سوال های مرتبط

مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
پارت ۲
من دیگه رفتم ی چیز شیرین گرفتم گفتم میرم همونجا پیش دکترم چون که قرار بود سه شنبه هم برم پیش دکترم نامه بگیرم بعد رفتم نوار قلب گرفت و منشی رفت داخل نشون داد گفت که دکتر میگه درد داری بیا ویزیت شو برو نامه بستری بگیر منم رفتم دوباره دکتر معاینه کرد گفت که نزدیک به سه سانتی ی مقدار هم معاینه تحریکی انجام داد خلاصه من هم درد هام شروع شد ولی کم گفتم شاید بخاطر معاینه هست اومدم خونه و خوابیدم دیدم نه دردا هی میاد سراغم زمان گرفتم دیدم هر ۱۰ دقیقه ی ربع بودن اصلا هم نمی‌تونستم بخوابم دیگه کم کم داشت خیلی میشد زنگ زدم ماما همراه گفت که هر پنج دقیقه شدن برو بیمارستان من هم هر پنج دقیقه شدن رفتم بیمارستان دیگه توی راه بیمارستان دردام هر ۲ الی۳ دقیقه شده بودن رفتم بیمارستان توی حیاط بیمارستان کیسه آبم پاره شد ماما همراه معاینه کرد گفت ۲.۵ سانتی الان کیسه آبت پاره شده دردات بیشتر میشه دقیقا هم همینطور شد گفت سر بچه خیلی خوبه تا قبل از ظهر هم زایمان میکنی و رفت گفت یکی از مامای های مرکز همین‌جاست شیفتش بود حواسش بهت هست هر وقت هم ۴ سانت شدی با خودم تماس بگیر
مامان مانیار 💙 مامان مانیار 💙 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی پارت ۱ .....
من شنبه آخرین تاریخ زایمان بود هفته ی پیشش رفتم بیمارستان بر معاینه گفت دو نیم سانتی و دهانه رحم نرمه بستری باید بشی که من فرار کردم بستری نشدم 😐😂 مامانم گفت الان بری آمپول فشار میزنن ادیت میشی برو پیاده روی زیاد تا به 4 سانت برسی رضایت دادم اومدم رفتم پیاده روی و ورزش و رابطه و حموم آبرم و پله رقص من همه اینکارارو از 37 هفتگی انجام میدم دردای کاری داشتم ولی رفع میشدن شدیدم نبودن اصن 40 هفته که شدم رفتم بیمارستان معاینه و نوار قلب معاینه کرد گفت 2 سانتی هنوز ولی سر بچه پایینه دهانه رحمتم نرمه ناگفته نماند من روغن کرچک خوردم دوقاشق قبل اینکه برم بیمارستان معاینه که کرد بعد نوار قلب گرفت شکمم بعد معاینه همش سفت و شل میشد ولی تو نوار قلب انقباض نشون نداد بعد ی دل‌پیچه بدی گرفتم شکم درد بدی گرفتم بهم گفتن آخرین وقتت امروزه دگ باید بستری بشی ولی میتونی بری دوباره بیایی منم چون روغن گرچک خورده بودم ترسیدم گفتم مدفوع میکنه
مامان سولین کوچولو🥰 مامان سولین کوچولو🥰 ۱۱ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۲
خب اومدیم خونه و من از بس خسته بودم خوابم برد خوابیدم شوهری هم هی مزاحم میشد برای رابطه ولی منه خسته خوابم میومد و نزاشتم صبح پاشدم وسیله هامو آماده کردم وسایل نی نی رو که همه رو از قبل آماده کرده بودم چک کردم حموم اینا رفتم که مثلا فردا با نامه بستری بشم کلی هم این وسط دلم پر بود همش بغض داشتم بلاخره اون روزم تموم شد و تو تاریخ ۶/۳ که نامه داشتم رفتم بیمارستان من با این همه پیاده روی که داشته بودم هیچ دردی نداشتم رفتم بیمارستان مامانم و مادر شوهرم با آقا همسر هم با من اومده بودن رفتم داخل تا کارارو تموم کنم و بستری بشم بت آمپول فشار بچم به دنیا بیاد واقعا من عجله داشتم برای اومدنش خیلی میخواستم زودتر ببینمش و بغلش کنم ماما اینا بودند بهشون نامه رو دادم گفتم اینو دکتر داده من درد دارم کمرم و شکمم و لکه بینی دارم گفت اینو ببر پیش متخصص که تو بیمارستان بود از شانس من متخصص اونجا نبود برگشتم گفتم متخصص گفته اینجا رسیدگی کنند ماما که یه زن خوش اخلاق بود گفت باشه عزیزم آماده شو معاینه کنم معاینه شدم ولی اصلا نپرسیدم چند سانت بازم ولی از چهره ماما معلوم بود که هنوز این برای زایمان خیلی مونده از اونجا باید نوار قلب میدادم پرسید چیز شیرین کیک آبمیوه بخور بیا منم به دروغکی گفتم تازه خوردم اومدم نوار قلب گرفتن که حرکت جنین بخاطر اینکه چیز شیرین نخورده بودم کم بود گفت که حرکت جنین کمه مطمئنی چیز شیرین خوردی منم که دروغکی میگفتم ازه خوردم و اینا گفت پاشو یه چیز شیرین بخور باز بیا نگاه کنیم
بیرون رفتم میخواستم هیچی نخورم بشینم بعد ۱۵ دقیقه بازم برم که قبول کنند ولی اینجا از اینکه بگن حرکت جنین کمه و سزارین کنند ترسیدم رفتم حالا یه چیز شیرین خوردم و بعد ۱۵ دقیقه