۶ پاسخ

واقعامادربودن چیه خانومهااینقدمهراینقدمحبت خیلی سخته بخدانگرانی های یک مادرروهیچکی نمیتونه درک کنه جزخودمادر😭

خدا حفظش کنه
بغضم گرفت ک چرا تنهاش گذاشتی

اره واقعا منم همش میگم خدایا عمرم بده تا پسرم بزرگ بشه فقط خودم میتونم به بچم برسم هیچکس مادر نمیشه

منم جدیدا وقتی خودم هستم از دست کسی گاهی غذا نمیخوره و باید خودم بدمش

خدا برای هم حفظتون کنه

الهی هردو سلامت و کنار هم خاطرات قشنگ بسازین

سوال های مرتبط

مامان حامی مامان حامی ۱ سالگی
مامان ......... مامان ......... ۴ سالگی
نیازی به سرزنش ندارم چون خودم به اندازه کافی خودم رو سرزنش کردم
امشب خیلی از دست خودم عصبی و ناراحتم، حس بدی دارم
نیکان اگر آخر شب غذا نخوره تا صبح هزاربار برای شیر بیدار میشه اما اگر غذا بخوره یک بار بیشتر بیدار نمیشه
امشب تا ساعت 10 و نیم دکتر بودم و قبلش هرچی به نیکان غذا دادم نخورد برای همین تا اومدن خونه و شروع کردم به غذا دادنش شد 11 و تا 12 و ربع درگیر غذا دادن بودیم، لقمه آخر رو گذاشتم دهنش سریع بالا او. و همیشه بهش میگم تف کن، تف میکنه و دیگه بالا نمیاره اما امشب بهش گفتم تف کن به خودش فشار اورد و هرچی خورده بود رو بالا آورد و منم به شدت عصبی شدم، طفلی با دستای کوچولوش فرش رو نشون میداد که کثیف شده و رفت دستمال آورد تمیز کنیم اما من به شدت عصبی بودم و سریع بلندش کردم و باهاش کلی غر زدم و لباساش رو عوض کردم و برقا رو خاموش کردم و همه‌ی اینکارا روی دو تند و با تنش زیاد بود!
اولین بار بود که اینجوری از کوره در رفتم و باهاش برخورد بدی داشتم و الان به شدت حالم بده، دلیل از کوره در رفتنم بخاطر این بود که تمام تلاشم برای غذا دادنش هدر رفت اما ته ته ذهنم از مامای مطب دکتر عصبی تر بودم بخاطر رفتار بدی که باهام داشت ، الهی بمیرم که امشب دیواری کوتاه تر از بچم پیدا نکردم 😭😭😭
مامان الوین مامان الوین ۱ سالگی
قبل از پسرم هیچوقت زندگیمو با هیچ احدی مقایسه نکردم چون هم خیلیا از من سرترن هم خیلیا پایین‌تر و بنظرم این برای همه هست اما راستش چون بچمو زمانی بدنیا آوردم که میشه گفت تو یک سال نصف بیشتر از دوستام و تو آشناها بچه دار شدن همش میگم خدا جون شکر بابت سلامتی وجودش هزار هزار بار شکر ولی چرا راحتیش مال بقیه بود چرا تا حالا پیش نیومده ی بار بچم خودش بخوابه ینی تو اوج خواب من ۴۰ دیقه لالایی باید بگم خودم خوابم میگیره اونم تا صب وول بخوره و سینم دهنش باشه شیر خوردنم که تا یکسال تو خواب می‌خورد الانم که باید غذا بخوره بشدت وابسته سینه شده سینم رو از بس کشیده زخم شده مهلت نمیده ترمیم بشه غذا هم دو ماه میشه در حد یکی دو قاشق اونم چایی خوری بخدا که خسته شدم امشب خونه مادر شوهرم بودم کلا نفهمیدم کی چیکار میکنه چون ولش کنم تا صب نمیذاره بخوابم همش شیر میخواد دو نوع غذا بردم براش از این اتاق به اون اتاق بخدا خیلی خستم نه خوابش نه خوراکش حتی شیر خوردنش نه به اول سال که با سرنگ میدادم بدنش کم آب شده بود نه به الان که خاصیتی دیگه نداره اما ول نمیکنه شیر خوردنو چرا هرچی پیش میره بدتر شده دندونم اگه خاصیت داست این همه باهم در نمی‌آورد چون بشدت بد غذاس فک میکردم دو تا دندون جدید بالا درآورده امروز فهمیدم ۴تا بالا در آورده باهم فقط،۸تا بالا داره ۵تا پایین ۳تام باز پایین ورم کرده ینی تا ی ماه دیگه میشه ۱۶تا دندون نه خودش استراحت کرد نه من هستن خیلیا یکسالگی تازه دندون در آوردن والا این بهتره دیرترم خراب میشه من قطره لیپوزوفر میدم هم بعدش تمیز میکنم با دستمال هم آب میدم باز بالایی هاش خراب شدن
مامان 🫀نونوج🫀 مامان 🫀نونوج🫀 ۱۶ ماهگی
امروز یکی از سخت ترین روزای بعد از تولددخترم بود😭❤️‍🩹
بخاطر خیره شدنش دکترش گفت بهتره نوار مغز بده
که خدایی نکرده تشنج نباشه‌...

