره آزمایش بده بره پیش دکتر قلب فردا لوازمم بگیر امدم به همسرم گفتم رفت وسایلو بگیره گفت یعنی چی ۱۵ تومن یکم شک افتاد گفتم بریم پیش دکتر دیگعی خلاصه

۲ پاسخ

سلام عزیزم برنامه جدید اومده رمزینکس
۵ نفر د...عوت کنی ۳۲۵میده
68fe510e4702f
اینم ک....د من

دکترت کی بود عزیزم

سوال های مرتبط

مامان پسرم🧿❤️ مامان پسرم🧿❤️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، پارت ۱
تجربه من از زایمان طبیعی
۲۶ اردیبهشت شنبه ساعت ۵ بود شوهرم از سر کار آمد بهش گفتم بریم بیمارستا معاینه بشم ببینم چند سانتم شوهرم گفت ول کن بعدا میریم با اسرار خودم رفتیم رفتم داخل گفت برو یه چیز شیرین بخور بیا ان اس تی بگیرم بعد خودم گفتم معاینه کن گفت درد داری الکی گفتم آره ، بعد رفتم آمدم ان اس تی کرد گفت ۲ دقیقه یه بار انقباض داری و معاینه کرد گفت ۲ سانت بازی با اینکه اصلا درد نداشتم معاینه زیاد درد نداشت قابل تحمل بود بعد زنگ زد دکتر گفت خطرناکه درد داره نگه دار بستری شه منم استرس گرفتم گفتم نه میرم فردا بیام درد ندارم گفت نه خطرناکه گفتم شب میام گفت نه انقباض داری میری رضایت بده برو هرچی خدای نکرده شد پای خودت ، شوهرم گفت بریم ولی اونجوری گفت من ترسیدم گفتم باشه میمونم شوهرم فرستادن بره وسایل بستری را بخره بیاد منم شدیدا استرس گرفتم زنگ زدم مامانم آماده شو شوهرم بیاد دنبالت منو نگه داشتن ، بعد شوهرم رفت آمدن،
بقیه اش تایپک بعد🌹
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
پارت ۳ زایمان طبیعی همسرم که رفته بود وسایل بگیره مثل پمپ درد و نخ این چیزا زنگم زد به دکتر قلب اونم گفت فردا ساعت ۱۱ونیم اینجا باشین خلاصه یهو گوشیش زد خورد مامانش بود به همسرم گفت یکی از فامیلامون توی بیمارستان علوی یعنی دولتی آشنا داره که میگه فردا ساعت ۷ بیان با اوت نامه من حلش میکنم دیگع همسرم وسایلو نگرفت آمدیم خونه من شام خوردم نع چیزی رفتم حموم کردیم فردا ساعت ۶ مادرشوهرم امد خونه ی ما راه افتادیم رفتیم بیمارستان اون آشنای همسرم اینا آمده بود رفت به یکی از دوستاش که توی بیمارستان بود نامه رو داد اونم گفت برین اورژانس منم به دکتر نشون بدم اینم بگم آخر نفهمیدم توی بیمارستان چه کاره بود برد نشون داد دکتر منو معاینه کرد گفت توکه ۳سانت بازی کیسه آبتم نشتی داره بستری هستی ..ولی مادرشوهرم اینا فک میکنن که اوت آشناشون باعث بستری من شد در صورتی که ۳ سانت باز بودم منو بستری کردن توی اورژانس گفتن توی بخش جا نیست چند بار نوار قلب گرفتن یه بار خوب درمیومد یه بار بد منم فقط یه تکه نون خورده بودم خلاصه من از ساعت ۹صب بستری شدم ساعت ۱ونیم مامانم امد پیشم مادرشوهرم رفتم وقتی مامانم از در وارد شد هم من گریم گرفت هم اون دونفر توی اورژانس بودن که دردشونو اونجا می‌کشیدن چون جا نبود منم انقد ترسیده بود مامانم نزدیکای ۴ بعداز ظهر رفت دکتر وقت دکتر داشت جاریم امد پیشم ..
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۴ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت پنچ👉
گفتن آب دورش خوبه زنگ زدن دکتر دکتر گفت یکشنبه بیاد پیشم ‌گفتم کدوم یکشنبه گفت نمیدونم زنگ بزن بپرس دیگه خلاصه منم شبش زنگ زدم گفتم حالم خوب نیس گفت فردا حتما مطب باش الانم فشارت چک کن به ما بگو رفتم درمانگاه فشارم ۱۰ رو ۶ بود گفت پایینه تا فردا حواست باشه بیا ،رفتم دومین نفر رسیدم اونجا در زدم نشستم با کلی استرس ذوغ منتظر دکتر موندم ک برم داخل ببینم چی میگه هی خودم تو استرس بودم گفتم الان چیکار میکنه چی میگه درد دارم آیا برام کاری میکنه ،بلاخره نوبتم شد رفتم داخل گفتم مریض دیشبتون هستم گفت آهان فهمیدم سنو ها رو نشون دادم گفتم اونجا معاینه کردن گفتم دو فینگر باز هستی گفت الان خودمم معاینه تحریکی برات انجام میدم رفتم رو تخت درد داشت یکم خون امد گفت عادیه گفت تا شب شاید زایمان کنی چون هم وزن نی نی خوبه هم سنو ک دیروز دادی نگران کنندس برو بستری شد زایمان کنی شب اول گفته بود هر وقت درد داشتی برو ولی گفت چون بازی و معاینه کردم درد داری تا صبح نمیمونی برو بستری گفتم شیاف گل مغربی گفت مینویسم کمک کنه یکی الان برو تو خونه یکی ۵ ساعت بعد ولی گفت نمیکشه برو ساعت ۶ بیمارستان بستری شو.....

