۱ پاسخ

ای جونم

خدا حفظش کنه😍❤️

سوال های مرتبط

مامان آوینا مامان آوینا ۷ ماهگی
مرواریدِ بی‌قرار؛ روایتِ هفت‌ماهگی

امروز، در میانِ لبخندهایِ دندان‌دارت، ردپایِ شب‌هایِ سخت را می‌بینم…

دختر کوچولوی من، اولین دندانِ تو بالاخره از میانِ لثه‌هایِ ظریفت بیرون زد؛ اما این مرواریدِ کوچک، به راحتیِ یک لبخند ساده به دنیا نیامد. او از میانِ شب‌هایِ طولانی، از میانِ گریه‌هایِ بی‌دلیلِ نیمه‌شب و از میانِ بی‌قراری‌هایِ تو، راه خود را باز کرد.

می‌دانم که این هفت‌ماهگی، برای تو هم آسان نبوده است. دیدم که چطور با دست‌هایِ کوچکت لثه‌هایت را لمس می‌کردی و چطور نگاهت از بی‌قراری، به دنبالِ آرامشی می‌گشت که فقط در آغوشِ من پیدا می‌شد. من هم در آن شب‌ها، میانِ خستگیِ مفرط و نگرانی، فقط به یک چیز فکر می‌کردم: «این بی‌قراری، نشانه‌ی رشدِ توست؛ نشانه‌ی اینکه تو داری با تمامِ وجودت، خودت را به این دنیا پیوند می‌زنی.»حالا که این دندانِ کوچک در لبخندت می‌درخشد، تمامِ آن شب‌هایِ سخت، ناگهان معنا پیدا می‌کنند. آن گریه‌ها، حالا تبدیل شده‌اند به یک شیطنتِ شیرین و آن بی‌قراری‌ها، حالا به یک پیروزیِ کوچک در مسیرِ بزرگ شدنِ تو بدل شده‌اند.

می‌بینم که چطور لبخندت تغییر کرده؛ حالا دیگر فقط یک حسِ خوشایند نیست، بلکه با هر بار خندیدن، درخششِ این مرواریدِ کوچک، به من یادآوری می‌کند که سختی‌ها همیشه به یک زیباییِ ماندگار ختم می‌شوند.

۱۴۰۵/۰۵/۰۵
مامان یارا🩷 مامان یارا🩷 ۸ ماهگی
«بالاخره بعد از ۱۸ روز درِ بیمارستان پشت سرم بسته شد و رسیدم به کسی که تمام این روزها دلتنگش بودم...

دختر کوچولوم را که دیدم، انگار تمام دنیا برای چند لحظه ایستاد. نگاهش کردم و فهمیدم فقط من نبودم که این ۱۸ روز را با دلتنگی گذراندم... او هم دلتنگ من بود.

وقتی بغلم کرد، وقتی صورت کوچکش را به سینه‌ام چسباند، انگار می‌خواست تمام روزهای نبودنم را جبران کند. انگار می‌خواست مطمئن شود که مامانش واقعاً برگشته و قرار نیست دوباره از او دور شود.

این ۱۸ روز برای من پر از درد بود، پر از اشک، پر از شب‌هایی که با فکرش خوابم نمی‌برد... اما امروز وقتی دست‌های کوچکش دور گردنم حلقه شد، دلم شکست و دوباره ساخته شد.

گریه کردم... نه از درد بیماری... نه از خستگی بیمارستان... گریه کردم چون فهمیدم چقدر جای من در آغوش این کودک خالی بوده است.

یارا جان... اگر می‌دانستی مامانت در تمام این روزها چند بار اسم تو را زیر لب زمزمه کرد... اگر می‌دانستی چند شب با عکس تو خوابید و با اشک بیدار شد...

امروز که دوباره بوی موهایت را نفس کشیدم، انگار جان تازه‌ای گرفتم.

بعضی آغوش‌ها خانه‌اند... و آغوش تو، دخترم، بعد از ۱۸ روز آوارگی میان درد و دارو، امن‌ترین خانه دنیا بود... 🤍🥹»