از صبح یکم گلوشم خلطی شده بود (انگار مخاط دماغش که تاپیک گذاشته بودم دیشب اومده بود تو گلوش🤦‍♀️)
کج اخلاق بود. منم هی زوری بهش دمنوش و شیرگرم و... دادم بدتر شد🫠

عصر تا برسیم دکتر یه دور دلم اومد بالا...
رفتم پیش دکتر که قبل از نوار سوال بپرسه یه دور دیگه اومد بالا...
تا دارو بدیم که بخوابه و اشکایی که میریخت بخاطر دیدن غریبه یه دور دیگه...

وقتی خوابید تو بغلم گرفته بودمشو یه چیزایی میچسبوندن به سرش، میفهمیدم که قلبم داره خییییلی آروم تر میزنه و هرلحظه ممکنه وایسه!
همسرمو دوتا خانومی که میخواستن نوارو بگیرن داشتن خودشونو میکشتن که من حال و هوام عوض شه و من فقط تمام همتمو جمع کرده بودم که اشک نریزم🥺
طولانی ترین یک ربع عمرمو تجربه کردم و تا دوباره برم تو اتاق دکترو ببینه نوارو مطمئنم که نصف عمرم رفت...

خداروشکر که چیزی نبود و همه چیش خوب بود...
ولی الان یه جوریم که انگار چند روزه دوییدم بدون اینکه آب یا غذا خورده باشم....
مَنگ مَنگم...!
از صبح جز یه دونه تخم مرغ و دوتا نون خامه ای هیچی نخورده بودم ولی بازم دلم هیچی نمیخواست!

یه بچه هاییو اونجا دیدم که میخوندم تو چشم مادراشون که دلشون میخواست همه چیشونو بدن اما بچشون سالم باشه...

اول ب خودم میگم بعد به شما:
(ادامه تو کامنت👇)
مامان کیان مامان کیان ۱ سالگی
تو رو خدا شما بهم راهنمایی کنید من که دیگه گیج شدم،دیوانه شدم
پسرم از دست من غذا نمیخوره فقط دوست داره خودش غذا بخوره
مجبورم ظهر ها گوشت یا مرغ ریش ریش کنم بزارم جلوش بخوره ، برنج رو با زور و سرگرمی موبایل چند قاشق بهش میدم
صبحانه با موبایل بهش فرنی و حریره و ... میدم
میان وعده اگر چیزی باشه که بگیره دستش مثلاً میوه یه کم میخوره وگرنه چیزهاییمثل شیر بیسکوییت و ... باید به زور موبایل و سرگرمی بهش بدم
حالا امروز عصر افتاد روی استفراغ و تا همین یک ساعت پیش هر چی خورده بود آورد بالا دیگه حتی شیر هم میخورد استفراغ میکرد، رفتیم درمانگاه بهش آمپول ضد تهوع زد و دارو داد حالا خوابیده
مشکل من اینجاست که همه فکر میکنن من بهش زیاد غذا میدم که اینجوری شده
شوهرم ماموریت هست و دو روزه خونه مادر شوهرم هستم
همش پچ پچ میکنن که غذا روی دل بچه مونده، و...
گفتم این بچه از ساعت۲ که ناهار خورده دیگه هیچی نخورده حتی عصرانه نخورده
بهشون میگم فشار بچه میوفته این همه استفراغ کرده دیگه هیچی تو دلش نیست
میگن مال غذا اضافی اینجوری شده
بخدا کیان اگر من بهش غذا ندم لب به غذا نمیزنه، منم با بدبختی چهار تا قاشق بهش میدم
بخدا آرزوی من این شده که پسرم قشنگ خودش غذا بخوره
بچه های شما روزانه چقدر غذا میخورن؟؟