بارداری .زایمان
مامان هومن مامان هومن روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
پارت اول ...
روز دوشنبه یکم تیر بود با مادر شوهرم رفتم بیرون اونروز خیلی راه رفتم که بهم فشار امدشبش موقع خواب درد پریودی گرفتم سمت چپ کمرمم درد گرفت تا صبح از درد نخوابیدم صبح که شد رفتم بیمارستانی که میخواستم زایمان کنم
رفتم سمت درمانگاه گفتن دکتر وقت نداره فردا و پس فردا هم که تعطیلی برو شنبه گفتم توروخدا درد دارم گفت برو اورژانس
رفتم اورژانس گفت بخواب بعد دستگاه گذاشت رو شکمم صدا و نوار قلب بچه خوب بودبعدش معاینم کرد و پروندمو دید گفت ختم بارداری بستری بشه
پرستار امد بالا سرم گفت لخت شو هرچی هم داری درار این لباس و بپوش بگو شوهرت بره پذیرش و بیاد وقتی از پذیرش امد گفتن باید زایمان کنه گفتم همراه میخوام گفت نمیشه وسایلتو با گوشی تو بده همسرت که بریم
اقا منو بردن بخش زایمان گفت برو تو اون اتاق برای سونوگرافی بعد سونو گرافی بردنم تو یه اتاق برای زایمان تخت زایمان طبیعی و دیدم زدم زیر گریه به ماما گفتم الان باید زایمان کنم گفت اره گفتم درد ندارم گفت ما کاری میکنیم که دردت بگیره گفتم من طبیعی نمیخوام گفت نمیشه قبول نمیکنم من بعد نرفتم رو تخت گریه کردم گفت برو بالا دیگ میخوام نوار قلب بگیرم رفتم رو تخت یه ساعت گریه کردم معاینه کرد و سرم درد و برام مثل سوند وصل کرد بعد اون هی دردم میگرفت هرکی می امد بالاسرم میگف چرا گریه میکنی گفتم میترسم سزارین میخوام
بعدش دکترم امد گفت چته گریه نکن بدنت سالمه لگنت خوبه نترس گفتم از دردش میترسم گفت برات بدون درد انجام میدم گفتم یعنی چی گفت بی حس میکنم
مامان حسنا🫶 مامان حسنا🫶 ۶ ماهگی
📌تجربه زایمان طبیعی1

۳۸هفته رفتم پیش دکتر. دکترم معاینه کرد و گفت بعد از دوهفته هنوز دهانه رحمم همون دوسه سانته و هیچ فرقی نکرده خیلی هم ناراحت بود بهم گفت فکر کنم آبه دور بچه کم شده برو سونوگرافی بده فردا و عکسشو برام بفرست
اومدم از مطب بیرون با همسرم تماس گرفتم گفت بگو اگه نیازه و عجله هست همین امشب بریم سونوگرافی که دکترم گفت نیازی نیست همون فردا بریم.
هفته قبلشم من یکمی انقباض داشتم ساعت ۵ صبح زنگ زدم به دکتر، دکترم گفت برو بیمارستان. رفتمو خلاصه گفتن هنوز زوده دردام کمه ولی از همون روز کیف بیمارستان و هرچی برای اونجا لازم بودو گذاشتیم صندوق عقب که هر زمان لازم شد بریم مثل اونموقع نشه همسرم فقط کارت ملی دستش بود.
خلاصه رفتم سونوگرافی فرداش همونجا خوده اونا گفتن که فکرکنیم دکترت ختم بارداری بده آب دور بچه خیلی کم شده.
منم به شوهرم گفتم گفت عکس نفرست زحسننگ بزن به دکتر بگو.
زنگ زدم ب دکتر گفت عکسشو بفرست و پرسید اونا چی گفتن.
عکسو دید تماس گرفت گفت سریع بیا که بستریت کنم.
منم خیلی استرس گرفتم گفتم نمیشه وایساد تا چهل هفته گفتش من ۸رو بستری میکنم ماله تو ۷شده من میگم بستری بشی اگه میخوای بمونی با خودته عواقبش.